در تعهد هنر

– به نظر شما شعر هنرى آزاد است يا ملتزم؟
       – اصولاً هنر ملتزم نيست يعنى هيچ‏گاه التزام و تعهد نقشى در آفرينش هنرى بازى نمى‏كند. التزام امرى شخصى و فردى است. در موسيقى موزار هيچ تعهدى به چشم نمى‏خورد و مى‏توان گفت آثار او فقط موسيقى خالص است در حالى كه مثلاً باخ را مى‏شود متعهد به كليسا دانست يا مثلاً وان‏گوگ را، صرف نظر از طرح‏هاى نخستينش، نقاشى فاقد تعهد به شمار آورد هرچند كه اين موضوع در روزگار آن‏ها مطرح نبوده است. اما التزام هنرمند بايد انسانى باشد. التزامى فارغ از قيد و بند فرقه‏گرائى و تحزب. التزامى فارغ از سياست و تنها در راه تعالى انسان. اما به هر تقدير اثر هنرى پيش از آن‏كه بار تعهد يا التزامى را به دوش بكشد بايد هويت هنرى خود را ثابت كند. حافظ نه به اين دليل كه بيش از شاعران ديگر غمخوار انسان و دشمن رياكارى بوده بر قله غزل فارسى پايدار مانده. تعهد او فرع استادى و قدرت غزلسرائيش است. ماياكفسكى – شاعر انقلابى – التزام و تعهد اجتماعى شاعر را اساس كار قرار مى‏داد و مى‏گفت شاعر بايد براى نوشتن شعر از اجتماع سفارش قبول كند و شعر را «محصول سفارش اجتماعى» مى‏خواند. او فراموش كرده بود كه نخست بايد شاعر بود تا بتوان به سفارش جامعه پاسخ شايسته داد، وگرنه بسيار بودند كسانى كه به همان راه او رفتند و نامى باقى نگذاشتند. من هم شعر پريا را مستقيماً به سفارش اجتماع نوشتم. جامعه كه با كودتاى 1332 لطمه نوميدانه شديدى خورده بود به آن نياز داشت و من كه در متن جامعه بودم اين نياز را درك كردم و به آن پاسخ گفتم. آن هم با زبان خود توده. و توده هم بى درنگ آن را تحويل گرفت و برد. لازمش داشت و من اين لزوم را با پوست و گوشتم احساس كرده بودم. پس شعرى بود محصول لزوم و اقتضا. اقتضاى وارستگى، نه اقتضاى وابستگى. اقتضاى ايثارى نه اقتضاى بيعارى. اين شعر منباب مقايسه در همان تاريخى نوشته شد كه مثلاً شاعر ديگرى سرگرم صادر كردن چنين چيزهائى بود.
             تشنه، اى بس كه به آغوش گنه رفتى و باز
             آمدى تشنه‏تر از روز نخستين به كنار.
             همسرت ناله برآورد كه: «اى اُف به تو شوى!»
             دلبرت چهره برافروخت كه: «اى تف به تو يار!»خ
  . قطعه ملعون از فريدون تولّلى، چاپ شده در ماهنامه سخن، شماره دى ماه 1332 : سال كودتا(!)، سرپيچ يكى از بزرگترين وقايع قرن اخير.
       نكته‏ئى كه جاى گفتنش درست همين‏جا است اين است كه هنرمند خلاق و پيشرو، هنرمندى چون نيما كه نوآور است و آثارش به غناى هرچه بيشتر فرهنگ جامعه خود و نهايتاً جامعه بشرى مى‏انجامد لزوماً پيشاپيش جامعه حركت مى‏كند. محصول فعاليت اين چنين فردى بناچار نمى‏تواند آن‏چنان كه ماركسيست‏نماهاى فاقد بينش ديالكتيكى مدعى هستند «بُرد توده‏ئى» داشته باشد، چرا كه توده مستقيماً نمى‏تواند اثر چنين هنرمندى را جذب كند. اثرى كه او مى‏گذارد بر «فرهنگ هنرى» جامعه است و از طريق واسطه‏ها در اختيار توده‏ها قرار مى‏گيرد، يعنى از طريق هنرمندانى كه از او تأثير پذيرفته‏اند و در فاصله ميان او و لايه‏هاى ديگر طبقات واقع شده‏اند. بهره نيما به وسيله خسرو گلسرخى و م. آزرم  است مثلاً كه از رأس به قاعده مى‏رسد. اين يك اصل است و با ياوه‏هائى از قبيل «معتقدات هنرى بورژوائى» و «هنر براى هنر» و اين‏جور عبارات كليشه‏ئى هم نمى‏شود آن را مخدوش و بى اعتبار كرد. موض (فيلم مهرجوئى). و اگر در فاصله ميان اين دو نقطه آثارى وجود داشته باشد با محتواى توده‏ئى و بيان و قالب اصيل هنرى كه مورد اقبال توده نيز قرار بگيرد (نمونه: گوزن‏ها، فيلم مسعود كيميائى)،بدون ترديد از استثناهاى قاعده است. اما وقتى پاى آثارى با محتواى اجتماعى ودر قالب توده پسند به ميان مى‏آيد (نظير آثار اشرف‏الدين حسينى)، آنگاه بايد موضوع را در مقوله ديگرى مورد قضاوت قرار داد. چرا كه آثار اين شخص (منباب نمونه) بيشتر بايد يك «فعاليت سياسى» تلقى بشود نه يك فعاليت هنرى، و مبناى سنجش نيز نا چار بايد ارزش تاريخى آن باشد نه بار فرهنگى‏اش.
       – شما در جائى فرموده‏ايد كه هنر هميشه‏با مردم بوده است و در جاى ديگرى هم فرموده‏ايد لزومى ندارد شعر را همه مردم بفهمند. ممكن است ارتباط بين اين دو نظر خودتان را بيشتر تشريح كنيد؟
       – فكر نمى‏كنم در اين دو نظر تناقضى وجود داشته باشد. هنر ناگزير با مردم است چون با هر نيتى كه به وجود بيايد مخاطبش مردم‏اند. ولى مردم لايه‏هاى متفاوتى دارند كه جائى نشان داده‏ام.قِ‏يك شعر چه‏طور مى‏تواند  . متأسفانه نتوانستم مرجعش را پيدا كنم. ولى به هر صورت منظورم لابه‏هاى گوناگونى است كه ميان بى‏سوادهاى خوش ذوق تا دانشمندان بى‏ذوق وجود دارد.
 مورد پسند «همه مردم» قرار گيرد؟ اگر شاعرى چنين تلاشى بكند حتماً بايد اثرش را در سطح بسيار نازلى ارائه بدهد. به قول جامى‏
                   شعر كافتد پسند خاطر عام‏
                   خاص داند كه سست باشد و خام.
 براى اين است كه گفتم لزومى ندارد همه آن را درك كنند. نه فقط شعر را بلكه هر اثر هنرى ديگرى را هم. نمونه‏اش فيلم‏هاى چاپلين. مردم سرتاسر دنيا براى تماشاى فيلم‏هاى او از كت و كول هم بالا مى‏روند. حتا براى ديدن فيلم‏هاى تكرارى ِهزار بار ديده‏اش. خيال مى‏كنيد همه مردم محتواى انسانى اين فيلم‏ها را درك مى‏كنند؟ نه. غالب آن‏ها فقط مى‏روند تفريح كنند. درست آن جائى كه بايد لگدى بيدار كننده دريافت كنند و به حال زارشان بگريند غش غش خنده‏شان سالن سينما را به لرزه درمى‏آورد. چاپلين براى غالب مردم فقط يك دلقك مهربان با نمك است نه يك مفسر شوربختى‏هاى انسان پاكدل.
       چرا اين سينما را تو مدرسه‏ها درس نمى‏دهند؟ چرا شعر معاصر را درس نمى‏دهند؟ اين كار سرمايه‏گذارى فرهنگى نيست؟ نوجوان تو مدرسه فقط بايد ياد بگيرد كه «ادب مرد به ز دولت اوست»؟
       – به اين ترتيب مى‏شود گفت شما به بيان انديشه در شعر معتقديد.
       – برحسب اين‏كه انديشه چه‏طور در شعر بنشيند جواب برداشت‏تان مثبت است. شعرى كه احساسى بر نيانگيزد به چه كار مى‏آيد؟ من هميشه گفته‏ام بر اين عقيده نيستم كه هر چيز ِزيبا مفيد و ارزشمند است بل معتقدم هنر كه مى‏تواند چيز مفيدى را زيباتر عرضه كند و به آن قدرت نفاذ بيشترى بدهد بايد از خنثا بودن شرم كند. قصدم مطلقاً اين نيست كه خواست خود را با بايد و نبايدها به ديگران تحميل كنم اما فضيلت هنرمند است كه در اين جهان بيمار به دنبال درمان باشد نه تسكين، به دنبال تفهيم باشد نه تزئين، طبيب غمخوار باشد نه دلقك بيعار.
       – منظورتان آرمانخواهى است؟
       – آرمان هنر اگر جغجغه رنگين به دست كودك گرسنه دادن يا رخنه ديوار خرابه نشينان را به پرده تزئينى پوشاندن يا به جهل و خرافه دامن زدن نباشد عروج انسان است. طبعاً كسانى كه جوامع بشرى را زبون و خرافه‏پرست مى‏خواهند تا گاوِ شيرده باقى بماند آرمانخواهى را «جهتگيرى سياسى» وانمود مى‏كنند و هنر آرمانخواه را «هنر آلوده به سياست» مى‏خوانند. آنان كه اگر چه مدح خود را نه آلودگى به سياست بل‏كه «ستايش حقيقت» به حساب مى‏آورند، در همان حال برآنند كه هنر را جز خلق زيبائى – حتا تا فراسوهاى «زيبائى محض» – وظيفه‏ئى نيست. من هوا خواه آن‏گونه هنر نيستم و هرچند هميشه اتفاق مى‏افتد كه در برابر پرده‏ئى نقاشى تجريدى يا قطعه‏ئى «شعر محض فاقد هدف» از ته دل به مهارت و خلاقيت آفريننده‏اش درود بفرستم، بى گمان از اين‏كه چرا فريادى چنين رسا تنها به نمايش قدرت حنجره پرداخته و كسانى چنين نيازمند به همدردى را در برابر خود از ياد برده است دريغ خورده‏ام.
                سكوت آب‏مى‏تواند
                خشكى باشد و فرياد عطش؛
                سكوت گندم‏مى‏تواند
                گرسنگى باشد و غريو پيروزمندانه قحط؛
                همچنان‏كه سكوت آفتاب‏ظلمات است –
                اما سكوت آدمى فقدان جهان و خداست:
                غريو را
                      تصوير كن!
       هنرمندى كه مى‏تواند با گردش و چرخش جادوئى قلمش چيزى بگويد كه ما مردم فريبخواره چپاول و قربانى شونده‏ئى كه بى هيچ شرمى «انسان جنوبى»مان مى‏خوانند به حقايقى پى ببريم؛ هنرمندى كه مى‏تواند از طريق هنرش به ما مردمى كه در انتقالِ از امروز به فرداى خود حركتى در جهتِ فروتر شدن مى‏كنيم و متأسفانه از اين حركت نيز توهمى تقديرى داريم آگاهى بدهد چرا بايد امكانى بدين اندازه شريف و والا را دست‏كم بگيرد؟ – آخر نه مگر خود او هم قطره‏ئى از همين اقيانوس است؟
       به قولى: «هنرمند اين روزگار همچون هنرمند دوران امپراتورى رم جائى بر سكوهاى گرداگرد ميدان ننشسته است كه، خواه از سر همدردى و خواه از سر خصومت و خواه به مثابه شاهدى بى‏طرف، صحنه دريده شدن بى‏گناهان فريب‏خورده در پنجه شيران گرسنه را نقش كند. هنرمند روزگار ما بر هيچ سكوئى ايمن نيست، در هيچ ميدانى ناظرِ مصون از تعرضِ قضايا نيست. او خود مى‏تواند در هر لحظه هم شير باشد هم قربانى، زيرا در اين روزگار همه چيزى گوش به فرمان جبر بى‏احساس و ترحمى است كه سراسر جهان ِپهناور ميدان ِكوچك ِتاخت و تاز او است و گنهكار و بى‏گناه و هواخواه و بى‏طرف نمى‏شناسد.»
       – با توجه به اين نكته كه انسان‏ها در هر حال گرفتار ايده‏ئولوژى‏هاى متناقض خود هستند.
       – من غالب ايده‏ئولوژى‏ها را نه به صورت فرمول‏هاى دسته‏بندى شده اعتقادات، بل‏كه به صورت توجيهاتى براى مقاصد شرورانه نهانى ارزيابى مى‏كنم. اگر عدالت و نيكخواهى در ميان باشد انسان كل يكپارچه‏ئى خواهد بود فراتر از ايده‏ئولوژى‏ها. آن‏كه منادى تعالى تبار آدمى است فراتر از ايده‏ئولوژى‏ها و برداشت‏هائى كه به پاره پاره شدن و تجزيه اين يكپارچگى منجر شده است حركت مى‏كند. ايده‏ئولوژى‏هائى كه «ما» رابه «من و تو و او» تقسيم مى‏كند مبلغ نابودى انسان است. انديشه‏ئى كه جمع شريف انسانى را به پراكندگى مى‏خواند انديشه‏ئى شيطانى است. عروج انسان و جلوسش بر تخت حرمت خويش تنها با نفى «تفرقه» ميسر است: تو براى وصل كردن آمدى! – بايد آن حكايت مثنوى اشاره ظريفى به همين معنا باشد.
       – با مسأله هويت چه‏گونه كنار مى‏آئيد؟ منظورم مليت و قوميت و اين‏گونه مسائل است.
       – من خويشاوند نزديك هر انسانى هستم كه خنجرى در آستين پنهان نمى‏كند، نه ابرو به هم مى‏كشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايرانى را به انيرانى ترجيح مى‏دهم نه انيرانى را به ايرانى. من يك لُرِ بلوچِ كُردِ فارسم، يك فارسى‏زبانِ تُرك، يك افريقائىْ اروپائىْ استراليائىْ امريكائىِ آسيائى‏ام، يك سياه پوستْ زرد پوستْ سرخ پوستِ سفيدم كه نه تنها با خودم و ديگران كم‏ترين مشكلى ندارم، بل‏كه بدون حضور ديگران وحشت تنهائى و مرگ را زير پوستم احساس مى‏كنم. من انسانى هستم در جمع انسان‏هاى ديگر بر سياره مقدس زمين، كه بدون ديگران معنائى ندارم.
       – آيا هنگام نوشتن خواننده ايده‏آلى را در نظر داريد و براى او مى‏نويسيد؟
       – نه. آن‏كه براى مخاطب «خود» مى‏نويسد صاحب داعيه است. من داعيه‏ئى ندارم و فقط براى كشف خودم مى‏نويسم. نانى است كه براى سفره خود مى‏پزم اما اگر اين نان به مذاقى خوش آيد، با آن، دوستِ همسفره هم ذائقه‏ئى به دست مى‏آرم. منِ من ضمير خواننده مى‏شود و مرا به توها و اوها تبديل مى‏كند. زيبا است كه كسى با ديگران، با همه، ضمير مشتركى پيدا كند. زيباتر از اين چيزى هست؟ – اگر هدف نويسنده جز اين باشد بايد به حالش گريست. بازار خودفروشى از آن راه ديگر است.
 
                   من تمامى مردگان بودم:
                   مرده پرندگانى كه مى‏خوانند
                   و خاموشند،
                   مرده زيباترين ِجانوران‏
                   بر خاك و در آب،
                   مرده آدميان همه‏
                   از بد و خوب.
