قالب وردپرس درنا توس

گشت و گذاری در آثار شاملو

شعر روز، قصیده‌ی کبوتران تاریک: فدریکو گارسیا لورکا

بشنوید:

بر شاخه‌های درخت غار
دو کبوتر ِ تاریک دیدم،
یکی خورشید بود
و آن دیگری، ماه.
«ــ همسایه‌های کوچک! (با آنان چنین گفتم.)
گور من کجا خواهد بود؟»
«ــ در دنباله‌ی دامن ِ من» چنین گفت خورشید.
«ــ در گلوگاه من» چنین گفت ماه.

و من که زمین را
بر گُرده‌ی خویش داشتم و پیش می‌رفتم
دو عقاب دیدم همه از برف
و دختری سراپا عریان
که یکی دیگری بود
و دختر هیچ کس نبود.
«ــ عقابان کوچک! (بدانان چنین گفتم)
گور من کجا خواهد بود؟»

«ــ در دنباله‌ی دامن ِ من» چنین گفت خورشید.
«ــ در گلوگاه من» چنین گفت ماه.

بر شاخساران درخت غار
دو کبوتر عریان دیدم.
یکی دیگری بود
و هر دو هیچ نبودند.

* لورکا را در این آدرس بخوانید.

توضیحات بیشتر »

شعر روز، باغ آینه: باغ آینه

بشنوید:

چراغی به دستم چراغی در برابرم.
من به جنگِ سیاهی می‌روم.

 

گهواره‌های خستگی
                        از کشاکشِ رفت‌وآمدها
                                                    بازایستاده‌اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان‌های خاکستر شده را روشن می‌کند.

 

 

فریادهای عاصیِ آذرخش ــ
هنگامی که تگرگ
                     در بطنِ بی‌قرارِ ابر
                                           نطفه می‌بندد.
و دردِ خاموش‌وارِ تاک ــ
هنگامی که غوره‌ی خُرد
                             در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچ‌پیچ جوانه می‌زند.
فریادِ من همه گریزِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگیزترینِ شب‌ها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می‌کرده‌ام

 

 

تو از خورشیدها آمده‌ای از سپیده‌دم‌ها آمده‌ای
تو از آینه‌ها و ابریشم‌ها آمده‌ای.

 

 

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.

 

جریانی جدی
در فاصله‌ی دو مرگ
در تهیِ میانِ دو تنهایی ــ
[نگاه و اعتمادِ تو بدین‌گونه است!]

 

 

شادیِ تو بی‌رحم است و بزرگوار
نفس‌ات در دست‌های خالیِ من ترانه و سبزی‌ست

 

من
برمی‌خیزم!

 

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگارِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌یی برابرِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
       ابدیتی بسازم.

 

۱۳۳۶

توضیحات بیشتر »

شعر روز، قصه‌ی دخترای ننه دریا: باغ آینه

بشنوید:

یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچی نبود
زیرِ این تاقِ کبود،
نه ستاره
          نه سرود.

 

عموصحرا، تُپُلی
با دو تا لُپِ گُلی
پا و دستش کوچولو
ریش و روحش دوقلو
چپقش خالی و سرد
دلکش دریای درد،
دَرِ باغو بسّه بود
دَمِ باغ نشسّه بود:

 

«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»
«ــ لبِ دریان پسرام.
    دخترای ننه‌دریا رو خاطرخوان پسرام.
    طفلیا، تنگِ غلاغ‌پر، پاکِشون
    خسته و مرده، میان
    از سرِ مزرعه‌شون.
    تنِشون خسّه‌ی کار
    دلِشون مُرده‌ی زار
    دسّاشون پینه‌تَرَک
    لباساشون نمدک
    پاهاشون لُخت و پتی
    کج‌کلاشون نمدی،
    می‌شینن با دلِ تنگ
    لبِ دریا سرِ سنگ.

 

    طفلیا شب تا سحر گریه‌کنون
    خوابو از چشمِ به‌دردوخته‌شون پس می‌رونن
    توی دریایِ نمور
    می‌ریزن اشکای شور
    می‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز می‌خونن! ــ:

 

«ــ دخترای ننه‌دریا! کومه‌مون سرد و سیاس
    چشِ امیدِمون اول به خدا، بعد به شماس.

 

    کوره‌ها سرد شدن
    سبزه‌ها زرد شدن
    خنده‌ها درد شدن.

 

    از سرِ تپه، شبا
    شیهه‌ی اسبای گاری نمیاد،
    از دلِ بیشه، غروب
    چهچهِ سار و قناری نمیاد،

 

    دیگه از شهرِ سرود
    تک‌سواری نمیاد.

 

    دیگه مهتاب نمیاد
    کرمِ شب‌تاب نمیاد.
    برکت از کومه رفت
    رستم از شانومه رفت:

 

    تو هوا وقتی که برق می‌جّه و بارون می‌کنه
    کمونِ رنگه‌به‌رنگش دیگه بیرون نمیاد،
    رو زمین وقتی که دیب دنیارو پُرخون می‌کنه
    سوارِ رخشِ قشنگش دیگه میدون نمیاد.

 

    شبا شب نیس دیگه، یخدونِ غمه
    عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می‌تنه.

 

    دیگه شب مرواری‌دوزون نمی‌شه
    آسمون مثلِ قدیم شب‌ها چراغون نمی‌شه.
    غصه‌ی کوچیکِ سردی مثِ اشک ــ
    جای هر ستاره سوسو می‌زنه،
    سرِ هر شاخه‌ی خشک
    از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو می‌زنه.

 

    دلا از غصه سیاس
    آخه پس خونه‌ی خورشید کجاس؟

 

    قفله؟ وازش می‌کنیم!
    قهره؟ نازش می‌کنیم!
    می‌کِشیم منتِشو
    می‌خریم همتِشو!

 

    مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیِ شب تن نمی‌ده
    موشِ کورم که می‌گن دشمنِ نوره، به تیغِ تاریکی گردن نمی‌ده!

 

    دخترای ننه‌دریا! رو زمین عشق نموند
    خیلی وخ پیش باروبندیلِشو بست خونه تکوند
    دیگه دل مثلِ قدیم عاشق و شیدا نمی‌شه
    تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمی‌شه.

 

    دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
    برهوتی شده دنیا که تا چِش کار می‌کنه مُرده‌س و گور.

 

    نه امیدی ــ چه امیدی؟ به‌خدا حیفِ امید! ــ
    نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیزِ خوبی می‌شه دید؟ ــ
    نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون‌تشنه‌ی هم! ــ
    نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهش می‌ده غم؟ ــ:

 

    داش آکل، مردِ لوتی،
    ته خندق تو قوتی!
    توی باغِ بی‌بی‌جون
    جم‌جمک، بلگِ خزون!

 

    دیگه دِه مثلِ قدیم نیس که از آب دُر می‌گرفت
    باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می‌گرفت:

 

    آب به چشمه! حالا رعیت سرِ آب خون می‌کنه
    واسه چار چیکه‌ی آب، چل‌تا رو بی‌جون می‌کنه.
    نعشا می‌گندن و می‌پوسن و شالی می‌سوزه
    پای دار، قاتلِ بیچاره همونجور تو هوا چِش می‌دوزه

 

ــ «چی می‌جوره تو هوا؟
    رفته تو فکرِ خدا؟...»

 

ــ «نه برادر! تو نخِ ابره که بارون بزنه
    شالی از خشکی درآد، پوکِ نشا دون بزنه:
    اگه بارون بزنه!
    آخ! اگه بارون بزنه!».

 

    دخترای ننه‌دریا! دلِمون سرد و سیاس
    چِشِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

 

    اَزَتون پوستِ پیازی نمی‌خایم
    خودِتون بسِمونین، بقچه جاهازی نمی‌خایم.
    چادرِ یزدی و پاچین نداریم
    زیرِ پامون حصیره، قالیچه و قارچین نداریم.

 

    بذارین برکتِ جادوی شما
    دِهِ ویرونه رو آباد کنه
    شبنمِ موی شما
    جیگرِ تشنه‌مونو شاد کنه
    شادی از بوی شما مَس شه همینجا بمونه
    غم، بره گریه‌کنون، خونه‌ی غم جابمونه...»

 

 

پسرای عموصحرا، لبِ دریای کبود
زیرِ ابر و مه و دود
شبو از رازِ سیا پُر می‌کنن،
توی دریای نمور
می‌ریزن اشکای شور
کاسه‌ی دریارو پُردُر می‌کنن.

 

دخترای ننه‌دریا، تَهِ آب
می‌شینن مست و خراب.

 

نیمه‌عُریون تنِشون
خزه‌ها پیرهنِشون
تنِشون هُرمِ سراب
خنده‌شون غُل‌غُلِ آب
لبِشون تُنگِ نمک
وصلِشون خنده‌ی شک
دلِشون دریای خون،
پای دیفارِ خزه
می‌خونن ضجه‌کنون:

 

«ــ پسرای عموصحرا لبِتون کاسه‌نبات
    صدتا هجرون واسه یه وصلِ شما خمس و زکات!
    دریا از اشکِ شما شور شد و رفت
    بختِمون از دَمِ در دور شد و رفت.
    رازِ عشقو سرِ صحرا نریزین
    اشکِتون شوره، تو دریا نریزین!
    اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمی‌ده
    ننه‌دریام دیگه مارو به شما پس نمی‌ده.
    دیگه اونوَخ تا قیامت دلِ ما گنجِ غمه
    اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
    پرده زنبوریِ دریا می‌شه بُرجِ غمِ‌مون
    عشقِتون دق می‌شه، تا حشر می‌شه هم‌دَمِ‌مون!»

 

 

مگه دیفارِ خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟ ــ

 

موشِ دیفار، ننه‌دریا رو خبردار می‌کنه:
ننه‌دریا، کج و کوج
بددل و لوس و لجوج،
جادو در کار می‌کنه. ــ
تا صداشون نرسه
لبِ دریای خزه،
از لجِش، غیه‌کشون ابرا رو بیدار می‌کنه:

 

اسبای ابرِ سیا
تو هوا شیهه‌کشون،
بشکه‌ی خالیِ رعد
روی بومِ آسمون.
آسمون، غرومب غرومب!
طبلِ آتیش، دودودومب!
نعره‌ی موجِ بلا
می‌ره تا عرشِ خدا؛
صخره‌ها از خوشی فریاد می‌زنن.
دخترا از دلِ آب داد می‌زنن:

 

«ــ پسرایِ عموصحرا!
    دلِ ما پیشِ شماس.
    نکنه فکر کنین
    حقه زیرِ سرِ ماس:
    ننه‌دریای حسود
    کرده این آتش و دود!»

 

 

پسرا، حیف! که جز نعره و دل‌ریسه‌ی باد
هیچ صدای دیگه‌یی
به گوشاشون نمیاد! ــ
غمِشون سنگِ صبور
کج‌کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دلِشون غصه‌تَرَک،
تو سیاهی، سوت و کور
گوش می‌دن به موجِ سرد
می‌ریزن اشکای شور
توی دریای نمور...

 

 

جُم جُمَک برقِ بلا
طبلِ آتیش تو هوا!
خیزخیزک موجِ عبوس
تا دَمِ عرشِ خدا!
نه ستاره نه سرود
لبِ دریای حسود،
زیرِ این تاقِ کبود
جز خدا هیچی نبود
جز خدا هیچی نبود!

 

۱۳۳۸

توضیحات بیشتر »

شعر روز، ماهی: باغ آینه

بشنوید:

من فکر می‌کنم
هرگز نبوده قلبِ من
                       اینگونه
                              گرم و سُرخ:

 

احساس می‌کنم
در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای
چندین هزار چشمه‌ی خورشید
                                    در دلم
می‌جوشد از یقین؛
احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس
چندین هزار جنگلِ شاداب
                               ناگهان
می‌روید از زمین.

 

 

آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز
در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!
من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛
از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

 

 

من فکر می‌کنم
هرگز نبوده
            دستِ من
                       این سان بزرگ و شاد:

 

احساس می‌کنم
در چشمِ من
               به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون
خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛

 

احساس می‌کنم
در هر رگم
            به هر تپشِ قلبِ من
                                    کنون
بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.

 

 

آمد شبی برهنه‌ام از در
                             چو روحِ آب
در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.

 

من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:
«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

 

۱۳۳۸

* سال نو مبارک! آرزوی سالی پر از شور، استقامت و سرسبزی برایتان داریم.

توضیحات بیشتر »

شعر روز، مرثیه: مرثیه‌های خاک

بشنوید:

به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه می‌گریم،
در آستانه‌ی دریا و علف.

 

به جُستجوی تو
در معبرِ بادها می‌گریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌یی
که آسمانِ ابرآلوده را
                        قابی کهنه می‌گیرد.
. . . . . . . . . .

 

به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
                 تا چند
تا چند
       ورق خواهد خورد؟

 

 

جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ

 

و جاودانگی
             رازش را
                      با تو در میان نهاد.

 

پس به هیأتِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
                   گنجی از آن‌دست
که تملکِ خاک را و دیاران را
                                 از اینسان
                                            دلپذیر کرده است!

 

 

نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی‌ِ آسمان می‌گذرد
ــ متبرک باد نامِ تو! ــ

 

و ما همچنان
دوره می‌کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

 

۲۹ بهمنِ ۱۳۴۵

توضیحات بیشتر »

شعر روز، سرود مرد سرگردان: آیدا در آینه

بشنوید:

مرا می‌باید که در این خمِ راه
در انتظاری تاب‌سوز
سایه‌گاهی به چوب و سنگ برآرم،

چرا که سرانجام
                    امید
از سفری به‌دیرانجامیده باز می‌آید.

