قالب وردپرس درنا توس

لوح ششم


گیل‏گمش اندام خود را بشست و افزار جنگ را بسترد. موی خود را كه بر دوش وی فروریخته ‏بود شانه كرد. جامه‏های پلشت بر زمین افكنده جامه‏ی پاكیزه درپوشید. بالاپوشی بر شانه افكند و بندی در میان بست.
گیل‏گمش تاره‏ی خویش بر سر نهاد و میان‏بند را سخت دربست.
گیل‏گمش زیبا بود.

ایشتر ـ الاهه‏ی نشاطِ عشق ـ در او، در گیل‏گمش، نظركرد:
«ــ بیا گیل‏گمش و محبوبِ من باش! نطفه‏ی خود را به من ببخش. تو مردِ من باش من جفتِ تو باشم… تو را ارابه‏یی آماده می‏كنم. تو را ارابه‏یی از زر و لاجورد آماده می‏كنم. چرخ‏های آن زرین است و دستك‏ها به گوهرها آذین شده. همه روز می‏باید تا نیرومندترینِ اسبان، زیباترینِ اسبان ارابه‏ی تو را بكشند… غرقه در بوی خوشِ سدر به خانه‏ی من درآی! چون به سرای جلیل من اندر باشی همه سالاران و پادشاهان پای‏بوس تو اَند. بزرگانِ زمین همه در پای تو بر خاك می‏افتند. از كوه‏ها و دشت‏ها می‏باید هر آنچه را كه قلبِ تو می‏جوید تو را باج آرند! گوسفندان‏ات تو را دوگانه بزایند و بُزان‏ات سگانه! استرها می‏باید با بارِ گنجینه‏ها به نزد تو آیند. اسبِ ارابه‏ی جنگی تو می‏باید تا به شكوهِ تمام چنان چون توفان بتازد و نریانِ مغرورِ تو را می‏باید كه همتایی نباشد!»
و گیل‏گمش با او، با ایشترِ توانمند، چنین گفت:
«ــ چه چیز تو در كاستی است؟ نانِ تو یا خوردنی دیگری؟ خواهانِ چه‏ای تا تو را بدهم: خورش یا شربت خدایان؟ جامه‏یی كه اندام تو را در پوشیده سخت فریبا است. اینك رازِ فریبنده‏ی تو را بازمی‏گشایم: خواستاری تو سوزان است اما در قلبِ تو سردی است… یكی دریچه‏ی پنهان است كه از آن بادی سرد به درون می‏آید؛ یكی سرای درخشنده است كه زورمندان را همی‏كُشد؛ پیلی است كه جهاز از پشتِ خویش فرو می‏افكند یا زِفتی كه مشعل‏دار را به آتش می‏سوزد؛ مَشكِ شنایی است كه به زیرِ شناگر می‏تركد؛ سنگِ بنایی كه حصارِ شهر را می‏پوساند یا پوزاری كه پای صاحبِ خود را می‏فشارد!… كجاست آن محبوب كه تواَش جاودانه دوست بداری؟ كو آن شبانِ تو كه بر او همیشه مایل باشی؟… می‏باید تا كرده‏های ننگ‏آلوده‏ی خود را همه بشنوی؛ اینك بر آن سرم كه یكایك به كرده‏های تو پردازم:
خدای بهاران، تموزِ جوان را از سالی به سالی با ناله‏های تلخ‏اش وانهادی…
به شبان‏بچه‏یی با پرهای رنگارنگ عاشق شدی: او را بزدی و بال‏اش بشكستی. در جنگل ایستاده‏ بود و فریاد می‏كشید: «بال من، بال من!»…
با شیر عشق ورزیدی چرا كه شیر از قدرت‏های گران انباشته‏بود؛ و هفت بار دامْ‏چاله بر گذرگاه‏اش كندی!…
به نریان عشق ورزیدی چرا كه نریان با شورِ پیروزی به دشمن می‏تازد. و او را طعمِ تركه و مهمیز و تازیانه چشاندی…
با گله‏بانی زورمند عشق ورزیدی.همه روزه تو را با همتِ بسیار گندمِ نذر می‏افشاند و روزانه تو را بزغاله‏یی قربان می‏كرد. تو به چوبدستِ خویش بر او نواختی و به هیأت گرگش درآوردی. اكنون چوپانان كه فرزندان او اَند او را می‏رانند و سگان‏اش پوست از او برمی‏درند…
نیز به ـ ئی‏شوله‏نو ـ باغبانِ پدرِ آسمانی خویش ئه‏نو عاشق شدی. هر بار كه می‏خواستی تو را خرمای تازه می‏آورد و سفره‏ی تو را همه روزه به گُل می‏آراست. تو بر او نظر می‏كردی و او را می‏فریفتی. با او می‏گفتی: «بیا ئی‏شوله‌نو، می‏خواهیم تا از نان خدایان بخوریم… دست فراز كن و از میوه‏ی پُرشهدِ من بچش!»ــ پس ئی‏شوله‏نو با تو چنین گفت: «ــ از من چه می‏خواهی؟ مگر مادرِ من در تنورِ خانه فتیری نپخته است و من از آن نخورده‏ام كه اكنون دندان به خوردنی‏هایی زنم كه مرا خاشاك و خار شود؟»ــ و تو چندان كه این سخنان بشنیدی با چوبدستِ خویش بر او تاختی و او را به هیأت دل‏له‏لو درآورده در پارگین‏اش منزل دادی. ئی‏شوله‏نو دیگر به پرستشگاه مقدس نمی‏رود و درهای باغ بر او بسته است. ای ایشتر! اكنون عشقِ مرا می‏جویی و بر آن سری كه نیز با من همان‏ها كنی كه با دیگر كسان كرده‏ای!»
چندان كه ایشتر بشنید خشمی تند بر او تاخت.
و او، ایشتر، به آسمان برخاست به نزدیك ئه‏نو پدرِ آسمانی و انتو مادرِ آسمانی، و با ایشان چنین گفت:
«ــ ای پدرِ آسمانی! گیل‏گمش با من سخن به درشتی گفت. از زشتی‏ها همه كرده‏های مرا با من برشمرد… رفتار او با من سخت ننگ‏آور بوده است!»
پس ئه‏نو دهان گشود و با او، با ایشتر چنین گفت:
«ــ حالی تو عشقِ گیل‏گمش را می‏جُسته‏ای و گیل‏گمش زشتكاری‏های تو را با تو برشمرده… رفتار او با تو سخت ننگ‏آور بوده است!»
پس ایشتر دهان گشود و با او، با پدرِ خویش ئه‏نو چنین گفت:
«ــ نرگاوِ آسمان را، پدر، به من بسپار تا گیل‏گمش را فرو كوبد… چندان كه درخواهِ مرا نپذیری و نرگاوِ آسمان را بر من نفرستی دروازه‏ی دوزخ را درهم می‏شكنم تا شیاطین از ژرفاهای خاك برون جهند و آن كسان كه از دیرباز بمرده‏اند به پهنه‏ی خاك بازآیند و بدین‏گونه مردگان از زندگان به‏شمار افزون شوند!»
پس ئه‏نو دهان گشود و با او، با دخترِ نیرومندش ایشتر چنین گفت:
«ــ اگر من آن كنم كه درخواهِ توست هفت سال گرسنگی عظیم پدید می‏آید. آیا آدمیان را به قدرِ كفایت گندم انباشته‏ای؟ آیا جانوران را به قدرِ كفایت قصیل و علوفه رویانده‏ای؟»
و ایشتر با او، با پدر خویش می‏گوید:
«ــ آدمیان را به قدرِ كفایت گندم انباشته‏ام و جانوران را به قدرِ كفایت قصیل و علوفه رویانیده‏ام… باشد كه هفت سالِ بد فراز آید: انبارها آدمیان و جانوران را بسنده است. نرگاوِ آسمان را بی‏درنگی به جانب من فرست. می‏خواهم خروش نرگاوِ آسمان را در حمله‏ی بر او بشنوم!»

