شعرها: حدیث بی‌قراری ماهان

شب‌بیداران

همه شب حیرانش بودم،
حیرانِ شهرِ بیدار
که پیسوزِ چشمانش می‌سوخت و
اندیشه‌ی خوابش به سر نبود

و نجوای اورادش
                   …

شبانه

ــ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

 

ــ به ملال،
   در خود به ملال
   با یکی مُرده سخن می‌گویم.

 

              …

شرقاشرقِ شادیانه…

شرقاشرقِ شادیانه به اوجِ آسمان
شبنمِ خستگی بر پیشانیِ مادر و
کاکلِ پریشانِ آدمی
در نقطه‌ی خجسته‌ی میلادش.

 

۱۳۷۵…

نگران، آن دو چشمان است…

نگران،
آن دو چشمان است،
دورسوی آن دو سهیل که بر سیبستانِ حیاتِ من می‌نگرد

تا از سبزینه‌ی نارسِ خویش
سُرخ برآید.

 

سخت‌گیر و آسان‌مهر
در فراز کن که…

با تخلصِ خونينِ بامداد

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی
بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ

 

                    گوش…

چاهِ شغاد را ماننده…

چاهِ شغاد را ماننده
حنجره‌یی پُرخنجر در خاطره‌ی من است:
چون اندیشه به گورابِ تلخِ یادی درافتد

فریاد
      شرحه‌شرحه برمی‌آید.…

چون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش…

یاد مختاری و پوینده

چون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش بر کُره‌ی خمیری
به جانبِ ماهِ آهکی غریو می‌کشیدیم.

حنجره‌ی خون‌فشانِمان
دشنامیه‌های عصب را…

نخستين که در جهان ديدم…

به دکتر جهانگیر رأفت

نخستین که در جهان دیدم
از شادی غریو بر کشیدم:
«منم، آه

  آن معجزتِ نهایی
  بر سیاره‌ی کوچکِ آب و گیاه!»

 

آنگاه که در جهان زیستم…

نخستين از غلظه‌ی پنيرک…

نخستین
از غلظه‌ی پنیرک و مامازی سر برآورد.

 

(نخستین خورشید…
 بی‌خبر…)

 

و دومین
از جیفه‌زارِ مداهنت سر برکرد.

 

(دیگر روز…
 از …

کژمژ و بی‌انتها…

کژمژ و بی‌انتها
به طولِ زمان‌های پیش و پس
ستونِ استخوان‌ها
چشم‌خانه‌ها تهی

دنده‌ها عریان
دهان
      یکی برنامده فریاد
فرو ریخته…

The Official Website of Ahmad Shamlou © 2017 تمام حقوق محفوظ است.