 
                   من آن‏جا بودم‏
                   در گذشته‏
                   بى سرود. –
                   با من رازى نبود
                   نه تبسمى‏
                   نه حسرتى‏
 
                   به مهر
                         مرا
                          بى گاه‏
                                در خواب ديدى‏
                   و با تو
                   بيدار شدم.
 
       – حرف حرف مى‏آورد: آقاى شاملو، آيا هنر و سياست جائى به هم مى‏رسند؟
       – آه، بله، حتماً … نرون شهر رم را به آتش مى‏كشيد و چنگ مى‏نواخت، شاه اسماعيل خودمان صدها هزار نفر را گردن مى‏زد و غزل مى‏گفت، بتهوون عظيم‏ترين سمفونى عالم را در ستايش شادى ساخت و هيتلر كه آرزو داشت نقاش بشود عظيم‏ترين رنجگاه تاريخ، كشتارگاه زاخ‏سن‏هاوزن را. ناصرالدين شاه هم شعر مى‏سرود هم نقاشى مى‏كرد و نقاش مى‏پرورد اما براى يك تكه طلا مى‏داد سارق را زنده زنده پوست بكنند. انسان برايش با بادمجان تفاوتى نداشت. خب، بله، يك جائى به هم مى‏رسند: متأسفانه بر سر ِنعش ِيكديگر.
       – ولى بالاخره كدام‏يك جهان را نجات خواهد داد؟ هنر يا سياست يا آميزه‏ئى از اين هر دو – كه در آن صورت اى بسا هم جلاد پرورده شود هم منجى!
       – منجى جهان كسى است كه ضرورت هنر را درك كند. ضرورت هنر را براى محقق كردن رسالت هنر. قدرت طلبى كه چنگ مى‏نوازد يا شعر مى‏گويد يا نقاشى مى‏كند هنر را به ريشخند مى‏گيرد. علتش هم كاملاً روشن است. من دوست ندارم به گفته صاحب‏نامان استناد كنم ولى نمى‏توانم از تحليلى كه كافكا در اين مورد كرده چشم بپوشم.
       كافكا از شعر تعاريف درخشانى ارائه كرده است. در مقايسه موسيقى و شعر مى‏گويد: «لذت پيچيده‏ئى كه از موسيقى حاصل مى‏شود لذت خطرناكى است اما شعر مى‏كوشد پيچيدگى لذت را از بين ببرد و آن را به سطح هوشيارى برساند و انسانى كند. موسيقى زندگى احساسى را دو چندان مى‏كند اما شعر به آن مهار مى‏زند و اعتلايش مى‏دهد.» مى‏گويد: «شعر سفرى است به قصدِ كشف حقيقت. و رازى برتر از حقيقت وجود ندارد.» و جاى ديگر گفته است: «شاعر متعهدِ اين وظيفه است كه انسان تنهاىِ وحشتزده از مرگِ مقدر را به زندگىِ جاودانه هدايت كند.»
       و حالا ببينيم چى پيش مى‏آيد:
       افلاتون در رساله معروفش آرمان شهر سعادت و نجات انسان را در اين مى‏بيند كه حكومتى از خِردمندان بر جوامع بشرى حاكم شود. دولتى فرضى از خِردمندان تشكيل مى‏دهد اما شاعران را در كابينه خود نمى‏پذيرد و يك قلم آن‏ها را مى‏گذارد كنار. گوستاو يانوش مى‏نويسد: «من به كافكا گفتم قبول اين نكته برايم ممكن نيست.» كافكا گفت: « – درك قضيه خيلى هم آسان است. حكومت، حكومت است: چه حكومت زور باشد چه حكومت زر باشد چه حكومت اهل خرد. و بايد قبول كرد كه نا چار حياتى‏ترين هدف هر حكومتى اين است كه قدرت و حاكميتش را حفظ كند. اگر اين را نپذيريم معلوم مى‏شود كلمه «حكومت» را درست معنى نكرده‏ايم. حاكميت شعور هم مشمول همين قاعده است و افلاتون هم از حكومت دم مى‏زند و حسابش هم كاملاً روشن است. شاعران رابه كابينه‏اش راه نمى‏دهد چون هدف شعر تغيير بنيادى جهان است و درست به همين علت هر حكومتى به خودش حق مى‏دهد شاعر را عنصرى ناباب و خطرناك تلقى كند.»