 

به زمانی اما
              ای دریغ!
                       که مرا
بامی بر سر نیست
نه گلیمی به زیرِ پای.

 

از تابِ خورشید
                  تفتیدن را
سبویی نیست
تا آبش دهم،
و برآسودنِ از خستگی را
بالینی نه
          که بنشانمش.

 

 

مسافرِ چشم‌به‌راهی‌های من
بی‌گاهان از راه بخواهد رسید.

 

ای همه‌ی امیدها
مرا به برآوردنِ این بام
نیرویی دهید!

۲۹ اردیبهشتِ ۱۳۴۲

توضیحات بیشتر »

شعر روز، پریا: هوای تازه

بشنوید:

یکی بود یکی نبود
زیرِ گنبذِ کبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسّه بود

 

زار و زار گریه می‌کردن پریا
مثِ ابرایِ باهار گریه می‌کردن پریا.

 

گیسِشون قدِ کمون رنگِ شبق
از کمون بُلَن تَرَک
از شبق مشکی تَرَک.
روبروشون تو افق شهرِ غلامایِ اسیر
پُشتِشون سرد و سیا قلعه‌یِ افسانه‌یِ پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدایِ زنجیر میومد
از عقب از تویِ بُرج ناله‌ی شبگیر میومد...

 

«ــ پریا! گشنه‌تونه؟
    پریا! تشنه‌تونه؟
    پریا! خَسّه شدین؟
    مرغِ پر بَسّه شدین؟
    چیه این‌های‌هایِتون
    گریه‌تون وای‌وایِتون؟»

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریا
مثِ ابرایِ باهار گریه می‌کردن پریا...

 

 

«ــ پریایِ نازنین
    چه‌تونه زار می‌زنین؟
    توی این صحرای دور
    توی این تنگِ غروب
    نمی‌گین برف میاد؟
    نمی‌گین بارون میاد؟
    نمی‌گین گُرگِه میاد می‌خوردِتون؟
    نمی‌گین دیبه میاد یه لقمه خام می‌کندِتون؟
    نمی‌ترسین پریا؟
    نمیاین به شهرِ ما؟

 

    شهرِ ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد ــ
    پریا!
    قدِ رشیدم ببینین
    اسبِ سفیدم ببینین
    اسبِ سفیدِ نقره‌نَل
    یال و دُمِش رنگِ عسل،
    مرکبِ صرصرتکِ من!
    آهویِ آهن‌رگِ من!
    گردن و ساقِش ببینین!
    بادِ دماغِش ببینین!

 

    امشب تو شهر چراغونه
    خونه‌ی دیبا داغونه
    مردمِ ده مهمونِ مان
    با دامب و دومب به شهر میان
    داریه و دمبک می‌زنن
    می‌رقصن و می‌رقصونن
    غنچه‌ی خندون می‌ریزن
    نُقلِ بیابون می‌ریزن
    های می‌کشن
                      هوی می‌کشن:
                                          «ــ شهر جای ما شد!
    
                                          عیدِ مردماس، دیب گله داره
        
                                      دنیا مالِ ماس، دیب گله داره
            
                                  سفیدی پادشاس، دیب گله داره
                
                              سیاهی رو سیاس، دیب گله داره»...
    پریا!
    دیگه توکِ روز شیکسّه
    دَرایِ قلعه بسّه
    اگه تا زوده بُلَن شین
    سوار اسبِ من شین
    
                           می‌رسیم به شهرِ مردم، ببینین: صداش میاد
    جینگ و جینگِ ریختنِ زنجیرِ برده‌هاش میاد.

 

    آره! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لا به ‌لا
    می‌ریزن ز دست و پا.
    پوسیده‌ن، پاره می‌شن،
    دیبا بیچاره می‌شن:
    سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می‌بینن
    سر به صحرا بذارن، کویرو نمکزار می‌بینن

 

    عوضش تو شهرِ ما... [آخ! نمی‌دونین پریا!]
    دَرِ بُرجا وا می‌شن؛ برده‌دارا رسوا می‌شن
    غلوما آزاد می‌شن، ویرونه‌ها آباد می‌شن
    هر کی که غُصه داره
    غمِشو زمین می‌ذاره.
    قالی می‌شن حصیرا
    آزاد می‌شن اسیرا
    اسیرا کینه دارن
    داسِشونو ورمی‌دارن
    سیل می‌شن: شُرشُرشُر!
    آتیش می‌شن: گُرگُرگُر!
    تو قلبِ شب که بدگِله
    آتیش‌بازی چه خوشگِله!

 

    آتیش! آتیش! ــ چه خوبه!
    حالام تنگِ غروبه
    چیزی به شب نمونده
    به سوزِ تب نمونده
    به جستن و واجِستن
    تو حوضِ نقره جِستن...

 

    الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
    بزنن به جونِ شب، ظلمتو داغونش کنن
    عمو زنجیربافو پالون بزنن واردِ میدونش کنن
    به جایی که شنگولش کنن
    سکه‌ی یه پولش کنن.
    دستِ همو بچسبن
    دورِ یارو برقصن
    «حمومک مورچه داره، بشین و پاشو» دربیارن
    «قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو» دربیارن

 

    پریا! بسّه دیگه های‌هایِتون
    گریه‌تون، وای‌وایِتون!»...

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریا
مثِ ابرای باهار گریه می‌کردن پریا...

 

 

«ــ پریایِ خط‌خطی
    لُخت و عریون، پاپتی!
    شبایِ چله‌کوچیک
    که تو کرسی، چیک و چیک
    تخمه می‌شکستیم و بارون میومد صداش تو نودون میومد
    بی‌بی‌جون قصه می‌گُف حرفایِ سربسّه می‌گُف
    قصه‌ی سبزپری زردپری،
    قصه‌ی سنگِ صبور، بُز روی بون،
    قصه‌ی دخترِ شاهِ پریون، ــ
    شمایین اون پریا!
    اومدین دنیای ما
    حالا هی حرص می‌خورین، جوش می‌خورین، غُصه‌ی خاموش می‌خورین که دنیامون خال‌خالیه ، غُصه و رنجِ خالیه؟

 

    دنیای ما قصه نبود
    پیغومِ سر بَسّه نبود.
    دنیای ما عیونه
    هر کی می‌خواد بدونه:
    دنیای ما خار داره
    بیابوناش مار داره
    هر کی باهاش کار داره
    دلش خبردار داره!

 

    دنیای ما بزرگه
    پُراز شغال و گرگه!

 

    دنیایِ ما ــ هِی هِی هِی!
    عقبِ آتیش ــ لِی لِی لِی!
    آتیش می‌خوای بالاترک
    تا کفِ پات تَرَک‌تَرَک...

 

    دنیایِ ما همینه
    بخواهی نخواهی اینه!


    خُب، پریایِ قصه!
    مرغایِ پر شیکسّه!
    آبِتون نبود، دونِتون نبود، چایی و قلیونِتون نبود،
    کی بِتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
    قلعه‌ی قصه‌تونو ول بکنین، کارِتونو مشکل بکنین؟»

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریا
مثِ ابرای باهار گریه می‌کردن پریا.

 

 

دس زدم به شونه‌شون
که کنم روونه‌شون ــ
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروسِ سرکنده شدن، میوه شدن هسته شدن، انارِ سربسته شدن، امید شدن یأس شدن، ستاره‌ی نحس شدن...

 

وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره:
می‌بینم و حاشا می‌کنم، بازی رو تماشا می‌کنم
هاج و واج و منگ نمی‌شم، از جادو سنگ نمی‌شم ــ
یکیش تُنگِ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد...

 

شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ورکشیدم
زدم به دریا تر شدم، از اون‌ورِش به‌در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون‌ورِ کوه ساز می‌زدن، همپای آواز می‌زدن:

 

«ــ دَلنگ دَلنگ! شاد شدیم
     از ستم آزاد شدیم
     خورشید خانوم آفتاب کرد
     کُلّی برنج تو آب کرد:

 

     خورشید خانوم! بفرمایین!
     از اون بالا بیاین پایین!

 

     ما ظلمو نفله کردیم
     آزادی رو قبله کردیم.

 

     از وقتی خَلق پاشد
     زندگی مالِ ما شد.

 

     از شادی سیر نمی‌شیم
     دیگه اسیر نمی‌شیم

 

     هاجِستیم و واجِستیم
     تو حوضِ نقره جِستیم
     سیبِ طلا رو چیدیم
     به خونه‌مون رسیدیم...»

 

 

بالا رفتیم دوغ بود
قصه‌ی بی‌بی‌م دروغ بود،
پایین اومدیم ماست بود
قصه‌ی ما راست بود:

 

قصه‌ی ما به سر رسید
غلاغه به خونه‌ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

 

۱۳۳۲

توضیحات بیشتر »