قالب وردپرس درنا توس
خانه / آثار احمد شاملو / آثار: نامه‌ها / آقاى حيدريه‏‌ى ‏عزيز

آقاى حيدريه‏‌ى ‏عزيز


دهكـده،ـ

۶/۲/۷۵

آقاى حيدريه‏‌ى ‏عزيز،

 

( مى‏‌بخشى‏ كه ‏نام‏ كوچك‌‏ات ‏را به ‏كار نبردم. به ‏نامى‏ با تركيب ‏وهن‌‏آميز “غلام” حساسيت ‏دارم. چه ‏كنم؟ نمى‏‌توانم ‏به ‏غلامى‌‏ى انسان تن ‏بدهم بخصوص كه‏ آن ‏انسان شاعر نيز باشد. يعنى ‏انسانى‏ باشد با فضيلتى مضاعف .ـ تو كه ‏در انتخاب ‏اين ‏نام ‏مسئوليتى‏ نداشته‌‏اى. پس‏ چرا در برابر آن عصيان ‏نمى‌‏كنى؟ چرا براى‏ خودت‏ نام‏ ديگرى‏ برنمى‌‏گزينى ‏كه ‏معناى ‏خودت ‏را داشته‏ باشد؟)

به‏ هرحال، با سلام ‏و درود، مى‌‏خواهم ‏نامه‌‏ام ‏را به ‏اين ‏صورت ‏آغاز كنم: با وصفى ‏از نخستين ‏برخورد با كتاب‌‏ات. دفترى به‏ تمام ‏معنى تو ذوق ‏زننده. رو جلدى‏ كه ‏نشانه‌‏ى مجموعه‏‌يى ‏از بى‌‏سليقه‌‏گى‌‏ها است: از آميزه‌‏ى رنگ‏ آبى ( كه ‏بى‌‏درنگ ‏پاكى‏‌ى ‏آسمان ‏و هوا را تداعى ‏مى‌‏كند ) و رنگ ‏زرد (كه مى‏‌تواند اشارتى‏ به ‏گرماى ‏آفتاب ‏باشد ) رنگ ‏سبز به ‏دست‏ مى‌‏آيد. تجربه‌‏ى طبيعت‏ نيز همين ‏را مى‏‌گويد: حاصل‏ حرارت ‏خورشيد وهواى ‏پاك سبزى‏‌ى ‏دل‏نواز گياه‏ است. وقتى ‏از امتزاج‏ اين‌ ‏دو آن “سرخ‏ قطره‏ شكل” را بر كاغذ بچكانى ‏از دو حال ‏خارج‏ نيست: يا حقيقت‏ را كج‏ فهميده‌‏اى يا دچار ابتذالى‏ شده‌‏اى ناشى از پيروى‌‏ى ‏تهوع ‏انگيزـ و به ‏احتمال ‏بيش‌‏تر، فريب‌‏كار ـ از پسند جامعه‏‌يى كه‏ در آرزوى ‏بهشت‏ به ‏اعماق ‏جهنم ‏مى‌‏دود و در همان‌‏حال‏ كه ‏به ‏زبان قربان ‏و صدقه‌‏ى “شهادت” مى‌‏رود صبح‏ تا شب‏ دنبال ‏دلالى و كلاه‏ برداشتن ‏و كلاه‌‏گذاشتن ‏است.ـ چيزى‏ كه ‏از خروارها خروارش‏ مثقالى ‏شعر حاصل‏ نمى‌‏شود. بگو ببينم: خودت ‏را گول‏ زده‌‏اى يا مردم ‏را؟

اين ‏از ظاهر دفتر و تفسير نقش‏ جلدش. ما، اگر به ‏راستى ‏شاعريم، حق‏ نداريم ‏به ‏يك‏ديگر دروغ ‏بگوئيم. ولى‏ من تو را به ‏ناراستى متهم ‏نمى‌‏كنم: ممكن ‏است‏ تو و نقاش، هيچ‏‌يك‏ متوجه ‏تفسير نقش‏ جلد كتاب‏ نشده ‏باشيد.( به روى ‏خود نمى‌‏آورم ‏كه ‏ممكن ‏است ‏واقعا منظورتان‏ همان ‏تفسيربوده‏ باشد. چرا كه در آن ‏صورت واى‏ بر هر سه‌ى‏ ما!)

آن‏‌گاه در داخل‏ جلد، اهدانامچه‌‏يى ‏بسيار محبت ‏آميز نوشته‌‏اى، به‏ خطى ‏ناپخته ‏و سخت ‏كودكانه. در يك‏ جمله ‏مى‌‏گويم ‏و مى‏‌گذرم ‏كه ‏خط زشت اصلا نشانه‌‏ى ‏خوبى ‏نيست: به‏ دشنام ‏مى‌‏ماند و نشانه‌‏ى ‏صريح نفرت ‏از مفاهيم ‏است. و بعد، آن ‏فهرست ‏و آن‏ غلط نامه‏ و آن ‏اشعار كه ‏در نهايت ‏كج‏‌سليقه‌‏گى بى‌هيچ ذوق و ظرافت ‏و حسن‏ ارائه‌‏يى ‏از پى‏ هم‏ آمده ‏است، درست ‏از لب‏ لب ‏كاغذ، و آن‏‌قدر بى‏‌سليقه‌‏ كه ‏پندارى‏ از خود و شعرت نفرت‏ داشته‌‏اى. خواسته‏‌اى سر هم بندى‏‌شان‏ كنى و بيندازى و بگذرى.

اين‏ها همه ‏مى‌‏توانست‏ باعث ‏شود به ‏استناد مصرع‏ معروفى ‏كه ‏مى‌‏گويد سال‏ بد از بهارش‏ پيدا است دفتر را ناخوانده ‏به ‏كنارى ‏اندازى، اما برحسب عادت‏ آن‌‏را باز مى‌‏كنى و قضا را نگاه‌‏ات ‏بر چند سطرى ‏مى‌‏لغزدكه ‏به ‏خلاف ‏انتظار به ‏دل‌‏ات ‏مى‌‏نشيند:

«دست‌‏هاى ‏آزادم شاخ ‏رهائى‌‏ست

نه ‏انگشتان ‏دعا.»

چند صفحه ‏به ‏جلو برمى‌‏گردى و هاج‏ و واج اين ‏شعر را مى‌‏خوانى و اين بار به ‏تمامى، در نهايت ‏كنج‏كاوى و با تمركزى‏ كامل ‏و يك‏پارچه. و دهان‌‏ات از شگفتى باز مى‌‏ماند:

صدايى

بهار

نگاهى

آفتاب .

جهان دربرودتى‏ معتاد مى‌‏لرزد.

هر آن‏‌كه ‏روزى دريا خنديده

دربوسه‌‏هاى ‏نسيم بر سواحل ‏روز دويده

با زلالى‌‏ى ‏زلال ‏آبى‌‏ى ‏آب

در ترانه‌‏ى ‏آب‏شار

نور رقصيده

بهار مى‌‏خواند

آفتاب‏ مى‌‏داند.

سردت ‏نيست

تو كه‏ خاطره‏‌ى‏ عطش

درنگاه‏ سوگوارت‏ زبانه ‏مى‌‏كشد؟

 

( مى‌‏بخشى ‏كه ‏آن‌‏جوركه ‏خود دوست‏ مى‌‏دارم ‏نوشتم‌‏اش.)