       البته افلاتون تنها به قاضى رفته و از شاعر نپرسيده كه اصلاً شركت در كابينه را مى‏پذيرد يا نه. مع‏ذالك من بايد يك بار ديگر اين رساله را بخوانم چون بعيد نمى‏بينم كه افلاتون با كنار گذاشتن «شاعر» از «حكومت» خواسته باشد با يك سنگ دو گنجشك بزند. اين را هم نگفته نگذارم كه مطالب را از حافظه نقل كردم.
       هنرمند بالقوه مى‏تواند منجى جهان باشد چرا كه با يقينِ كامل حكم مى‏شود كرد كه دماغ جلاد شدن ندارد. سياست بازى و قدرت‏طلبى كه لازم و ملزوم هم است كار كسى است كه لزوماً براى حيات ذيروحى حرمتى قائل نيست و از دروغ بافتن و حيله در كار كردن و ويرانى و كشتار هراسى ندارد. تاريخ ما پر از ياردانقلى‏هائى است كه حتا از كشتار پسران و برادران و نزديك‏ترين كسان‏شان هم مضايقه نفرموده‏اند. در امر سياست هر رذالتى امتيازى است، تاآن‏جا كه شاه عباس صفوى مى‏تواند به بركت كارنامه خونينش لقب كبير دريافت كند. راديوى سلطنت‏طلب‏ها براى تحميق شنوندگانش برنامه‏اش را با شمارش گله‏ئى از اين ديوانه‏هاى زنجير گسيخته شروع مى‏كرد. مى‏گفت: «ايران، كشور داريوش‏ها، نادر شاه‏ها، شاه عباس‏ها …» يك مشت دزد و خون‏خوار و قالتاق، همه‏شان هم مُلقب به كبير. اهل سياست به قداست زندگى نمى‏انديشد بل‏كه زندگان را تنها به مثابه وسائلى ارزيابى مى‏كند كه عندالاقتضا بايد بى درنگ قربانى پيروزى او شوند. كسانى اين عقيده را نمى‏پذيرند و شناخت و لاجرم حرمت نهادن به هنر را مقوله جداگانه‏ئى حساب مى‏كنند و مثلاً ارتش رايش آلمان را مثل مى‏زنند كه غالب افسرانش در نواختن دست‏كم يك ساز مهارت داشتند. پاسخ چنان كسانى اين است كه بله، و حتا اگر يادتان نيست بگذاريد خودم به يادتان بياورم كه آن‏ها از فرط «علاقه به اين هنر والاى انسانى» حتا در كشتارگاه‏ها دسته‏هائى راكه به سوى «سالن»هاى مرگ هدايت مى‏شدند با اركسترهائى بدرقه مى‏كردند كه نوازندگان‏شان از ميان خود زندانى‏ها انتخاب شده بود و تقريباً همگى نوازندگان حرفه‏ئى اركسترهاى فيلارمونيك يا سمفونيك كشورهاى لگدكوب شده بودند كه حالا فقط به گناه «آلمانى نبودن» محكوم بودند با روزى چند گرم نان در كارخانه‏هاى تهيه ابزار جنگى جان بكنند و به مجرد بروز آثار فرسودگى در آن‏ها به اتاق‏هاى گاز فرستاده شوند. لابد حق با شما است كه مى‏گوئيد آن ستايندگان بروكنر و موزار و وبر با همه وجودشان به موسيقى (و بى گمان، از طريق موسيقى، به همه هنرها) مهر مى‏ورزيدند و پيش از برداشتن ساتور، براى دستگرمى و تقويت روحيه قصابى خود به نواختن يك پنجه ويلن‏سل از فلان آهنگساز بزرگ احساس نياز عميق مى‏كردند. و لابد تبحرشان در نواختن دست‏كم يك ساز به هيچ‏وجه ربطى به سنت‏هاى تربيت اشرافى‏شان نداشت! – و اى بسا به همين دليل است كه بايد قبول كرد هيچ‏چيز شرط هيچ‏چيز نيست و در جهان بى‏قانونى كه اداره و هدايتش به دست اوباش و ديوانگان افتاده هنر چيزى در حد تنقلات است و از آن اميد نجات بخشيدن نمى‏توان داشت هرچند كه آرمان هنر چيزى به جز نجات جهان از طريق تغيير بنيادين آن نيست.
       البته اگر روزى حكومت خِرد برقرار شود سياست نيز معناى درستش را باز خواهد يافت. يعنى آن‏گاه اين كلام آلوده به تمهيدهاى ارجمندى اطلاق خواهد شد كه براى وصول به نظم و معدلتى شايسته و درخور انسان به كار بسته مى‏شود و شانه خالى كردن از مشاركت در آن به همان اندازه نكوهيده تلقى خواهد شد كه امروز آلوده شدن بدان نكوهيده است.
       – فكر مى‏كنم شعرهاى شما حكايت فريادى از درون تنهائى شاعر به بيرون است.
       – بايد درست دريافته باشيد. هر انسانى به تنهائى كودكِ گم كرده مادرى است سرگردان در كوچه‏هاى ظلمات. در لايه‏هائى از اجتماع كه هنوز انسان‏ها به غرايز تلطيف شده دست پيدا نكرده‏اند جمله «دوستت دارم» در اكثر موارد رشوه‏ئى است كه براى گريز از تنهائى پرداخت مى‏شود و يكى از عللى كه عشق را به «تصاحب» تبديل مى‏كند به احتمال بسيار زياد همين وحشت از تنهائى است. – اما آن تنهائى كه شما اشاره كرديد مقوله ديگرى است. شعر در نهاد خود فريادى است از اعماق تنهائى، چرا كه جهان شاعر جهانى چنان فردى است كه حتا بيشمارىِ خيل ستايندگانش هم برخلاف تصور فقط به شناخت هرچه بيشترِ تلخى و عمق ِ دردناك آن دامن مى‏زند. وسعتِ تعداد همدلان و پذيرندگانش عملاً گسترش دامنه مسئوليت و تعهد او را موجب مى‏شود، و نا گفته پيدااست به روز كسى كه حق خطا كردن و حق خاموشى گزيدن و حتا حق نوميد شدن از او سلب شود چه مى‏آيد. گلادياتورِ عريانى كه بى هيچ سلاحى در ميدان بى عطوفت مبارزه‏ئى بى رحمانه به خود رها شده است و جز تعدادى ستاينده غالباً پرتوقع، حتا براى دفاع در برابر بهتان‏هاى آشكارا بى شرمانه وسيله دفاعى در اختيار ندارد.
       جهان هر كسى پيله تنگ ِاز پيش ساخته‏ئى است، و در پيله هم جز يك پروانه نمى‏گنجد. تفاوت قضيه در اين است كه بعضى‏ها نوغان‏وار پيله‏شان راخود به گرد خود مى‏تنند و برخى ديگر آن را پناه امن خود تلقى مى‏كنند. اما بعضى ديگر در پيله به خود مى‏آيند و فريادشان حكايت آوازِ تلاش ِ جانكاهى مى‏شود كه براى رهائى خود و ديگران از پيله به كار مى‏بندند. پيله‏ئى كه رهائى از آن به آسانى ميسر نيست و لايه‏هاى مقاوم متعدد و گوناگون دارد.
 

این مطلب را به اشتراک بگذاریم
1 pingback on this post
یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

The Official Website of Ahmad Shamlou © 2017 تمام حقوق محفوظ است.