قالب وردپرس درنا توس

تولد يك شاعر


– به نظر شما شاعر را چه مى‏سازد؟ خوانندگان شعرش يا محيط تربيتش؟
       – ساده‏ترين جوابى كه مى‏توانم به اين سوآل كمى عجيب بدهم نمى‏دانم است. اما يك نويسنده متوسطالاحوال انگليسى حرف تفكرانگيزى زده است. مى‏گويد: «تو دوره بچگىِ هركسى لحظه مقدرى هست كه در باز مى‏شود تا آينده بيايد تو.» – من كودكىِ سخت بى نشاطى را گذراندم و جوانىِ بى‏رحمانه تنهائى. كسى را نداشتم كه راه و چاهى نشانم بدهد و درنتيجه سال‏هايم بيهوده تلف شد. از ده سالگى مى‏نوشتم ولى موقعى كه اولين شعر «خودم» را نوشتم (سال 1329) بيست و پنج ساله بودم. پانزده سال تمام از دستم رفته بود.
       – اولين شعر «خودتان» …
       – بله. رو كلمه «خودم» تكيه كردم. چون كشف «خود» براى من كم و بيش از اين سال شروع مى‏شود و تا 1336 (سال چاپ هواى تازه) هشت سال به تجربه سختكوشانه مى‏گذرد. يا بهتر بگويم رياضتكشانه. تجربه‏ئى كه درنهايت امر هم، مجبور بودم خودم تنها به شكست يا توفيقش رأى بدهم.
       – ولى من به جوابى كه مى‏خواستم نرسيدم.
       – محيط خانوادگى همه چيز مى‏توانست از من بسازد جز يك شاعر. محيط مدرسه، تا دبستان بود جهنم بود و تا دبيرستان بود يك گمراه كننده. اين را در گفت و گوى ديگرى كه يك سال پيش انجام شده بود و چاپش را به‏ دلايلى ماه به ماه تا اين اواخر عقب انداختم به تفصيل شرح داده‏ام كه احتمالاً ديده‏ايد. قضاوت خودم اين است كه شعر در من التيام يافتن زخم موسيقى است.من مى‏بايست يك آهنگساز بشوم كه فقر مادى و فرهنگى خانواده غيرممكنش كرد. موضوع را در شرح حال گونه‏ئى نوشته‏ام و تكرارش بى‏مزه است.ٍع بعد ادبيات را كشف كردم. اگر پدربزرگ مادريم ميرزاشريف‏خان  . آن‏سال‏ها. – از مجموعه «درها و ديوار بزرگ چين».
 عراقى تقريباً همان سال‏ها از دست نمى‏رفت «شايد» مى‏توانست دست مرا بگيرد. اما موضوع ديگرى كه به طور قطع زمينه‏ساز اصلى روحيات من شد و در زندگيم اثر تعيين كننده‏ئى داشت پنج سالى پيش از آن اتفاق افتاده بود: حضور ناخواسته اتفاقى من در مراسم رسمى شلاق خوردن يك سرباز در خاش، با پرچم و طبل و شيپور و خبردار و باقى قضايا.
       باغى بود در خاش به اسم «باغ دولتى» كه گماشته پدرم عصرها من و خواهرهايم را در آن گردش مى‏داد. سربازخانه ته اين باغ بود كه ديوار و حصارى نداشت و ميدان مراسم صبحگاهى و شامگاهى در فاصله باغ و خوابگاه‏ها قرار گرفته بود. شش سالم بود اما سنگينى شقاوتى كه در آن لحظه نتوانسته بودم معنيش را درك كنم تا امروز روى دلم مانده است. در آن لحظه بى اختيار فرياد زنان و گريان به آغوش گماشته پريده بودم. بيش از شصت سال پيش و، پندارى همين ديروز بود! – گماشته كه ديد گريستن و فرياد كشيدن من تمامى ندارد ما را به خانه برگرداند اما منظره سرباز كه بر نيمكتى دمر شده يكى مثل خودش رو گردنش نشسته يكى مثل خودش رو قوزك پاهاش، و يكى مثل خودش با آن شلاق دراز چرمى بى‏رحمانه مى‏كوبيدش از جلو چشمم دور نمى‏شد. منظره آن دهان كه با هر ضربه باز مى‏شد، كج و كوله مى‏شد اما سروصداى شيپورها و طبل‏ها نمى‏گذاشت صدائى ازش شنيده شود از جلو چشمم دور نمى‏شد. گويا تا هنگامى كه خوابم ببرد با هيچ تمهيدى نتوانسته بودند از گريه كردن و فرياد زدن بازم دارند تا سرانجام پدرم از راه رسيده و با دو كشيده كه از او خورده‏ام حيرت زده ساكت شده‏ام و بلافاصله خوابم برده و بعد هم ماجرا را يكسره فراموش كرده‏ام.
       چهار پنج سال بعد در مشهد، كه بيمارىِ كودك آزارىِ ناظم دبستان‏مان مرا از زندگى سير كرده بود دوباره آن ماجرا به يادم آمد و اين دفعه با چه سماجتى … منتها اين بار «خودم را» بر آن نيمكت يافتم. اولين بار كه داستان هابيل و قابيل را شنيدم فكر كردم خودم در خاش شاهد عينى ماجرا بوده‏ام. گاهى مفهوم نفرت در قالب آن برايم معنى شده است گاهى احساس بى گناهى. و بيشتر، از طريق آن به درك عميق چيزى دست پيدا كردم كه نام دردانگيزش وهن است، محصول احمقانه تعصب …
       وقتى در سال 33 صبح از بلندگوى زندان خبر اعدام مرتضا كيوان‏پط  . انسان والائى كه با نخستين گروه افسران خيانت ديده سازمان نظامى اعدام شد. خود وى نظامى نبود.
 را شنيدم بى درنگ آن خاطره برايم  تداعى  شد و عصر كه روزنامه رسيد و عكس او را تناب پيچ شده به چوبه در حال فرياد زدن ديدم دهان آن سرباز جلو چشمم آمد كه به قابيل‏هاى خود اعتراض مى‏كرد. فرقى نداشت. آن نُه‏تاى ديگر هم مرتضا بودند. ماهان كوشيار   طهائى كه غول را خضر پنداشته بودند.  . قهرمان گنبد فيروزه‏ئى از هفت پيكر نظامى گنجه‏ئى.
 آن‏ها هم روى همان تخت شلاق وهن و شقاوت مرده بودند … يك اتفاق روزمره كه من در شش سالگى برحسب تصادف با آن برخورد كرده‏ام به‏تمامى شد زيرساخت فكرى و ذهنى و نقطه حركت من.
       مى‏توانم بگويم آثار من، خود شرح حال كاملى است. من به اين حقيقت معتقدم كه شعر برداشت‏هائى از زندگى نيست بل‏كه يكسره خود زندگى است. خواننده يك شعر صادقانه، روراست با برشى از زندگى شاعر و بخشى از افكار و معتقدات او مواجه مى‏شود.
       در باب آنچه زمينه كلى و اصلى شعر مرا مى‏سازد مى‏توانم به‏سادگى بگويم كه زندگيم در نگرانى و دلهره خلاصه مى‏شود. مشاهده تنگدستى و بى‏عدالتى و بى‏فرهنگى در همه عمر بختك رؤياهائى بوده است كه در بيدارى بر من مى‏گذرد. جز اين هيچ ندارم بگويم. باقى چيزها همه فرعيات است و در حاشيه قرار مى‏گيرد. شايد انسان سرانجام بتواند روزى دنيائى شايسته نام خود بسازد. هنوز فرصت از دست نرفته است. به عمر ما وصلت نمى‏دهد. مسلم است. ولى ما به اميد زنده‏ايم. روزى كه انسان دريابد گرفتار وحشت بى پايه‏ئى است كه نخستين ثمره‏اش اطاعت محض است روز مباركى است كه ما هم در جشن طلوعش حضور خواهيم داشت.
       اين حرف‏ها تازه نيست. حرف‏هاى چهل سال پيش است. آن سال‏ها گمان مى‏كردم دارم به نوعى جبر اعتقاد پيدا مى‏كنم. امروز مى‏بينم آن فقط جبر نبود، دردمندىِ حاصل از دست بستگى بود. يك جور احساس تلخ و دردناكِ‏راه پيش و پس نداشتن. گرفتارى اسطوره‏ئى ابراهيم: يا با نمروديان بت پرستيدن، يا آتش قهرشان را تاب آوردن. و آتش هميشه گلستان نمى‏شود. صداى شيخنا از جاى گرم درمى‏آمد كه فرمود: «چو من بينم كه نابينا و چاه است / اگر خاموش بنشينم گناه است». – كاش قضايا به همين سادگى بود! تو نابينا نمى‏بينى: همسايه‏ات شاه مى‏پرستد، استالين مى‏پرستد، بت مى‏پرستد، گاو مى‏پرستد و از تو كه به عقيده او موجودى هستى از لحاظ سياسى خائن و از لحاظ ايمانى گناهكار، متنفر است. نمى‏گويم وجدان بشرى تو به‏ات حكم مى‏كند او را از نادرستى تصوراتش آگاه كنى. نه، شعار دادن مشكل نيست. اما وقتى كودكان او كودكان تو را بيازارند و زنش همسر تو را روسبى خطاب كند و پسرش با تير كمان شيشه‏هاى خانه‏ات را بشكند تو چه بايد بكنى؟ شكستن بتِ‏مورد پرستشِ‏تعصب‏آميزِبت‏پرستى كه قداره برهنه‏ئى هم در دست دارد در يك كلمه «خودكشى» است. اما تو، نه مى‏توانى جلو شاه و بت يا حيوانى كه او مى‏پرستد به خاك بيفتى، نه مى‏توانى (نمى‏گويم سفاهت، بل‏كه) مزاحمت‏هاى او را تحمل كنى. اين يك تراژدى است دقيقاً در مفهوم قديمى يونانيش: هم تو كه آزار مى‏بينى بى گناهى هم آن فريب خورده‏ئى كه تو را مى‏آزارد بى تقصير است. دردمندى انسان و بيمارى جامعه از اين‏جا است كه با بى گناهى و منزه بودن نمى‏توان از محكوميت‏هاى كافكائى در امان بود. و بدبختانه راه گريزى هم وجود ندارد. چه دشنامى شرم‏آورتر از اين به انسان، به اين سر بلندِ تحقير شده، به اين لطفعلى‏خانِ، نمادينِ سرتاسر تاريخ خود؟ –  . آخرين فرد خاندان زند كه دليرانه در برابر آغا محمدخان قجر ايستاد و پس از جنگ‏ها و دليرى‏هاى افسانه‏وار بر اثر خيانت همراهانش زخمى و تحويل اردوى خواجه قجر شد. وى پيش از آن كه بميرد مورد انواع واقسام تحقيرهاى غير بشرى قرار گرفت كه گفتنى نيست.
 و تازه هنگامى كه مى‏بينى انسان تسليم اين وهن عظيم مى‏شود كه گوساله‏وار براى دفاع از ادامه بردگيش به طيب خاطر به مسلخ برود، همه دلهره‏ها و نفرت‏ها و نوميدى‏ها يك بار ديگر از نو آغاز مى‏شود. دلهره نفرتبار نوميدانه‏ئى كه اين بار حجمش بيشتر و وهنش سنگين‏تر و تحملش خرد كننده‏تر است. نمونه تاريخيش «جوانان هيتلرى»، كه در خانه خود براى دار و دسته موسوم به اس. اس. و پليس سياسى آدمخورهاى نازى جاسوسى پدر و مادرشان را مى‏كردند و حرف‏هاى آن‏ها را گزارش مى‏دادند. نمونه تاريخى ديگرش كامسومول‏هاى رژيم استالين. اين‏ها ميليون‏ها تن خودى و بيگانه را زير پاى بت‏هاى خود قربانى كردند. و هنوز اين همه فقط پوسته قضيه است نه خود آن، نه همه آن. اين همه فقط طرحى از دور باطل اين درد تحميلى است. انسانى كه در خود نمى‏نگرد همه تبارش را و سراسرتاريخش رابدنام مى‏كند.
       با وجود اين از بازى با كلمات به جائى نمى‏رسيم. ما در اجتماع زندگى مى‏كنيم، پس چه بخواهيم و چه نخواهيم زير سلطه جامعه‏ايم. بخصوص در جامعه‏ئى كه حرفى جز حرف خود را برنتابد. يعنى اگر مى‏خندد تو هم مى‏توانى عضلات گونه‏هايت را به سوى گوش‏هايت بكشى اما اگر خواستى گريه كنى بايد بچپى ته پستوى خانه در را به رويت ببندى و صدايت را هم بخورى تا همسايه كه همچراغت نيست هاى‏هايت را نشنود. يعنى مجبورى و گرفتار جبر. اگر دلت خواست اسمش را دردمندى ناشى از دست و پا بستگى بگذارى بگذار. ولى دردت با اسم‏گذارى درمان نمى‏شود. قطره آبى هستى در رودخانه‏ئى. يعنى ملكولى در ميان ده‏ها ميليون ملكول ديگر. رودخانه مى‏بردت، به چپ و راست مى‏پيچاندت و در بريدگى‏ها آبشارت مى‏كند. درست است كه انسان امروز وامدار انسان ديروز است و انسان فردا وامدار انسان امروز، درست است كه الگوى زندگى آدم‏هاى فردا را ما مى‏سازيم و امروز. منكر اين اعتقاد خود هم نمى‏شوم كه انسان – اگر نه هر روز صبح كه از خواب بيدار مى‏شود، و اگر نه هر سال كه زمين پيمودن مدارش را از سر مى‏گيرد، و اگر نه هر ده سال و بيست سالى يكبار – دست‏كم هر نسل بايد يك بار ذهنش را خانه‏تكانى كند اما اگر فردائى‏ها الگو بردارى‏شان از روى نسل امروز است حداقل بايد اين الگو بردارى را آگاهانه انجام بدهند نه كوركورانه. ولى اين روند آن‏قدر كند است كه من گاه تعجب مى‏كنم چه‏طور از عصر حجر به امروز رسيده‏ايم. در جوامعى مثل جامعه ما فرزندان هر نسل رونوشت برابر اصل پدران‏شان هستند و تا قضيه به اين صورت است هرگز به هيچ‏جا نخواهيم رسيد. الاغ‏مان را به دوچرخه و دوچرخه را به موتور و موتور را به رانه بنزين‏سوز و سفر با هواپيما را جانشين سفر زمينى مى‏كنيم و برآنيم كه با زمانه همسفريم. در حالى كه خودمان را فريب داده‏ايم. تقليد ديگران همراه و همچراغ ديگران شدن نيست. ما همسايه ديگرانيم نه همچراغ آن‏ها. آن خانم آلمانى مى‏گويد عادت كرده‏ايم صدائى را در خود بشنويم كه مى‏پرسد: «اين لحظه به من چه هديه خواهد داد؟» – چرا عادت نمى‏كنيم از خود بپرسيم كه: «مابه اين لحظه چه هديه مى‏دهيم.» – در مورد ما قضيه به كلى تفاوت مى‏كند. ما حتا به اين كنجكاوى هم كه هديه اين لحظه به ما چيست عادت نكرده‏ايم. ديگران چيزهائى به ما هديه مى‏دهند و ما ناچاريم آن هديه‏ها را بپذيريم و مورد استفاده قرار بدهيم. غم‏مان نيست اگر در عمرمان چيزى به جهان عرضه نكرده‏ايم. حتا اگر نوابغى داشته‏ايم نبوغ آن‏ها را هم ديگران براى‏مان كشف كرده‏اند و تازه ما به جاى شرمندگى از بى حاصلى خودمان فقط پز خوارزمى‏ها و خيام‏ها را تحويل خود آن‏ها داده‏ايم كه غالباً اصلاً نمى‏دانيم كه بوده‏اند يا چه گفته‏اند يا چه كرده‏اند. وقتى هم كه مثلاً مردم گنجه به افتخار نظامى گنجه‏ئى جشنى مى‏گيرند تازه ما عوض تشكر دو قورت و نيم هم طلبكار مى‏شويم كه شاعر عزيز ما را در كمال وقاحت مال خودشان كرده‏اند. ما دربند تعالى نيستيم، تعالى موقعى ميسر مى‏شود كه هركس بتواند حرفش را بزند. ما بايد تازه «شنيدن» بياموزيم. مدعى هستيم كه «هنر نزد ايرانيان است و بس / نداريم شير ژيان رابه كس» (يعنى شير ژيان را در برابر هنر خودمان داخل آدم نمى‏دانيم!). پس هنر در نظرما غرندگى و درندگى و قلدرى است. دندان‏هايش را خرد مى‏كنيم كه بخواهد جز در مورد آنچه ما ميل داريم بشنويم چيزى از دهنش درآيد. ما مثل رستم دستان‏مان كه فرزندش را به دست خودش مى‏كشد قاتل آينده‏ايم، چون همه چيز پنهان و آشكار به ما مى‏گويد «خفه!» – چون حتا خودمان به خودمان مى‏گوئيم «جلو بزرگترها فضولى موقوف!». – چون بزرگترها يعنى گذشتگان، يعنى پدرها و پدربزرگ‏ها كه خودِ آن‏ها هم در همين فضاى مشابه نبيره‏ها و نتيجه‏ها و نديده‏هاشان پير شده‏اند و مرده‏اند. ما ميراث‏خوار كسانى هستيم كه مرده به دنيا آمده بوده‏اند. حتا اگر از كشتن كسانى كه حرف نوى به ميان آورده‏اند پشيمان شده‏ايم و به آنان «شهيد اول» و «شهيد ثانى» و «شهيد ثالث» لقب داده‏ايم، اين هم به دستور پدران‏مان بوده كه فرمانى را اجرا كرده‏اند، وگرنه ما كه‏ايم كه به خودمان جرأت بدهيم برداريم‏ همين‏جور سرخود كسانى را كه اجداد گرامى‏مان به قتل رسانده‏اند شهيد بخوانيم؟
       – فكر مى‏كنيد تغيير وضعى كه از قرون وسطا تا به حال در عالم پيش آمده متوقف مى‏شود؟
       – با قيد «در عالم» كه به كار برديد موافق نيستم. از آن گذشته جهان هر لحظه گرفتار مسائل و مشكلاتى مى‏شود كه غالباً حل‏شان به نوبه خود مسأله‏ساز و مشكل‏زا است. تا چند سال پيش كى فكر مى‏كرد گارباچِفى پيدا بشود و درِ حزبِ استالين كبير رفقا را گِل بگيرد و نداى دمكراسى در بدهد؟ و كى فكر مى‏كرد مردم ستمديده آن سرزمين به جاى استقبال از آزادى، اين كلمه را اجازه تجاوز به حق و حقوق ديگران معنى كنند، تفنگ‏ها را بردارند بيفتند به جان هم، جنگ ترك و ارمنى و كروات و صرب و هرزه‏گووين و اسلوونى راه بيندازند و پى‏آمدش بشود اين‏كه امريكا با آن قدرت نظامى غول‏آسا بى رقيب بماند و براى دنيا نظم نوين تعيين كند؟ از كجا معلوم است كه ما يك دوره بردگى درازمدت‏تر در پيش نداشته باشيم؟
       – بسيار خوب، من قيد «در عالم» را پس مى‏گيرم، ولى كشورهاى زيادى در عالم هست كه آزادى بيان را حق قانونى هر شهروندى شناخته‏اند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *