قالب وردپرس درنا توس

گشت و گذاری در آثار شاملو

یرما-پرده‌ی دوم

پرده‌ی دوم

صحنه‌ی نخست.

جویبارِ تُندِ کوهسار که زن‌های ده کنارش مشغول رختشویی‌اند و در ردیف‌های مختلف نشسته‌اند . صدای آوازهایی از پشت پرده می‌آید.

ترانه

تو آبِ نهرِ یخ‌زده
چنگ می‌زنم پیرهنتو .
خنده‌ی تُرد غش‌غشت
غنچه‌ی گرم تنِ تو .

اولی

از پُرچونه‌گی خوشم نمیاد .

سومی

‌این‌جا وِر نزنیم چی‌کار کنیم ؟

چهارمی

‌همچین عیبی هم نداره .

پنجمی

‌زنی که پیِ خوشنومیه باید هوای رفتارشم داشته باشه .

چهارمی

(می‌خواند)

اون آبشنی که‌کاشتم
داره می‌زنه جوونه .
اونی که آواز می‌خونه
باس لِم‌شَم بدونه .


خنده‌ی دسته‌جمعی.

پنجمی

‌گُل گفتی !

اولی

‌ازش هیچ‌چی نمی‌دونیم .

چهارمی

همین‌قد می‌دونیم که شووره خواهراشو ور داشته آورده پیشِ خودشون .

سومی

‌پیردخترن؟

چهارمی

‌آره . پیش از اون کلیسارو ضبط و ربط می‌کردن. حالا می‌خوان اوستاچُسکِ زن برادره بشن. منو بُکُشن نمی‌تونم باهاشون سر کنم .

اولی

‌واسه‌چی ؟

چهارمی

‌ازشون وحشت می‌کنم . خشکه مقدسا! عینِ مومیایی‌های از گور دراومده! چه‌قدر تو دارن! حتم دارم غذاشونو با روغن چراغ سرخ می‌کنن...

سومی

‌حالا خواهرا رسیدن ؟

چهارمی

‌همین دیروز. شوهره هم دوباره می‌ره سرِ مزرعه .

اولی

‌می‌شه فهمید چه اتفاقی افتاده؟

پنجمی

‌پریشب با این که هوا خیلی سرد بود زنه تمام شبو رو سکوی سنگیِ دمِ در نشسته بود.

اولی

‌واسه چی آخه؟

چهارمی

‌موندن تو خونه‌یی که دل‌خوشی توش نیست ... به خرخره‌ش رسیده خب.

پنجمی

‌این جور زنا موجودات غریبین. عوض توربافتن و شیرینی‌پختن دوست دارن برن رو پشت‌بوما قدم بزنن یا پابرهنه تو رودخونه راه برن.

اولی

‌این حرف‌ها چیه می‌زنین؟ کوراجاقه، خیلی‌خب. اما این که گناه اون نیست.

چهارمی

‌زنی که دلش بچه بخواد بچه‌دار می‌شه. گیرم نازک‌نارنجی‌ها و افاده‌یی‌ها جلو آبستنی‌شونو می‌گیرن که مبادا پوستِ مشکشون چین و چروک ورداره!


غش‌غش خنده‌ی زن‌ها .

سومی

‌سرخاب سفیداب می‌مالن یه غنچه‌ی گُنده هم می‌زنن به سینه‌شون تا یه بابایی رو تور کنن .

پنجمی

‌درسته.

اولی

‌خودتون اونو با یه مردِ دیگه دیدین ؟

چهارمی

‌نه، دیگرون دیدن .

اولی

‌همیشه دیگرون !

پنجمی

‌می‌گن دوبار هم دیدن .

دومی

‌که چی‌کار می‌کردن ؟

چهارمی

اختلاط می‌کردن .

اولی

‌اینم شد گناه؟

چهارمی

یه نگاه هم مهمه. همیشه مادرم اینو می‌گفت. نگاه داریم تا نگاه. زن یه گُلُ اون‌جوری نگاه نمی‌کنه که یه مردو دید می‌زنه. حالا اونم نگاهش نگاهِ به یه مرده.

اولی

به کی؟

چهارمی

‌یه مرد. هرکی. مگه خودتون نشنیدین؟ خودت برو ببین کی. می‌خوای داد بزنم ؟


خنده‌ها .

 

موقعی که نگاش نمی‌کنه هم چون تنهاس و یارو جلوِ چشمش نیست عکس اون تهِ چشماشه. اولی‌دروغه .


قیل وقال.

پنجمی

‌شووره چی ؟

سومی

‌شوهره که عین کَرهاس . مث یه آفتاب‌پرسته زیرِ آفتاب .


خنده‌ی دسته‌جمعی.

اولی

‌اگه بچه داشتن همه‌ی این چیزا درست می‌شد .

دومی

‌اینا همه‌ش مال آدماییه که واسه سرنوشتشون جفتک می‌پرونن .

چهارمی

‌هر ساعتی که می‌گذره این خونه می‌شه جهنم. اون و خوارشوورهاش لام تا کام با هم اختلاط نمی‌کنن. سه تایی می‌افتن به جون خونه : چیزای مسی رو برق میندازن : رو شیشه‌ها ها می‌کنن و کفِ خونه رو می‌سابن و هر چی برق و بورق خونه بیشتر باشه جوش و جلاشون بیشتر می‌شه.

اولی

‌تقصیرِ شوهره‌س. مردی که بچه تو دومن زنش نذاره باید چارچشمی بپادش .

چهارمی

‌تقصیر زنیکه‌س: زبونی داره عین سنگ چخماق .

اولی

‌مگه شیطون رفته تو جلدت که جرات می‌کنی این جوری حرف بزنی ؟

چهارمی

‌حالا کی گفته تو اوستا چُسکِ من بشی ؟

دومی

‌بابا زبون به کام بگیرین دیگه !

اولی

‌شیطونه می‌گه یه میل بافتنی تو اون زبونای وراجتون فروکنم ها!

دومی

‌خفه !

چهارمی

‌دلم می‌خواد شیردون آدمای دو رو دو پیشه رو جِر بدم .

دومی

‌بسه. نمی‌بینی خواهرشوورهاش دارن می‌رسن ؟


پچپچه‌ها. خواهرشوهرها واردمی‌شوند . لباس عزا تن‌شان است و در سکوت مشغول رخت شستن می‌شوند . صدای زنگوله‌ی گوسفندها .

توضیحات بیشتر »

یرما-پرده‌ی سوم

پرده‌ی سوم

صحنه‌ی نخست

کلبه‌ی دولورس ساحر. اولِ آفتاب است. یرما و دولورس با دو پیرزن وارد می‌شوند .

اولی

‌چوپون‌ها دارن می‌رن ؟

سومی

‌آره همه‌شون امروز می‌رن.

چهارمی

(با نفس عمیق)

چه قد دوس دارم بوی گوسفندا رو !

سومی

‌راستی ؟

دولورس

‌خیلی جیگر داری ها!

زن اول

تودنیا هیچی مهم‌تر ازخواستن نیست . زن‌دوم‌اما قبرستون حسابی تاریک بودها !

دولورس

‌من با زنایی که بچه می‌خواستن این مراسمو تو قبرستون انجام دادم. غیر از تو همه‌شون وحشت داشتن.

یرما

من واسه این اومدم که نتیجه بگیرم. از اون زن‌های چاخان که نیستی.

دولورس

‌الاهی زبونم مثِ دهنِ مرده‌ها مورچه بزنه اگه حتا یه دفعه چاخان کرده باشم. آخرین باری که این دعا رو خوندم واسه یه زنِ گدا بود که خیلی پیش از تو از اِزا بِزا افتاده بود. شیکمش چنون خوشگل نرم شد که اون پایین، دمِ رودخونه یه جفت پسرِ کاکُل‌زری زایید. ــ آخه طفلی وقت نکرد خودشو به خونه‌ش برسونه.ــ توله‌هاشو آورد خودم بشورمشون. پیچیده بودشون تو یه پیرهن کهنه.

یرما

از رودخونه تا این جا رو تونست راه بیاد؟

دولورس

‌آره. اومد. دامن و کفشای لخه‌ش غرقِ خون بود . اما صورتش برق می‌زد!

یرما

هیچ بلایی هم سرش نیومد؟

دولورس

‌چی می‌خواستی سرش بیاد؟ خدا جا حق نشسته جونم.

یرما

خب . اون که آره. هیچ بلایی نمی‌تونست سرش بیاد، کافی بود کوچولوها رو بگیره و تو آبِ روون بشوره. حیوونا بچه‌هاشونو می‌لیسن. مگه نه؟ من از مالِ پسرم اکراه ندارم. گمونم یه زنِ زائو انگار باید از توُ روشن شده باشه. بچه‌ش باید بتونه ساعت‌ها رو سینه‌ش بخوابه، به اون جوی‌بارهای ولرم شیری که از پستونای مادرش جاریه گوش کنه. پستون بگیره و اونقد بازی کنه تا وقتی سیرِ سیر بشه و دیگه‌نخواد و سرشو عقب بکشه: «یه خورده‌ی دیگه‌م، کوچولوی‌ناز!»ـ و پستونا و صورتِ خودِ کوچولو از قطره‌های سفیدِ شیر پُربشه .

دولورس

‌تو بچه‌دار می‌شی. بت قول می‌دم.

یرما

بچه‌دار می‌شم چون که باید بشم. وگرنه از این دنیا هیچ خیری نمی‌بینم. گاهی وقتا که به خودم می‌گم محاله، محاله، یه موج آتیش از پاهام می‌گیره از سرم می‌زنه بالا. همه‌چی خالی به نظرم میاد. آدمایی که تو کوچه راه می‌رن، سنگا و گاوا انگار که از پمبه باشن محو به نظرم میان . اون‌وقت از خودم می‌پرسم: اونا به چه دردی می‌خورن.

زن اول

‌اینی که یه زن شووردار بچه بخواد محشره، اما اگه بچه‌ش نشد نباید حرص بزنه! چیزی که تو این زنده‌گی مهمه اینه که آدم بذاره سال‌ها ببرنش. من بت ایراد نمی‌گیرم . تو دیدی که من به دعاکردن کومکت کردم. اما تو به امیدِ چه زمین حاصلخیزی، چه سعادتی، چه کرسیِ نقره‌یی برای پسرت هستی؟

یرما

من به فکر فردا نیستم، فکر امروزم. تو پیری و دیگه همه‌چی برات مث یه کتابیه که خونده باشی. من فکر می‌کنم عطش دارم و دستم به آب نمی‌رسه. دلم بچه می‌خواد برای این‌که بگیرمش تنگ بغلم و با خیال راحت بخوابم. حالا یه چیزی بت می‌گم که شاخ دربیاری: حتا اگه یقین داشته باشم که یه روز پسرم منو زجر می‌ده، ازم زده می‌شه، موهامو چنگ می‌زنه، تو کوچه‌ها می‌کِشَدَم بازم تولدشو از جون و دل می‌خوام. چون اشک ریختن واسه خاطرِ مردِ زنده‌یی که کاردمون بزنه خیلی بهتر از گریه‌کردن واسه خاطرِ این بختکیه که سال‌هاس رو دلم نشسته.

زن اول

تو واسه گوش دادن به پندایی که بت می‌دن خیلی جوونی. اما با این که منتظرِ لطفِ خدایی باید به عشقِ شوورت هم پناه ببری.

یرما

آخ که رو عمیق‌ترین زخمِ تنم انگشت گذاشتی.

دولورس

‌شوهرت خوب هست؟

یرما

(بلند می‌شود)

خوبه! خوبه! اما که چی؟ ای کاش بد بود. اما نیست. صبح زود گوسفنداشو میندازه جلو و راه می‌افته. شبا هم پولاشو می‌شمره. وقتی هم میاد پیشم به وظیفه‌ش عمل می‌کنه. اما دست بش که می‌کشم تنش عین یه مُرده سرده. و من، منی که همیشه از زن‌های اون جوری نفرت داشتم تو اون لحظه دلم می‌خواد یه کوهِ آتیش باشم!

دولورس

‌یرما !

یرما

من زنِ بی‌حیایی نیستم اما می‌دونم که بچه‌ها از یه زن و یه مرد به وجود میان. آخ! فقط اگه می‌شد بچه داشته باشم !

دولورس

‌فکرکن که شوورتم رنج می‌بره.

یرما

نه. اون باکیش نیست. میلی به داشتن بچه نداره !

زن اول

‌این حرفو نزن!

یرما

تو چشماش می‌خونم. چون آرزوشو نداره به من نمی‌دش. من دوسش ندارم ، دوسش ندارم . با وجود این اون تنها امیدِ منه. واسه غرورم، تنها راهِ نجاتمه.

زن اول

(باوحشت)

به زودی صبح می‌شه. باید برگشت خونه.

دولورس

‌تا چش به هم بزنی گله‌ها رو میارن بیرون و خوب نیست تو رو تنها ببینن.

یرما

به کومکت نیاز داشتم. چند دفعه باید دعاهامو تکرار می‌کردم؟ .St.Anneدولورس‌دوبار دعای درخت غار، ظهر هم دعای سنت آن وقتی هم آبستن شدی گندمی رو که نذرِ من کردی ورمی‌داری میاری.

زن اول

سرِ کوه‌ها آسمون داره روشن می‌شه. برو دیگه.

دولورس

‌الانه که دروازه‌ها رو واکنن! واسه رفتن پیچ رودخونه رو دور بزن .

یرما

توضیحات بیشتر »

چشم‌به‌راه آن تلگراف کوچک

کلارا خانس عزيز بزرگوار

با عميق‌ترين سلام قلبی.
مدت‌ها ازشما بی‌خبربودم ، تاحدی‌که حتا نه‌من و نه آيدا همسرم توفيق پيدانکرديم درجريان سال‌نو سلام‌های قلبی‌مان را باارسال کارت کوچکی به‌شما تبريک بگوئيم وبگوئيم چه‌قدر دوست‌تان داريم درصورتی که شما خود درهيچ فرصتی ما را فراموش نکرده‌ايد . حقيقت اين‌است که من از چهارده‌ماه قبل مدام گرفتار بيمارستان بوده‌ام که‌ناچار می بايست به قطع پايم تن بدهم و پس ازآن هم تمام اين مدت را برای تهيه‌ی پروتز گرفتاری داشته‌ام که هنوزهم معلوم‌نيست اين مشکل تاکی گريبانگيرم خواهد بود . در هرحال به‌هيچ وجه نمی‌خواستم با طرح اين مساءله باعث ناراحتی‌ی شما بشوم.

اکنون موضوع عدم‌امکان شرکت جستن در مراسم سده‌ی لورکا که در نامه‌تان مطرح‌کرده‌ايد وازهمه‌چيزگذشته فرصتی برای ديدار شخص شما و آقای آدونيس عزيزمن بود که بيست‌وچهارسال پيش در امريکا افتخار بسيار خوشايند آشنائی باايشان برای من وآيدا فراهم آمد . در واقع بازهم يک‌محروميت ديگرکه مجددا ازدست‌رفتن پا انگيزه‌ی‌آن می‌شود.

در هر حال ، کلارای عزيز ، با وضعی که عرض‌شد واقعا هزار بار متاءسفم که امکانات دل‌انگيز ديدار شما و آقای آدونيس و شرکت در مراسم سده‌ی لورکا را يک‌جا ازدست‌می‌دهم.

کلارای عزيز ، سلام‌های قلبی‌ی آيدا و مرا بپذير وبخصوص واسطه‌ی ابلاغ آن به آقايان آدونيس و سهند باش.

و اما دعوت شخص شما به‌ايران برای هرمدت که بتوانيد به‌قرار هميشه درجای خود باقی‌است . نخواهيم گذاشت به‌تان بد بگذرد . يک تلگراف بزنيد که می‌آييد تا همه‌چيز بی‌درنگ آماده‌شود . اگربدانيد چه‌قدر خوش‌حال خواهيم شد يک لحظه هم ترديد نخواهيد کرد.

چشم‌به‌راه آن تلگراف کوچکيم که‌مارا يک‌دنيا خوشحال می‌کند.

توضیحات بیشتر »

همدل‌جوانم، بهزاد خواجات

همدل‌جوانم، بهزاد خواجات.
ممنونم که‌هرازچندي شعرهاتان رابراي من مي‌فرستيد. شور و شوق‌تان رامي‌ستايم وخوش‌حالم‌ که ‌مي‌بينم همسر من‌هم درشمابه‌انتظار لحظه مقدر نشسته‌است.
خوب‌ يا بد، من شخصا اهل قضاوت‌ نيستم چراکه‌ قضاوت‌ را چيزي‌ از مقوله‌ خشونت‌ و فقدان مسئوليت‌ مي‌دانم. يک‌ اشتباه ناچيز قاضي مي‌تواند موجب‌ ياس يا خودباوري شود. وانگهي، ميزان ومعيار قضاوت‌ درست‌ و غلط درکجاست؟ کي مي‌داند که ‌دقيقا کدام سوي حقيقت‌ نشسته‌است؟
پس بي‌اين ‌که موضوع قضاوت‌ مطرح‌باشد صداي شعررادر لحن شما مي‌شنوم‌ که ‌براي دل ‌خود زمزمه‌ مي‌کند. مي‌گويم براي دل‌ خود، چون مرا که ‌گوش تيز کرده‌ام به‌جد نمي‌گيرد حال‌ آن‌که‌ اگر ترانه‌ئي مي‌خوانيد بناچار برآنيد که ‌شنونده‌ئي مشتاق شکارکنيد. آخر نه‌مگر نوشته‌ايد دفتري فراهم‌داريد و ناشري‌ مي‌جوئيد؟ صداي جويبار که بي‌هدف‌ نيست: تشنه‌را صلا مي‌دهد. پس بايد صريح‌تربود. بايدزمزمه‌زيرلبي را به‌سرودي روشن مبدل ‌کرد. بايد کنار کهکشان‌ايستادوصدا برداشت ‌تاشنونده‌ بتواند خنياگر جانش را بشناسد و انتخابش‌ کند.
زيرکانه شاعريد آن‌جاکه‌ مي‌گوئيد:

دلت‌ رابه‌ نخل بياويز
درحجله‌ آفتاب. ـ
فرداي تو شيرين‌است.

اماشاعر با فقدان پايگاه مشخص‌ فکري ميان تشتت‌ها دست‌ و پا خواهدزد، ميان تصويرهاي مبهم سرگردان‌ خواهد شد واز شکاري جان‌فرسا تهي دست‌ و بي‌نصيب بازخواهد گشت. ازاين زاويه ‌که نگاه ‌کنيم شعر را يک‌ راه و يک‌ وسيله خواهيم‌ يافت. بايد ديد با شاعري خود مي‌خواهيم چه‌کنيم. يک تيله ‌رنگين گاه بسيار زيباست اماقطعا باديدن آن ته‌دل‌ازخود مي‌پرسيم آيا کاربردش چه‌مي‌تواندباشد؟
ازخود مي‌پرسيم ازچه‌سخن ‌به ‌ميان‌ آورده‌ايد آن‌جا که ‌مي‌گوئيد:
اين‌ بار هم شکل تودارد
رنجي که‌ چيده‌ام
ازآب‌ها.

اين ‌بار هم بميرم درتو
کزآشوب ‌سينه‌مرغ
با پوستي‌ ازستاره
مي‌ميري.
مي‌پرسم رنجي‌ که‌ازآب‌ها چيده‌ايد چه‌گونه‌رنجي‌است‌ و وجه‌ شباهتش با من چيست؟ـ و به ‌پاسخي نمي رسم .
بعض‌وقت‌ها ديده‌ايد يک‌ريگ‌ رگه‌دار صيقل ‌يافته ‌که‌ در بستر رود بيابيم چه‌زيباست؟ـ من‌خود درسال‌هاي کودکي که ‌تابستاني را به‌ روستائي رفته‌بوديم روزهاي درازي درساحل رودخانه ‌به ‌دنبال چنين ريگ‌هائي‌ گشتم ودر آخرکاراز آن‌ها مجموعه‌يي فراهم‌ آوردم. مي‌توانستم‌آن‌ها را نگه‌دارم در شيشه‌ئي‌ بريزم وحتا نامي ‌برآن بگذارم.امادرپايان کار حاصل جست‌وجوهايم فقط بي‌حاصلي‌بود. چراکه
ازآن منظور مشخصي ‌نداشتم: نه‌ قصد سنگ‌شناسي درميان‌بود نه ‌نيت مطالعه درترکيب‌ رنگ‌ها. پس: ريگ‌هاي زيبا، بدرود! متاءسفم که به‌ هيچ کار من نمي‌آئيد!
بايد مي‌گذشت
غوغاي قناري سبز. ـ
آن روز هم جهان
رشته‌هاي بريده ‌نور بود...
چرا متوقعم مرا به‌پاس‌ اين ‌سطور شاعر بخوانند؟و تازه، اگراين توقع برآمد چه‌منظوري حاصل ‌شده‌است؟ البته‌ مي‌توان‌ گاه‌به‌خوداستراحت‌ دادو با کلمات‌ به‌ بازي‌ پرداخت اما در همان‌حال مي‌بايد درخاطر داشت که ‌کلمه مقدس‌ است و تقدسش را ارج مي‌بايد نهاد. به‌اعتقاد من شما با همه‌ وجود شاعريد و صراحتي‌ که ‌در گفت‌وگوي
با شما به‌کار مي‌برم به‌همين‌ سبب‌ است. ما دوتن پاس حرمت‌ شعر را مي‌توانيم بر سر يکديگر فرياد بکشيم و آن‌گاه برادرانه ‌با يکديگر جامي‌ درکشيم.

اگر فرصت‌ کرديد خوش‌حال مي‌شوم مطالبي را که ‌در گفت‌وگوي با آقاي محمد محمدعلي [نشر قطره، ص۲۴ تا۵۲] عنوان‌ کرده‌ام نگاهي‌ بکنيد و نظرتان را خواه‌ در موافقت‌ و خواه‌ در مخالفت برايم بنويسيد.



بختيار باشيد
احمدشاملو

توضیحات بیشتر »

در پاسخ آقای آقچلی

آقای عزیز!
بدون هیچ مقدمه ای به شما بگویم که نامه تان مرا بی اندازه شادمان کرد. شادی من از دریافت نامه ی شما علل بسیار دارد و آخرین آن عطف توجهی است که به شعر من «از زخم قلب آمان جان» کرده اید ... هیچ می دانید که من این شعر را بیش از دیگر اشعارم دوست می دارم؟ و هیچ می دانید که این شعر عملاً قسمتی از زندگی من است؟
من تراکمه را بیش از هر ملت و هرنژادی دوست می دارم، نمی دانم چرا. و مدت های دراز در میان آنان زندگی کرده ام از بندر شاه تا اترک.
شب های بسیار در آلاچیق های شما خفته ام و روزهای دراز در اوبه ها میان سگ ها، کلاه های پوستی، نگاه های متجسس بدبین، دشت های پر همهمه ی سرسبز و بی انتها، زنان خاموش اسرارآمیز و زنگ های تند لباس ها و روسری هایشان، ارابه و اسب های مغرور گردنکش به سر برده ام.
* * *
دختران دشت!
دختران ترکمن به شهر تعلق ندارند (و نمی دانم آیا لازم است این شعر را بدین صورت پاره پاره کنم؟ به هر حال، این عمل برای من در حکم تجدید خاطره ای است.)
شهر، کثیف و بی حصار و پر حرف است. دختران ترکمن زادگان دشتند، مانند دشت عمیقند و اسرار آمیز و خاموش... آن ها فقط دختر دشت، دختر صحرا هستند.
و دیگر ... دختران انتظارند. زندگی آنان جز انتظار، هیچ نیست. اما انتظار چه چیز؟ «انتظار پایان» در عمق روح خود، ایشان هیچ چیز را انتظار نمی کشند. آیا به انتظار پایان زندگی خویشند؟ در سرتا سر دشت، جز سکوت و فقر هیچ چیز حکومت نمی کند. اما سکوت همیشه در انتظار صداست. و دختران این انتظار بی انجام، در آن دشت بی کرانه به امید چیستند؟ آیا اصلاً امیدی دارند؟ نه ! دشت، بی کران و امید آنان تنگ؛ و در خلق و خوی تنگ خویش، آرزوی بی کران دارند؛ چرا که آرزو به هر اندازه که ناچیز باشد، چون به کرانه نرسد، بی کرانه می نماید.
آنان به جوانه های کوچکی می مانند که زیر زره آهنینی از تعصبات محبوسند. اگر از زیر این زره به در آیند، همه تمنّاها و توقعات بیدار می شود. به سان یال بلند اسبی وحشی که از نفس بادی عاصی آشفته شود. روی اخطار من با آن هاست:
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد
* * *
در دنیا هیچ چیز برای من خیال انگیزتر از این نبوده است که از دور منظره ی شامگاهی او به ای را تماشا کنم.
آتش هایی که برای دفع پشه در برابر هر آلاچیق برافروخته می شود؛ ستون باریک شعله هایی که از این آتش ها برخاسته، به طاقی از دود که آسمان او به را فرا گرفته است می پیوندد ... گویی بر ستون های بلندی از آتش، طاقی از دود نهاده اند! آن ها دختران چنین سرزمین و چنین طبیعتی هستند.
عشق ها از دست رس آنان به دور است. آنان دختران عشق های دورند.
در سرزمین شما، معنای روز، سکوت و کار است. آنان دختران روز سکوت و کارند.
در سرزمین شما، معنای «شب» خستگی است. آنان دختران شب های خستگی هستند.
آنان دختران تمام روز بی خستگی دویدنند.
آنان دختران شب همه شب، سرشکسته به کنج بی حقی خویش خزیدنند.
اگر به رقص برخیزند، بازوان آنان به هیأت و ظرافت فواره ای است؛ اما این فواره در باغ خلوت کدام عشق به بازی و رقص در می آید؟ اگر دختران هندو به سیاق سنت های خویش، به شکرانه ی توفیقی، سپاس خدایان را در معابد خویش می رقصند، دختران ترکمن به شکرانه ی کدامین آبی که بر آتش کامشان فرو ریخته شده است؛ فواره های بازوی خود را به رقص بر افرازند؟ تا این جا، سخن یک سر، برسر غرایز سرکوب شده بود ... اما بی هوده است که شاعر، عطرلغات خود را با گفت و گوی از موها و نگاه ها کدر کند. حقیقت از این جاست که آغاز می شود:
زندگی دختران ترکمن، جز رفت و آمد در دشتی مه زده نیست. زندگی آنان جز شرم «زن بودن»، جز طبیعت و گوسفندان و فرودستی جنسیت خویش، هیچ نیست.
آمان جان، جان خویش را بر سر این سودا نهاد که صحرا، از فقر و سکوت رهایی یابد، دختر ترکمن از زره جامه ی خویش بشکوفد، دوشادوش مرد خویش زندگی کند و بازوان فواره یی اش را در رقص شکرانه ی کامکاری برافرازد...
پرسش من این است:
دختران دشت! از زخم گلوله یی که سینه ی آمان جان را شکافت، به قلب کدامین شما خون چکیده است؟
آیا از میان شما کدام یک محبوبه ی او بود؟
پستان کدام یک از شما در بهار بلوغ او شکوفه کرد؟
لب های کدام یک از شما عطر بوسه ای پنهانی را در کام او فروریخت؟
و اکنون که آمان جان با قلبی سوراخ از گلوله در دل خاک مرطوب خفته است، آیا هنوز محبوبه اش او را به خاطر دارد؟ آیا هنوز محبوبه اش فکر و روح و ایمان او را در دل خود زنده نگه داشته است؟
در دل آن شب هایی که به خاطر بارانی بودن هوا کارها متوقف می ماند و همه به کنج آلاچیق خویش می خزند، آیا هیچ یک از شما دختران دشت، به یاد مردی که در راه شما مرد، در بستر خود-در آن بستر خشن و نومید و دل تنگ، در آن بستری که از اندیشه های اسرار آمیز و درد ناک سرشار است- بیدار می مانید؟ و آیا بدان اندازه به یاد و در اندیشه ی او هستید که خواب به چشمانتان نیاید؟ ایا بدان اندازه به یاد و در اندیشه ی او هستید که چشمانتان تا دیرگاه باز ماند و اتشی که در برابرتان- در اجاق میان آلاچیق روشن است- در چشم هایتان منعکس شود؟
بین شما کدام یک
صیقل می دهید
سلاح آمان جان را
برای
روز
انتقام
* * *
شعر اندکی پیچیده است، تصدیق می کنم ولی ... من ترکمن صحرا را دوست دارم. این را هم شما از من قبول کنید.
شاید تعجب کنید اگر بگویم چندین ماه در قره تپه و قوم چلی و قره داش، کمباین و تراکتور می رانده ام...
به هر حال، من از دوستان بسیار نزدیک شما هستم. از خانه های خشت و گلی متنفرم و دشت های وسیع و کلاه پوستی و آلاچیق های ترکمن صحرا را هرگز از یاد نمی برم.
سلام های مرا قبول کنید.
اگر فرصت کردید این شعر را به زبان محلی ترجمه کنید، خیلی متشکر می شوم که نسخه ای از آن را هم برای من بفرستید. همیشه برای من نامه بنویسید.
این نامه را با فرصت کم نوشته ام؛ دوست خود را عفو خواهید کرد.
احمد شاملو-تهران 1336
 

* این نامه در جُنگ باران/ شماره اول/ مهرماه 1364 / منتشر شده در گرگان/ به چاپ رسیده است.

توضیحات بیشتر »