قالب وردپرس درنا توس

که زندانِ مرا بارو مباد


که زندانِ مرا بارو مباد
جز پوستی که بر استخوانم.

 

بارویی آری،
اما
گِرد بر گِردِ جهان
نه فراگردِ تنهاییِ جانم.

 

آه
آرزو! آرزو!

 

 

پیازینه پوستوار حصاری
که با خلوتِ خویش چون به خالی بنشینم
هفت دربازه فراز آید
بر نیاز و تعلقِ جان.
فروبسته باد
آری فروبسته باد و
                      فروبسته‌تر،
و با هر دربازه
هفت قفلِ آهن‌جوشِ گران!

 

آه
آرزو! آرزو!

 

۱۳۴۸

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *