قالب وردپرس درنا توس

شاعران معاصر ایسّا


شیروْ

دریای مِه ‌گرفته،
خورشیدِ برآینده
     و دیگر هیچ.
 
سپیده،
توفانِ مدفون
     در برف.

واتسوُجین

اسب را آهسته هدایت‌ كنید،
ماهِ بهاری
     بر گُرده‌اش می‌درخشد.
 
شكوفه‌های گیلاس
جهان را به‌تمامی
     به زیرِ درختان می‌كشاند.

سِی‌بی

خورشیدِ صبحگاهی
آسان ‌تَرَك می‌گذرد
     از میانِ بیدهای خزان‌زده.
 
آن كه در سایه نشسته،
مهتاب را به خود وانهاده ‌است
     تا اتاق را به تمامی فراگیرد.
 
مترسك
به انسان مانَد
     هنگامی كه هوا بارانی‌است

سوباكوُ

روستای كهنسال من. ـــ
شكوفه‌های گیلاس
     سال به سال كم‌تَرَك می‌شكوفند.
 
یك روزِ گرفته و خاموش، ـــ
سوسن‌ها، محصور
     میانِ علف‌ها.
 
گشودنِ در
برای دورافكندنِ تفاله‌های چای.
     یك هجومِ ناگهانی و كوتاهِ برف!

[«حركت نمادین گشودنِ در را در نظر بگیر كه چه مفاهیم عجیبی را القا می‌كند وقتی كه بوران مهاجم پشت آن كمین ‌كرده ‌است. وقتی‌كه دنیای خارج با دندان‌های تیز كرده‌اش آن پشت منتظر توست. خودِ درِ این هایكوُ چه می‌گوید؟ مرز مشخص امنیت توست با دنیای فاقد امنیت و سرشار از عداوت؟ پس حركت تو برای گشودن آن مفهوم‌اش چیست: یك عمل قهرمانی؟ دل ‌به ‌دریا زدن؟ ــ درست است كه تضاد میان دنیاهای دوگانه‌ی این‌سو و آن‌سوی در، تضاد میان گرما و سرما و امن و خطر است؛ امّا یك‌طرفه قضاوت‌ نكنیم: این تضاد را با احساس اندكی ‌عادلانه‌تر یا بی‌طرفانه‌تر می‌توانیم به پاكی و پلیدی و سیاه و سفید نیز تعمیم ‌بدهیم: در را باز می‌كنیم تا با تفاله‌ی سیاه چای سفیدی برف را آلوده‌ كنیم. با دنیای خارج رابطه برقرار می‌كنیم فقط برای آن كه كثافت و آشغال به صورت‌اش پرتاب ‌كنیم.»]
بای‌شیتسوُ

ماهِ درخشانِ پاییزی:
سایه‌های درختان و علف
     و سایه‌های مردان.
 
كاملیایی فروافتاد،
خروسی بانگ ‌برداشت
     كاملیای دیگری افتاد.
 
دیدم و گذشتم
یك رهروِ بودایی بالابلندی را
     زیرِ ماهِ زمستانی.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *