قالب وردپرس درنا توس
خانه / آثار احمد شاملو / آثار: دفترهای شعرها / شعرها: مدایح بی‌صله (صفحه 5)

شعرها: مدایح بی‌صله

سرودِ آوارگان

برای پری‌یوش گنجی

در معبرِ من
دیگر
هیچ چیز نجوا نمی‌کند:

نه نسیم و نه درخت
نه آبی درگذر.

 

شِرِّه شِرِّه نوحه‌یی گسیخته می‌جنبد
تنها
سیاه‌تر از شب
بر گرده‌ی سرگردانیِ‌ باد.

 

 

دور
شهرِ من آنجاست
تنها مانده
در غروبی هموار
که آسان نمی‌گذرد. ــ

 

شهرِ تاریک
با دو دریچه‌ی مهربان
که باز…

توضیحات بیشتر »

نلسن ماندلا

تو آن سوی زمینی در قفسِ سوزانت
من این سوی،
و خطِ رابطِ ما فارغ از شایبه‌ی زمان است
کوتاه‌ترین فاصله‌ی جهان است.

 

زی من به اعتماد دستی دراز کن
ای همسایه‌ی درد.

 

مَردَنگیِ شمعی لرزانی تو در وقاحتِ باد،
خُنیاگرِ مدیحی ازیادرفته‌ایم ما
در اُرجوزِه‌ی وَهن.
نه تو تنها
خوش‌نشینِ نُه‌توی ایثاری
که عاش…

توضیحات بیشتر »

يک مايه در دو مقام

به لئوناردو آلیشان

۱

دلم کَپَک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگیِ‌ دل،
همچون مهتاب‌زده‌یی از قبیله‌ی آرش بر چَکادِ صخره‌یی

زِهِ جان کشیده تا بُنِ گوش
به رها کردنِ فریادِ آخرین.

 

 

کاش دلتنگی نیز نامِ کوچکی می‌داشت
تا به جانش می‌خواندی:
نامِ کوچکی
تا به مهر آوازش می‌دادی،
همچون مرگ
که نامِ کوچکِ زندگ…

توضیحات بیشتر »

پرتوی که می‌تابد از کجاست؟

پرتوی که می‌تابد از کجاست؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان می‌سوزد این چراغِ ستاره تا ژرفای پنهانِ ظلمات را به اعتراف بنشاند:

انفجارِ خورشیدِ آخرین
به نمایشِ اعماقِ غیاب
در ابعادِ دلهره.

 

 

آن
ماه نیست
دریچه‌ی تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی این جهازِ شکسته‌سُکّان نیز
آنچه می‌شنوی سازِ کَج…

توضیحات بیشتر »

حوای دیگر

می‌شناسی ــ به خود می‌گویم ــ
همان‌ام من که تو را ساخته‌ام تو را…
بسی پیش از آنکه خدا را تنهایی‌ آدمکش بر سرِ رحم آرد:

بسی پیش از آن که جانِ آدم را
پوک‌ترین استخوانِ تنش همدمی شود بُرَنده
جامه به سیب و گندم بَردَرنده
ازراه‌دربَرنده
یا آزادکننده به گردنکشی. ــ

 

غضروف‌پاره‌ی جُداسری.

 

 …

توضیحات بیشتر »

ای کاش آب بودم…

به مفتون امینی
وسواسِ مهربانِ شعر

ای کاش آب بودم
گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی. ــ

آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟

 

ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ
نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را
(ــ تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند
در آتش سوختن را؟)
یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخش…

توضیحات بیشتر »

تِک‌تِکِ ناگزیر را برمشمار…

کی با فنای تن ز تو کس دور می‌شود؟
شمع از گُداختن همگی نور می‌شود
حفیظ اصفهانی

تِک‌تِکِ ناگزیر را برمشمار که مهره‌های شمرده
نیم‌شمرده به جام می‌ریزد

به سکوتِ رامشگری گوش‌دار که واقعه‌یی چنان پُرملاط را حکایت می‌کند به صیغه‌ی ماضی
که قائمه‌های حقیقتی سرشار بود
گرچه چندین پُرخار.

 

به غیاب اندیشه مکن
گَ…

توضیحات بیشتر »

توازی رد ممتد…

توازیِ ردِّ ممتّدِ دو چرخِ یکی گردونه
در علفزار…

 

 

جز بازگشت به چه می‌انجامد
راهی که پیموده‌ام؟
به کجا؟
سامانش کدام رُباطِ بی‌سامانی‌ست
با نهالِ خُشکی کَج‌مَج
کنارِ آب‌دانی تشنه
                         انب…

توضیحات بیشتر »

چشم‌های ديوار

چشم‌های دیوار     چشم‌های دریچه     چشم‌های در
چشم‌هایِ آب       چشم‌های نسیم     چشم‌های کوه
چشم‌های خیر و چشم‌های شر

 

چشم‌های ریجه و رَخت و پَخت
چشمِ دریا و چشمِ ماهی
چشم‌های درخت

 

چشم‌های برگ و ریشه
چشم‌های برکه و نیزار
چشمِ سنگ و چشم‌های شیشه
چشمِ رشک
چشم‌های نگرانی
چشم‌های اشک
بُهت…

توضیحات بیشتر »