پس خدای پدر آوازِ دهان او بشنید. پس ئه‏نو خواهش او، خواهش دخترش ایشتر را برآورده نرگاوِ آسمان را از كوه خدایان یله كرد و او را به جانبِ اوروك فرستاد و او را به شهر، به اوروك رسانید.
آنك نرگاوِ آسمان، كه بر دانه‏ها و بر كشتزاران بر همه جانبی می‏تازد. بیرونِ حصارهای بلندِ اوروك همه جا كَرت‏ها را به پای می‏مالد و دَمِ آتشین‏اش به آنی صد مرد را نابود می‏كند.

همچنان‏كه به حمله پیش می‏تازد انكیدو به كناری جسته شاخِ او را به دست می‏گیرد.
نرگاو خروش‏كنان بازمی‏آید و انكیدو دیگربار به همآوردی او پیش می‏جهد. پس به چُستی از سرِ راهش به كناری می‏خزد و كُلفته‏ی دُنبِ نر گاو را به چنگ می‏آورد و هم در این هنگام گیل‏گمشِ پادشا دشنه‏ی خود را در كتف نرگاو می‏نشاند و جانورِ آسمان با خروشی دردمندانه بر خاك فرود می‏آید.
اینك انكیدو است. دهان باز كرده با او، با گیل‏گمش چنین می‏گوید:
«ــ ای رفیق! ما نامِ خود را بلند آوازه كردیم. ما نرگاوِ آسمان را به خون دركشیدیم!»
و گیل‏گمش چنان‏ چون نخجیركارانی كه به صیدِ گاوانِ وحشی آزموده‏اند سرِ گاو را از میانگاهِ شاخ‏ها و قفای او از جثه‏ی عظیمش جدا می‏كند.
پس چندان كه نرگاوِ آسمان را بدین‏گونه بر خاك افكندند و قلب ایشان آرام یافت و در برابرِ شَمَش خدای سوزانِ آفتابِ نیم‏روز سجده بردند و برخاستند و در كنارِ حصارِ شهر برآسودند، ایشتر بر دیوارِ بلندِ شهر فراز شد به دندانه‏ی دیوار برجست و به نفرینِ پادشا بانگ برداشت:
«ــ وای بر تو گیل‏گمش، سه كَرَّت وای بر تو! مرگ و نیستی نصیبِ تو باد كه با من به ستیز برخاستی و نرگاوِ آسمان را به خون دركشیدی!»
خاتونِ خدایان این‏چنین بر او لعنت می‏فرستاد و انكیدو آوازِ دهان او به گوش می‏شنید.
پس او، انكیدو، رانی از نرگاوِ آسمان بركند و سخت به جانبِ خاتون ایشتر افكنده بر او بانگ برزد:
«ــ هم اگر به چنگالِ من درمی‏آمدی با تو نیز چنان می‏كردم و تو را به روده‏های نر گاو فرو می‏آویختم!»
پس ایشتر كنیزكان پرستشگاه را گِردآورد؛ زنان را و راهبگان عشق را همه. و آنان را به زنگ و مویه برنشاند. و آنان به ران بركنده‏ی نرگاوِ آسمان بسیار گریستند.
گیل‏گمش، استادكاران و صنعت‏گران را فراخواند. و آنان را همه با هم فراخواند… استادكاران به شگفتی و آفرین در شاخ‏های عظیمِ فرو پیچیده نظر كردند كه جرم هریكی با سه بار ده حُقّه سنگِ لاجورد برابر می‏بود و قشرِ هریك با ضخامت دو انگشت.
گیل‏گمش شش‏صد رطل روغن، هم به گنجایش شاخ‏ها از برای اندودنِ خدای پشتیبانِ خویش لوگل‏بنده نثار كرد. نیز شاخ‏های گران را به پرستشگاه خاصه‏ی او برد و بر كرسی شاخدا استوار كرد.
پس دستان خود را در فرات به آب شستند و سواره در معبرهای اوروك آشكار شدند.
اینك خلقِ اوروك بر ایشان گردآمده‏اند و به شگفتی و آفرین در ایشان می‏نگرند.
گیل‏گمش با كنیزكانِ رامشگرِ كاخِ خویش چنین گفت:
«ــ در میان مردان، كدامین زیباتر است؟
در میان مردان، كدامین سرور است؟»
و كنیزكانِ رامشگر به سرودی اینگونه آواز برداشتند:
«ــ در میان مردان، گیل‏گمش زیباتر است!
در میان مردان، گیل‏گمش سرور است!»
گیل‏گمش شادمان است. جشن شادی برپا می‏كند و آهنگِ نای و ترانه‏ی رقص از تالارِ درخشانِ قصر برمی‏خیزد.
پهلوانان در جامه‏های خواب برآسوده‏اند…
انكیدو برآسوده است و در نقش‏های خواب نظاره می‏كند.
پس انكیدو برخاست و رؤیاهای خود را با گیل‏گمش حكایت كرد.
و انكیدو با او، با گیل‏گمش چنین گفت:

 

 

 

 

گیلگمش روی جلد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *