قالب وردپرس درنا توس
  • گیل‌گمش: لوح اول

    گیل‌گمش خداوندگارِ زمین همه ‌چیزی را می‌دید با همه كسان آشنایی می‌جست و كار و توانِ همگان بازمی‌شناخت همه چیزی را درمی‌یافت از درونِ زندگی آدمیان و به رفتار ایشان آگاه بود رازها را و نهفته‌ها را باز می‌نمود دانش‌هایی به ژرفای بی‌پایان بر او آشكاره می‌شد از روزگارانِ پیش‌تر از توفانِ بزرگ آگاهی می‌گرفت. تا دور دست‌ها راهی بس دراز پیمود. سرگردانی طولانی وی سرشار از رنج‌ها، سفرش انباشته از سختی‌ها بود. سختی‌ها را همه، رنجور، به نیشِ آهنینِ قلم برنبشت. آثارِ سترگ و سختی‌های گرانش برسنگِ سخت نبشته شد. گیل‌گمش ــ پهلوانِ پیروز ــ گرداگردِ اوروك را به حصار برمی‌آورَد. در شهرِ محصور، پرستشگاه مقدس به كوهی سربلند می‌مانست. بنیادش سخت و پای درجا چنان است كه گویی …

    توضیحات بیشتر »
  • گیل‌گمش: لوح دوم

  • گیل‌گمش: لوح سوم

  • گیل‌گمش: لوح چهارم

  • گیل‌گمش: لوح پنجم

  • گیل‌گمش: لوح ششم

  • گیل‌گمش: لوح هفتم

آخرین نوشته‌ها

میلاد

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره و باغ بود # و شبْ‌نیمه‌ی چارمین بود که عروسِ تازه به باغِ مهتاب‌زده فرود آمد از سرا گامزنان # اندیشناک از حرارتی تازه که در رگ‌های کبودِ پستانش می‌گذشت # و این خود به تبِ سنگینِ خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره می‌بَرَد # و در چشم‌هایش که به سبزه و مهتاب می‌نگریست نگاهِ شرم بود از احساسِ عطشی نوشناخت که در تنش می‌سوخت # و این خود عطشی سیری ناپذیر بود چونان ناسیرابیِ جاودانه‌ی علف، که سرسبزیِ صحرا را مایه به دست می‌دهد # و شرمناکِ خاطره‌یی لغزان و گریزان و دیربه‌دست بود از آن‌چه با تنِ او رفت؛ میانِ او ــ بیگانه با ماجرا ــ و بیگانه‌مردی چنان تند، که با راه‌های تنش آنگونه چالاک یگانه بود # و بدانگونه آزمند بر اندامِ خفته‌ی او دست می‌سود # و جنبش‌اش به نسیمی می‌مانست از بوی علف‌های آفتاب‌خورده پُر، که پرده‌های شکوفه را به زیر می‌افکَنَد تا دانه‌ی نارس آشکاره شود.

توضیحات بیشتر »

پایتختِ عطش

آب کم‌جو. تشنگی آور به دست!
                          مولای روم

       ۱

 

آفتاب، آتشِ بی‌دریغ است
و رؤیای آبشاران
در مرزِ هر نگاه.

توضیحات بیشتر »

ميان ِ ماندن و رفتن…

ميان ِ ماندن و رفتن حکايتي کرديم
که آشکارا در پرده‌ي ِ کنايت رفت.
مجال ِ ما همه اين تنگ‌مايه بود و، دريغ
که مايه خود همه در وجه ِ اين حکايت رفت.
 

۲۸ خرداد ِ ۱۳۳۹

توضیحات بیشتر »