وقتى ‏پيش‏ از اين‏ به‏ نكاتى ‏برخورده ‏باشى كه ‏تنها از ناپخته‏‌گى‌‏ى نويسنده خبر داده ‏باشد ـ از بى‌‏تجربه‌‏گى و كم‏بود آگاهى‌‏اش ‏از فوت ‏و فن ‏زبان، و از اين‏كه ‏هنوز به ‏دليل كم ‏سن ‏و سالى از شگردهاى ‏زبانى آگاهى‌‏ى ‏چندانى ‏ندارد و نمى‌‏تواند شيوه‌‏هاى سخن‏ورى ‏را در كارشاعرى ‏دخالت ‏دهد، تنها استنتاج‏‌ات ‏اين ‏مى‌‏شود كه‏ نويسنده‌‏ى ‏آن ‏سطور درخشان شاعرى‏ بالقوه‌‏است. شاعرى ‏كه ‏اين ‏اشعار را “نساخته” و آن ‏را از طريق ‏سخن‏ورى “ساخت ‏و پرداخت” نكرده، كلمه‏ به‏ كلمه‌‏اش ‏را به‏ نيروى‏ ذهن ‏شاعرانه‌ی خود دريافته و چون ‏هر شاعر بالفطره‌‏ى ‏ديگرى آن ‏را در لحظه‏‌ى‏ ناب‏شهود بر كاغذ آورده ‏است. خلاصه ‏آن كه، باتو، شاعرى‏ به ‏جهان ‏آمده ‏است. ـ ميلادت‏ مبارك‏باد!

اكنون‏ آن‏چه ‏باقى ‏مى‌‏ماند آموختن ‏شگردهاى‏ كار است. اين‏كه ‏شاعر به ‏دنيا آمده‏‌اى‏ كافى ‏نيست. بايد اين ‏ماده‏‌ى‏ خام‏ را ورز بدهى. چيز ديگرى ‏ندارم ‏به‏ تو بگويم، چون‏ چيزى ‏بيش‏ از تو نمى‌‏دانم. ما دو شاعريم ‏در عرض ‏هم. من ‏چيزهايى ‏بيش ‏از تو آموخته‌ام ‏به ‏اين ‏دليل‏ بسيار ساده ‏كه ‏پيش ‏از تو به ‏دنيا آمده‌‏ام ‏و ازجهان ‏تجربه‌‏ى ‏بيش‏ترى ‏دارم.

اميدوارم هرگز آن‏ روز نيايد كه‏ به ‏رضايت ‏از خودت ‏گرفتار بشوى، فقط هر وقت ‏شعرى نوشتى ‏كه ‏حس ‏كردى زياد اسباب ‏سرشكسته‌‏گى ‏نيست براى‏ من‏ هم‏ بفرست. اين ‏بار از اين شعرت‏ ستايش ‏كردم‌‏ اما بعدها از اين ‏خبرها نيست. شايد تعريف ‏و تمجيد من‏ به‏ انحراف‌ات‏ كشيد. دليلى ‏وجود ندارد كه‏ زير بار چنان ‏مسئوليتى ‏بروم. اين‏ كه ‏در اهدانامچه‌‏ى كتاب‏‌ات‏ مرا “شاعر بزرگ” خوانده‏‌اى يا از بزرگوارى‏‌ات ‏آب‏ مى‌‏خورد يا از بسته‌‏گى‌‏ى ميدان ‏ديدت. نه‏ مسابقه‌‏يى ‏درميان ‏است نه‏ اگر هست‏ هنوز كسى‏ به‏ آخرخط رسيده. پس ستايش‏ الكى‏ به ‏چه ‏مى‌‏ارزد؟… ما شاعريم. اين ‏عالى ‏است. اما چشم‏‌هاى‏ بسيارى‏ به ‏ما  نگاه‏ مى‏‌كند و اين ‏مشكل ‏آفرين ‏است. سخت‏ است ‏انسان ‏از داشتن ‏هواى ‏خود ناگزير باشد. و قضاوت ‏در مورد ديگران‏ يكى ‏از اين ‏موارد است.

پس ‏از جراحى‌‏ى دردناكى تازه ‏از بيمارستان ‏به ‏خانه ‏برگشته‌‏ام. كوشيدم نامه‏‌ى به ‏دردخورى برايت ‏بنويسم، موفق‏ نشدم. در هرحال مراخواهى ‏بخشيد.

دريك‏ كلام: از آشنائى‌‏ى ‏با تو خوش‏حال‌‏ام.

احمد شاملو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *