قالب وردپرس درنا توس

گشت و گذاری در آثار شاملو

لوح هفتم

«ــ خدایانِ بزرگ بر سرِ چیستند ای رفیق؟ خدایانِ بزرگ طرح فنای مرا چرا می‏ریزند؟... خوابی شگفت دیده‏ام كه انجام آن از بلایی خبر می‏دهد: عقابی با چنگال‏های مفرغِ خود مرا در ربود و با من چهار ساعتِ دوتایی به بالا پرید. پس با من گفت: «ــ به زمین درنگر تا خود چگونه نمودار است! به دریا درنگر تا خود چگونه پیداست!». و زمین به كوهی می‏مانست و دریا به نهری كوچك ماننده بود... و عقاب همچنان چهار ساعتِ دوتایی به بالا پركشید. پس با من گفت: «ــ به زمین درنگر تا خود چگونه نمودار است! به دریا درنگر تا خود چگونه پیداست!» و زمین به باغی می‏مانست و دریا به جوبارِ باغبانان... و عقاب همچنان چهارساعتِ دوتایی به بالا پرید. پس با من گفت: «ــ به زمین درنگر تا خود چگونه نمودار است! به دریا درنگر تا خود چگونه پیداست!» و زمین به خمیرِ نان می‏مانست و دریا به لاوكی ماننده بود... آنگاه چون دو ساعتِ دوتایی دیگر به بالا پرید مرا رها كرد و من افتادم. و من افتادم و بر زمینِ سخت درهم شكستم... نقش رؤیایی كه بر من آمد بدین‏گونه است و من سوزان از هراس بیدار گشتم.» گیل‏گمش سخنان انكیدو را می‏شنید و نگاهش تیره شد. پس با او، با انكیدو چنین گفت: «ــ دیوی تو را با چنگالِ خویش می‏گیرد... دریغا كه خدایانِ بزرگ آهنگِ بلایی كرده‏اند!... ای رفیق اندكی بیاسای كه پیشانی تو سوزان است.» پس انكیدو برآسود. شیطانی به جانب او آمد و دیوِ تب در سرش خانه كرد. اینك انكیدو ست كه با دروازه سخن می‏گوید هم بدان گونه كه با آدمیی سخن می‏گویند: «ــ ای درِ باغستان! ای دروازه‏ی كوهسارِ سدر! تو را دانش و بینشی نیست... چهل ساعت به هر سو دویدم تا چوبِ تو را برگزیدم، تا سدر بلند را بازیافتم... تو از چوبِ خوبی: بالای تو هفتاد و دو اَرَش است و پهنایت از بیست و چار اَرَش درمی‏گذرد. جرزهای تو را از صخره‏ی سخت تراشیده‏اند و سردرت را كمانه‏یی سخت زیبا است، و سلطانی از سرزمینِ نیپ‏پور تو را بنا نهاده... اگر می‏دانستم ای در كه بلایی می‏شوی و زیبایی تو مرا نابود می‏كند تبر فراز می‏كردم تو را درهم می‏شكستم و پرچینی از بوریا در می‏بافتم!» پس گیل‏گمش خروشی سخت كرد و با او، با انكیدو چنین گفت: «ــ ای رفیقِ من كه با من از دشت‏ها و كوهسارانِ بلند برگذشته‏ای! رفیقِ من كه با من در همه‏گونه سختی‏ها همراه بوده‏ای! ای رفیقِ من!... رؤیای تو به حقیقت مبدل می‏شود. تقدیر دگرگونگی‌پذیر نیست!» و هم در آن روز كه نقشِ خواب بر او آشكار شد سرنوشتِ رؤیا به حقیقت پیوستن آغاز كرد. اینك انكیدوست كه ناخوش به زمین فرو افتاده است، اینك انكیدوست كه بر فرشِ خوابی درافتاده است. یك روز و دیگر روز هذیانِ تب او را گرفتار می‏دارد. سوم روز و چارمین روز افتاده است و خفته. پنجم روز و ششم روز و هفتمین و هشتمین، نهمین روز و روز دهم، انكیدو هم در آنجای فروافتاده است. دردِ او در تن‏اش زیاده می‏شود. یازدهم روز و روز دوازدهم، او، انكیدو، از گرمی تب می‏نالد. او رفیقِ خود همدمِ خود را، گیل‏گمش را، آواز می‏دهد و با او، با گیل‏گمش چنین می‏گوید: «ــ مرا خداوندِ آبِ زندگی نفرین كرد ای رفیق! من در میدانِ كارزار بر خاك نیفتاده‏ام، می‏باید تا بی‏هیچ شكوهی بمیرم!»

توضیحات بیشتر »

لوح هشتم

چندانِ كه نخستین سپیده‏ی صبح درخشید گیل‏گمش برخاست و به نزدیك بالین رفیقِ خویش آمد. انكیدو آرام خفته بود. سینه‏اش به آهستگی بالا می‏رفت و فرومی‏افتاد. دمِ جانِ اوست كه به آرامی از دهان او به بیرون می‏تراود. گیل‏گمش گریست و چنین گفت: «ــ انكیدو ای رفیق جوان! نیروی تو و صدای تو كجا مانده است؟... انكیدوی من كجاست؟ تو از نیرومندی به شیر و به نرگاوِ وحشی می‏مانستی. چالاك و تند به غزالِ صحرا ماننده بودی... چنان ‏چون برادری تو را دوست می‏داشتم! در برابرِ همه شاهان تو را بركشیدم! همه زنانِ زیبای اوروك تو را می‏خواستند! به جنگلِ سدرِ خدایان با تو رفتم، روزان و شبان با تو بودم... سرِ خومبه‏به را همراهِ من به اوروكِ محصور تو آوردی؛ چنان كه كوه‏نشینانِ ستم‏ كشیده، آزاد از بیدادِ غول، ما را هماره دعایی می‏فرستند... نرگاوِ غُرّانِ آسمان را ما در خون كشیده‏ایم، شاید دَمِ زهرآلود او بر تو رسیده است؟ شاید پسند خدایان نبوده است كه ما در خشم به ایشتر برتابیم و گاوی را كه از آسمان یله ‏كرده بودند به خون دركشیم؟» پس گیل‏گمش ساعتی خاموش بر بالینِ رفیقِ خویش بنشست. و نگاه او بیرون در دوردست‏ها سرگردان بود. آنگاه در او، در انكیدو نظركرد و انكیدو همچنان آرام بر جای بود، انكیدو به آرامی خفته ‏بود. پس گیل‏گمش چنین گفت: «ــ انكیدو، همدم و یار سالیانِ جوانی من!... اینك پلنگ دشت این‏جا خفته است، هم آن كه خود از هیچ چیز دریغ نكرد تا از كوهسارِ خدایان به فراز برشدیم؛ تا گاوِ خروشنده‏ی آسمان را گرفتیم و در خون كشیدیم؛ تا خومبه‏به را بر خاك درهم شكستیم: آن را كه در جنگلِ سدرِ خدایان می‏زیست و بر مردمِ دیار بیداد می‏كرد. ــ اكنون این خوابِ ژرف چیست كه بر تو فروافتاده؟ ای رفیق! سخت تیره می‏نمایی و گویی دیگر بانگ مرا نمی‏شنوی!» با این همه او، انكیدو، چشمانش را باز نمی‏گشاید. گیل‏گمش بر قلب او، بر قلب انكیدو دست می‏نهد. و قلبِ انكیدو از تپیدن باز ایستاده است... پس گیل‏گمش روی رفیقِ خود را، روی انكیدو را فروپوشید هم بدان سان كه روی عروسان را فروپوشند. چونان نره شیری می‏غُرید و چنان چون ماده شیری كه زخمِ نیزه بر او آمده باشد فریادِ شیون برآورد. موی خود بركَند و برافشاند. جامه‏های خود بردرید و رختِ غبارآلودِ عزا به تن درپوشید. چندان كه نخستین سپیده‏ی صبح درخشید گیل‏گمش زاری از سرگرفت. شش روز و شش شب بر او، بر انكیدو گریست تا سرخی بامداد هفتمین روز پدیدار شد، و تا بدین هنگام هنوزش به خاك درنسپرده‏بود. گیل‏گمش به روز هفتم او را، انكیدو را به خانه‏ی خاك درسپرد. اینك گیل‏گمشِ پادشاست كه اوروكِ حصار كشیده را ترك می‏گوید و زاری‏كنان به بیرون، به پهنه‏ی دشت می‏شتابد. «ــ آیا من نیز چندان كه بمیرم چنان‏ چون انكیدو نخواهم شد؟... درد بر دلِ من نشست و هراسِ مرگ بر من فرود آمد. پس من به جانبِ دشت شتاب كردم.» بیرونِ اوروك، نخجیربازی از برای شیران تله‏چالی می‏كَنَد. چون گیل‏گمش بدآنجا می‏رسد نخجیرباز با او، با پادشا چنین می‏گوید: «ــ ای خداوندگارِ بلند! تو جنگلبانِ دشخوی سدرها را كُشتی و خومبه‏به را كه بر كوهسارانِ مقدسِ سدر فرمان می‏راند بر خاك كوفتی. شیران را در كوهساران به دست خود شكستی و نرگاوِ نیرومند را كه خدای آسمان یله كرده بود به شمشیر كُشتی... پس از چه رخسارِ تو اینچنین به زردی گراییده چهره‏ی تو بدین‏گونه چرا بپژمریده فغانِ زاری از قلبِ تو چرا بلند است به سرگردانانِ راه‏های دور چرا ماننده‏ای رخسارت از باران و باد و آفتاب چرا برتافته چنین بی‏تاب از كشتزارها شتابان چرا می‏گذری؟» گیل‏گمش دهان می‏گشاید و با او، با نخجیرباز چنین می‏گوید: «ــ رفیقِ من، آن‏كه چون نریان سواری با من بستگی می‏داشت، پلنگِ دشت، یارِ من انكیدو آن كه خود از هیچ‏چیزی دریغ نكرد تا از كوهسارِ خدایان به فراز برشدیم، گاوِ آسمان را به خون دركشیدیم، خومبه‏به را در كوهسارِ سدر بر خاك افكندیم و شیران را در دره‏های تاریك شكستیم، ــ رفیقِ من كه در تمامی سختی‏ها همراهِ من بود بهره‏ی آدمیان بدو رسیده است. شش روز و شش شب بر او گریستم و تا به هفتمین روزش به خاك درنسپردم... سرنوشتِ او سخت بر من گران افتاده. این است كه به دشت شتافته‏ام تا در دوردستِ پهنه‏ور بازش جویم. چگونه آرام می‏توانم بود؟ چگونه فغانِ زاری از قلبِ من بلند نباشد؟... رفیق من آن كه دوست می‏دارم به خاك مبدل گشته! انكیدو، رفیقِ من، خاكِ رُس شده. آیا من نیز نباید تا در آرامش افتم؟ آیا من نیز نباید كه دیگر تا به ابد برنخیزم؟»

توضیحات بیشتر »

لوح نهم

گیل‏گمش بر انكیدو تلخ می‏گرید و از پهنه‏ی صحرا به شتاب می‏گذرد. او ــ گیل‏گمش ــ با خود چنین اندیشه می‏كند: «ــ آیا من نیز چون انكیدو بنخواهم مُرد؟... درد، قلب مرا شوریده وحشتِ مرگ جانِ مرا انباشته است . اكنون بر پهنه‏ی دشت‏ها شتابانم. پای در راهی نهاده‏ام كه مرا به نزدیكِ ئوت‏نه‏پیش‏تیم می‏برد ــ آن كه حیاتِ جاوید یافته است ــ و می‏شتابم تا به نزدیك او رسم... شبانه به تنگه‏ی كوه رسیدم. شیران را دیدم و از ایشان بر جانِ خود بهراسیدم. به استغاثه سر به جانبِ آسمان برداشتم و اینك دعاهای من است به درگاهِ سین ــ الاهه‏ی ماه ــ و به درگاهِ نین‏ئوروم ــ خاتونِ برج زندگی ــ آن كه در میان خدایان تابنده است: «ــ زندگی مرا از گزندها نگه‏دار باشید!» گیل‏گمش درمانده و خسته بر فرشِ زمین برآسود و شبانگاه نقشِ خوابی بر او آشكار شد. پس به خواب چنان دید كه شیربچه‏یی سرشار از شادی‏های حیات به بازی در جست و خیز است... او، گیل‏گمش، تبرزین از كنار خود برداشت و بازو برافراشت و تیغ از بندِ میان بركشید. صخره‏ی نوك تیزی به زوبین ماننده در فاصله‏ی میان ایشان فرو افتاد و شكافی عظیم در خاك پدید كرد. و او، گیل‏گمش، در آن مغاك فرو شد. پس گیل‏گمش وحشت‏زده برخاست و از آنجای كه بود فراتر رفت. دیگر روز چندان كه نخستین سپیده‏ی صبح درخشید او، گیل‏گمش، رو در روی خویش به بالا نظاره كرد و رو در روی خویشتن كوهساری دید بس عظیم. و آن كوهساری است كه مشو می‏خوانندش و آن دو تیزه است كه بارِ آسمان را همی‏كشد، و در فراخنای میان آن هر دو تیزه كمانه‏ی دروازه‏ی خورشید است و خورشید، هم از آن جاست كه بیرون می‏آید. و دو غول ــ نرغولی و ماده غولی ــ بر دروازه‏ی خورشید كه بر آسمان می‏گشاید نگهبان‌اند. تنِ ایشان از سینه به بالا از خاك بیرون است و از سینه به پایینِ ایشان كه به هیأتِ كژدمی‏ست به جهانِ زیرینِ خاك در نشسته. دیدارِ ایشان خوف‏انگیزست. از نگاهِ ایشان مرگ فرومی‏بارد. برقِ زشتِ چشمِ ایشان كوه‏ها را به بسترِ دره‏های ژرف درمی‏غلتاند. گیل‏گمش در ایشان دید و خشك‌زده، هم به جا كه بود درماند. رُخسار او از بسیاری هراس به هم درشد. با خود هِی‏ زد و در برابرِ ایشان فروتنی كرد. كژدمِ نر ماده‏ی خود را آواز داد و با او، با جفتِ خویش چنین گفت: «ــ مردی كه به جانب ما می‏آید به اندام و گوشت همانند خدایان است!» و ماده‏ی وی به پاسخ با او با نرینه‏ی خویش چنین گفت: «ــ آری دو سوم او خدا پاره‏ی سوم‏اش آدمی است!» پس كژدمِ نر یارِ خدایان را آواز می‏دهد و با او، با گیل‏گمش می‏گوید: «ــ تو راهی بس دراز درنوشته‏ای ای بیابان‏گرد تا اینك به نزدیك من آمده‏ای... از كوهسارانی برگذشته‏ای كه برگذشتنِ از آن سخت دشوار است... می‏خواهم بر آهنگِ تو آگاهی یابم... این‏جا بر بیابان‏گردی كرانه‏یی‏ست، می‏خواهم تا مقصدِ سفر تو را بدانم.» پس گیل‏گمش به پاسخ با او، با كژدم، چنین گفت: «ــ من داغِ انكیدو را به دل دارم، من داغِ انكیدو رفیق خویش و پلنگِ دشت را به دل دارم. بهره‏ی آدمی بدو رسید... اینك هراسِ مرگ در من است. از آن‏روی به پهنه‏ی صحرا شتافته‏ام... سرنوشتِ انكیدو بر من سنگین و دشوار افتاده است... رفیقِ من، چنان ‏چون خاكِ رُسِ این زمین شده است... از آن روی از كوهساران به فراز برشدم و به نزدیك تو آمدم. اندیشیدم كه به نزدِ نیای بزرگِ خویش، به نزد ئوت‏نه‏پیش‏تیم بخواهم رفت... او، ئوت‏نه‏پیش‏تیم، بدآنجا رسید كه با جرگه‏ی خدایان درآمد. چندان به جستجو برخاست تا خود زندگی جاودانه را بازیافت. من بر آن سرم كه به نزدیكِ او روم و او را از مرگ و زندگی بپرسم.» پس نرینه‏ی كژدم دهان گشوده با او با گیل‏گمش چنین گفت: «ــ ای گیل‏گمش! از آدمیان هیچگاه كسی راه بر این كوهستان نیافته است. هیچ‏كس در این كوهساران پیش‏قدم نبوده است. اینك دره‏یی عمیق، كه دوازده ساعتِ دوتایی از میان كوه‏های آسمان می‏گذرد. تاریكی آن غلیظ است. در راهِ ژرف از روشنی نشانی نیست. راه به طلوعِ آفتاب می‏كشد به غروبِ آفتاب بازمی‏گردد. ما نگهبانانِ دروازه‏ی راهِ ژرفِ تاریكیم... پشتِ كوه‏ها دریاست كه سرزمین‏های خاك را در برگرفته... از این دره‏ی ظلمات هیچگاه آدمی برنگذشته است... پشت دروازه‏ی خورشید منزلگاه نیای توست. سرای ئوت‏نه‏پیش‏تیم دور از این‏جا، بر دهانه‏ی رود است در آن جانبِ آب‏های مرگ. این است كه هرگز هیچ كشتی تو را بدان سوی‏ها نخواهد برد.» گیل‏گمش آوازِ دهانِ غول را می‏شنید. پس گیل‏گمش با او، با نگهبانِ دروازه‏ی آفتاب چنین گفت: «ــ راهِ من از دردها می‏گذرد. دردِ خوف‏انگیزِ غم نصیبِ جانِ من است. آیا می‏باید روزگارِ خویش به زنگ و مویه به سركنم؟ مرا جوازی ده تا به كوهستان درآیم. تا ئوت‏نه‏پیش‏تیم را دیدار كنم و رازِ زندگی را از او پرسم چرا كه او آن را بازیافته. بگذار تا بگذرم، باشد كه من نیز زندگی را به دست آرم!» و كژدم با او با گیل‏گمش چنین گفت: «ــ ای گیل‏گمش! تو دلاوری، و قدرت‏های تو سخت عظیم است. پس برو و به گستاخی راه را بجوی. كوهسارانِ مشو از همه كوهی بر پهنه‏ی زمین برتر است. در اندرون این كوهسار دره‏یی هست ژرف و تاریك... باشد كه به سلامت از راهِ ژرفِ تاریك بگذری! دروازه‏ی خورشید كه ما بر آن نگهبانیم بر تو گشوده باد!» و گیل‏گمش این سخنان می‏شنید. پس او گیل‏گمش رو در راه نهاد. او به راهی می‏رود كه به طلوعِ آفتاب می‏كشد. چون دو ساعتِ دوتایی در راه برفت به تنگنای ظلمت رسید. و تاریكی غلیظ بود و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود. آنچه را كه در پیشِ اوست نمی‏بیند آنچه را كه در پشتِ اوست نمی‏بیند. پس چارساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. و تاریكی غلیظ بود و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود. آنچه را كه در پیشِ اوست نمی‏بیند آنچه را كه در پشتِ اوست نمی‏بیند. پس شش ساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. و تاریكی غلیظ بود و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود. آنچه را كه در پیشِ اوست نمی‏بیند آنچه را كه در پشتِ اوست نمی‏بیند. پس هفت ساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. و تاریكی غلیظ بود و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود. آنچه را كه در پیشِ اوست نمی‏بیند آنچه را كه در پشتِ اوست نمی‏بیند. پس هشت ساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. به بانگ بلند آواز درمی‏دهد. و تاریكی غلیظ بود و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود. ظلمت نمی‏گذارد تا هر آنچه را كه در پیشِ روی اوست ببیند تا هر آنچه را كه در پشتِ اوست ببیند. پس نه ساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. اینك جنبیدن هوا را احساس می‏كند. بالااَش خمیده، رخسارش به زیر افتاده است. و تاریكی غلیظ بود. و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود. پس ده ساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. اكنون تنگنای دره به فراخی می‏گراید و اینك نخستین سپیده‏ی روز در برابرِ نگاه اوست. پس دوازده ساعتِ دوتایی پیش‏تر رفت. اینك روشنی است. و روشنایی روز دیگر بارش به‏بر گرفت. باغ خدایان رویاروی او گسترده است. و گیل‏گمش در آن می‏دید. با گام‏های تند به جانبِ باغِ خدایان برفت. میوه‏های آن یاقوت است و، تاك خوشه‏ها فرو آویخته. تماشای آن‏همه نیكوست. اینك درختی دیگر با بارِ لاجورد و اینك میوه‏های دیگر، بسیاری میوه‏های دیگر!... منظرِ درخشانِ باغ در تابش خورشید دل‏انگیز است. و او، گیل‏گمش، دست‏های خود را به جانبِ شَمَش، به جانب خدای سوزانِ آفتاب برمی‏افرازد: «ــ سرگردانی من دراز و دشوار بود. می‏بایست تا جانورانِ وحشی را به خون دركشم و از پوستِ ایشان تن‏پوشی كنم و خوراك من از گوشت ایشان بود... از دروازه‏ی خورشید رخصتِ ورود یافتم و از تنگراهِ دره‏ی ژرفِ ظلمات گذشتم. اینك باغ خدایان كه رویاروی من گسترده!... دریای فراسوی باغ، دریای پهنه‏ور است. راهِ خانه‏ی ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور را با من بنمای! كشتیبانی را كه مرا از لُجه‏های مرگ تواند كه به سلامت بگذراند با من بنمای تا توانم كه از زندگی خبر گیرم!» و شَمَش ــ خدای آفتاب ــ آوازِ دهان او می‏شنید... پس در اندیشه شد و با او، با گیل‏گمش، چنین گفت: «ــ گیل‏گمش! به سوی كجا شتاب می‏كنی؟ زندگی را كه پی‏گرفته‏ای باز نمی‏یابی!» و گیل‏گمش با او، با شَمَشِ بلند، می‏گوید: «ــ با همه شوربختی‏های غربت از دشت‏ها گذشتم. از پسِ هر ستاره ستاره‏ی دیگر به خاموشی فرو شد. من این سالیان را همه شب‏ها بر دشتِ برهنه خفته‏ام. در راهِ ژرف، نه آفتاب و نه ماه بر من تافت نه هیچ ستاره‏یی... بگذار ای آفتاب تا چشمان من در تو نظر كنند، بگذار تا روشنی زیبای تو مرا بسنده شود! ــ ظلمت گذشته، ظلمت دور است. نعمت روشنایی دیگرباره مرا فرامی‏گیرد... نه مگر هیچ میرنده‏یی در چشمِ آفتاب نمی‏تواند دید؟ از چه روی نمی‏باید تا من نیز زندگی را بازجویم؟ از چه روی نمی‏باید تا من زندگی را از برای روزانِ همیشه بازیابم؟» و شَمَش آوازِ دهان او می‏شنید. پس شَمَش با او، با گیل‏گمش، چنین می‏گوید: «ــ به نزدیك سی‏دوری سابی‏تو، خاتونِ فرزانه‏ی كوهِ آسمان رو. منزلگاهش در آن سوی دروازه در آستانه‏ی باغ خدایان بر كنار دریاست. سی‏دوری سابی‏تو نگهبانِ درختِ زندگی است. به باغی كه رویاروی تو گسترده درون شو!... سی‏دوری سابی‏تو راهِ منزلگاه ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور را به تو باز می‏تواند نمود.» و گیل‏گمش این سخنان می‏شنید. پس او، گیل‏گمش، رو در راه نهاد و رویاروی خویش در باغِ خدایان نظاره كرد. سدرها در انبوهی پُر شكوه‏اند. گوهرها از همه رنگی بر درختان آویخته بسترِ باغ را فرشی از زمردِ سبز است كه با گیاهانِ دریا می‏ماند. سنگ‏های نایاب، آنجا به بسیاری خاشاك و خار است و تخمه‏ی میوه‏ها از یاقوت زرد . واو، گیل‏گمش، از رفتن باز می‏ایستد. واو، گیل‏گمش، با نگاه چشمان‏اش به بالا در باغِ خدایان نظر می‏كند.

توضیحات بیشتر »

لوح دهم

سی‏دوری سابی‏تو، خاتونِ فرزانه، نگهبانِ درختِ زندگی، تنها در بلندی‏یی بر ساحلِ دریا خانه دارد. در آنجا نشسته است و دروازه‏ی باغ خدایان را پاس‏ می‏دارد. بندی سخت در میانگاه بسته، تن‏اش در جامه‏یی بلند پوشیده است. او، گیل‏گمش، همه جا جویای اوست تا آنگاه كه به جانبِ دروازه گام می‏نهد. پوستِ جانورانِ وحشی به تن پوشیده بالایش به خدایان می‏ماند. درد در جان اوست. چنان چون سرگشتگان راه‏های دور به چشم می‏آید. سی‏دوری سابی‏تو در دوردست‏ها نظاره می‏كند. او با خود در گفت وگوست با خود بدین‌گونه اندیشه می‏كند: «آیا كسی كه در آنجاست می‏خواهد به باغِ خدایان درآید؟... با گام‏های چنین تند آیا از پی كدامین مقصود كوشا است!» پس چون از نزدیك در او، در گیل‏گمش، بدید دروازه را ببست در فراز كرد و كلونِ گران را به پشتِ دَر كشید. گیل‏گمش سرِ آن نداشت كه از ورود به دروازه چشم بپوشد: دست برآورد و تیزه‏ی تبر بر دروازه نهاد. پس گیل‏گمش با او، با سی‏دوری سابی‏تو، خاتون نگهبان، چنین گفت: «ــ سابی‏تو! چه دیدی كه در به روی من می‏بندی، دروازه را می‏بندی و كلونِ گران را به پشتِ در می‏كشی؟ مرا آن گستاخی هست كه دروازه را یكسر از بُن براندازم و كلونِ گران را یكسره درهم شكنم!» سابی‏تو دروازه را باز می‏گشاید و با او با گیل‏گمش در مدخل باغ سخن می‏گوید. و سابی‏تو با او با گیل‏گمش می‏گوید: «ــ چرا رُخان تو این‏چنین بپژمرده چرا پیشانی تو بدین تیرگی‏ست؟ چرا روان تو اینگونه آشفته بالای تو این‏سان خمیده است؟ چرا درد در جانِ تو خانه گرفته؟... چنان‏ چون سرگشتگان راه‏های دور به چشم می‏رسی. از توفان و باد و آفتاب برتافته‏ای و رُخان تو از تابشِ نیمروزی سوخته است... از راه‏های دور از دشت‏های دور بدین‏جا شتاب چرا كرده‏ای؟» و گیل‏گمش با او، با سی‏دوری سابی‏تو، چنین می‏گوید: «ــ رُخانم چگونه پژمرده نباشد و پیشانی مرا چینِ تیرگی چگونه فرونپوشد؟ چگونه روانِ من آشفته نباشد و بالایم چگونه خمیده نباشد؟ چگونه درد در جانِ من منزل نگزیند؟ چگونه چونان سرگشتگان راه‏های دور به چشم درنیایم؟ رُخان من چگونه از توفان و باد و آفتاب و از تابشِ نیمروزی برنتابد؟ چگونه از راه‏های دور از دشت‏های دور بدین‏جا نشتابم؟!... برادرِ خُرد من پلنگِ دشت، انكیدو رفیقِ جوان من كه خود از چیزی دریغ نكرد تا از كوهِ سدر به فراز برشدیم تا نرگاوِ آسمان را گرفته به خون در كشیدیم تا خومبه‏به ــ آن را كه در جنگلِ مقدسِ سدر خانه داشت ــ به خاك افكندیم تا شیران را در تنگنای دره‏های كوهستان كشتیم، همدم من كه در همه سختی‏ها و خطرها انبازِ من بود، انكیدو كه من دوست می‏داشتم كه من بسیار دوست می‏داشتم بهره‏ی آدمی بدو رسید... من روزان و شبانِ دراز بر او گریستم و او را به خانه‏ی خاك اندر نگذاشتم. من او را انتظار می‏كشیدم و چنین می‏پنداشتم كه همدم من باید تا به خروشِ من از خواب برآید. هفت روز و شب هم در آنجای افتاده بود تا كرم در او افتاد. من زندگی را جُستم بی ‏آنكه بازش یابم. از این روی چونان راهزنانِ وحشی به دشت‏ها گریختم... مرا تقدیرِ رفیقِ من سخت گران افتاده است. چگونه می‏توانم خاموش بمانم؟ چگونه می‏توانم فریاد برنكشم؟ رفیقِ من كه من دوست‏ می‏دارم غبارِ زمین شده. انكیدو رفیقِ من خاكِ رُس شده... آیا من نیز نمی‏باید تا به آرامش افتم و دیگر تا به ابد برنخیزم؟... اكنون، سابی‏تو! من در تو نظر می‏كنم تا به مرگی كه از آن به وحشتم درننگرم.» پس سابی‏تو با او، با گیل‏گمش، چنین می‏گوید: «ــ گیل‏گمش، آهنگِ كجا داری؟ زندگی‏یی را كه درخواهِ توست بازنمی‏یابی... خدایان كه آدمیان را آفریدند مرگ را بهره‏ی ایشان كردند و جاودانگی را از آنِ خویش... از این روی، گیل‏گمش! از نوشیدن و خوردن، از تن‏انباشتن و عمر به شادی گذاشتن حالی بس مكن! همه روزی را جشنی ‏كن. روزان وشبان را همه به چنگ و نای و به رقص شادان می‏باش! جامه‏های پاك به تن كن! سر خود را بشوی و به روغن خوشبو بیندای و تن را به آبِ تازه صفایی بده! از دیدارِ فرزندانی كه دستِ تو را به دست گیرند بهره می‏گیر! در آغوشِ زنان شادمانه باش! به اوروك بازگرد، به شهرِ خویش كه در آن پادشاهی هستی ستوده‏ی خلق، كه در آن پهلوانی!» و گیل‏گمش با او با سابی‏تو چنین می‏گوید: «ــ پس، سابی‏تو! راهِ منزلگاه ئوت‏نه‏پیش‏تیم را به من بنمای! مرا به او، به جانبِ او رهنمون شو!... با من بازگوی تا چگونه به نزدیكِ وی می‏توانم رفت... اگر از دریا می‏بایدم گذشت تا راهِ دریا پیش گیرم ورنه همچنان از جانبِ دشت بخواهم رفت.» و سابی‏تو با او، با گیل‏گمش، می‏گوید: «ــ هیچ گُداری در این دریا نیست كه كسی از آن به سلامت بتواند گذشت، كه كسی از آن به كنار بتواند رسید. از بسی روزگارانِ پیش‏تر از زمان تا بدین گاه هیچ‏كس پدیدنیامده است كه از این دریا برتواند گذشت. به جز شَمَش زورمند، خدای سوزانِ آفتاب، كیست كه از آن برگذرد؟ برگذشتن از دریای خروشان سخت دشوار است و راهی كه به جانب آب‏های مرگ می‏كشد راهی تاب‏سوز و توان‏فرسا... گیل‏گمش! چگونه می‏خواهی از این آب برگذری و برساحلِ آن‏سوی پا نهی؟ یا خود چندان‏كه از آن برگذشتی و به آب‏های مرگ رسیدی با آب‏های مرگ چه خواهی‏كرد؟... با این همه آنك اورشه‏نبی كشتیبانِ ئوت‏نه‏پیش‏تیم است هم در آنجای كه صندوق‏های سنگ برنهاده... ساعتی نمی‏گذرد تا از برای فراهم آوردن گیاه و میوه به جنگل رفته است. او را بازیاب تا خود اگر چنان شد كه با وی از دریا بگذری برگذری ورنه بدین جای باز گردی.» و گیل‏گمش این سخنان را می‏شنید. پس گیل‏گمش تبر برداشت و افزارِ جنگ بر كمر بست و رو در راه نهاد و جانبِ دریا كنار پیش ‏گرفت و از شیبِ راه فرود آمد و دروازه‏ی باغ چنان چون زوبینی میان نگهبان و او فروافتاد. گیل‏گمش به دوردست نظر می‏كند و نگاهش بر زورقی می‏ایستد بر دهانه‏ی رودبار. پس گام‏های او بدان جانب روانه می‏شوند، به جانبِ كشتی ئوت‏نه‏پیش‏تیم . و چشمان وی كشتیبان را می‏جویند تا او را به سلامت از دریا بگذراند تا او را از آب‏های مرگ به سلامت بگذراند. گیل‏گمش به رودبارِ دریا می‏رسد. اینك در آنجای ایستاده است. و كشتی، هم در آنجاست. پس گیل‏گمش به دریا كنار به هرسویی می‏دود و كشتیبان را بازنمی‏یابد. تنها صندوق‏های پُر سنگ برساحل دریاست. پس گیل‏گمش به جانبِ جنگل شتاب می‏كند و كشتیبان را به بانگِ بلند آواز می‏دهد: «ــ كشتیبان! تو را می‏جویم! مرا از دریا بدان جانب دریا ببر! مرا از آب‏های مرگ بدان سوها ببر!» به بانگِ بلند آواز می‏دهد و جوابی به جانب او بازنمی‏آید. پس گیل‏گمش به جانب صندوق‏ها بازآمده آن همه را به خشم درهم می‏شكند. آنگاه دیگرباره به جانبِ جنگل بازمی‏گردد. اینك اورشه‏نبی است. چشمان او اورشه‏نبی را باز می‏بیند و گام‏های او به جانب اورشه‏نبی روانه می‏شود. اورشه‏نبی با او با گیل‏گمش می‏گوید: «ــ نام خود را به زبان آر. نام خود را با من بگوی!... من اورشه‏نبی كشتیبانِ ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دورم.» و گیل‏گمش با او با اورشه‏نبی چنین می‏گوید: «ــ نام من گیل‏گمش است. از كوهسارانِ ئه‏نو بدین جای آمده‏ام. راهی بس دراز، راهِ شَمَش را درنوشته‏ام... اینك، اورشه‏نبی! نگاهِ چشمانِ من بر تو افتاد. بگذار تا در ئوت‏نه‏پیش تیمِ دور نظر كنم.» و اورشه‏نبی با گیل‏گمش چنین می‏گوید: «ــ چرا رُخان تو این‏چنین بپژمرده چرا پیشانی تو بدین تیرگی‏ست؟ چرا روانِ تو اینگونه آشفته، بالای تو این‏سان خمیده‏ست؟ چرا درد در جانِ تو خانه گرفته؟... چنان چون سرگشتگان راه‏های دور به چشم می‏رسی. از توفان و باد و آفتاب برتافته‏ای. رُخان تو از تابشِ نیمروزی سوخته است... از راه‏های دور از دشت‏های دور بدین‏جا شتاب چرا كرده‏ای؟» و گیل‏گمش با او، با اورشه‏نبی، با كشتیبان، چنین می‏گوید: «ــ رُخانم چگونه پژمرده نباشد و پیشانی مرا چینِ تیرگی چگونه فرونپوشد؟ چگونه درد در جانِ من منزل نگزیند و بالایم چگونه خمیده نباشد؟ چگونه درد در جانِ من منزل نگزیند؟ چگونه چونان سرگشتگان راه‏های دور به چشم درنیایم؟ رُخان من چگونه از توفان و باد و آفتاب و از تابش نیمروزی برنتابد؟ چگونه از راه‏های دور از دشت‏های دور بدین جا نشتابم؟... برادر خُرد من، پلنگِ دشت، انكیدو، رفیقِ جوان من كه خود از چیزی دریغ نكرد تا از كوهِ سدر به فراز برشدیم تا گاوِ آسمان را گرفته به خون دركشیدیم، تا خومبه‏به ــ آن را كه در جنگلِ مقدسِ سدر خانه داشت ــ به خاك افكندیم، تا شیران را در تنگنای دره‏های كوهستان كشتیم، همدم من كه در همه سختی‏ها و خطرها انبازِ من بود، انكیدو كه من دوست می‏داشتم كه من بسیار دوست می‏داشتم بهره‏ی آدمی بدو رسید. شش روز و شبان بر او گریستم و در خاك‏اش نگذاشتم تا بدان زمان كه كرم در او افتاد. من مرگ را بازدانستم و هراسِ از مرگ را آموختم. از این روی به دشت‏ها گریختم... مرا تقدیرِ رفیقِ من سخت گران افتاده است. از این روی از دوردست‏ها بدین‏جای شتاب كرده‏ام و راهی بس دراز به پشت سر نهادم... چگونه می‏توانم خاموش بمانم؟ چگونه می‏توانم فریاد برنكشم؟ رفیقِ من كه من دوست می‏دارم غبارِ زمین شده. انكیدو رفیقِ من خاكِ رُس شده... آیا من نیز نمی‏باید تا به آرامش افتم و دیگر تا به ابد برنخیزم؟» و گیل‏گمش با او، با اورشه‏نبی، با كشتیبان، می‏گوید: «ــ پس، اورشه‏نبی! چگونه به نزدیك ئوت‏نه‏پیش‏تیم توانم رفت؟ مرا به او به جانبِ او رهنمون شو!... با من بازگوی تا چگونه بدو می‏توانم رسید... اگر از دریا می‏توانم گذشت تا بگذرم ورنه هم از دشت بخواهم رفت.» و اورشه‏نبی با او با گیل‏گمش می‏گوید: «ــ دستان تو گیل‏گمش، تو را نگذاشتند تا به ساحلِ دیگر رسی... آنك! صندوق‏های سنگ را بشكسته‏ای و به دست خویش برگذشتن از تالابِ دریای مرگ را ناممكن كرده‏ای... صندوق‏های سنگ شكسته است و دیگر تو را بدان سوها، به جانبِ آبخُستِ زندگی نمی‏توانم برد... اكنون برخیز گیل‏گمش! تبر از كنار خود بردار به جنگل درون شو یك‏صد و بیست درخت بینداز چنان‏كه بلندی هریك شصت اَرَش باشد... آنگونه درخت‏ها بینداز سرِ هریك به تبر تیز كن به پیش من آر!» پس گیل‏گمش تبر از كنارِ خود برداشت به جانبِ جنگل شتاب كرد یك‏صد و بیست درختِ بلند بر زمین افكند چنان‏كه بلندی هریك شصت اَرَش بود. سرِ هر یك به تبر تیز كرد و به نزدیكِ كشتیبان آورد. پس به كشتی درنشستند و تیرها به كشتی درنهادند كشتی را در آب پیش بردند و با بادبان‏ها در دلِ دریا شتاب كردند. می‏باید كه چهل روز و پنج روز بر آب دریا بگذرند. اینك نخستین روز و دیگر روز و سوم روز برگذشته است و اورشه‏نبی به تالاب دریای مرگ می‏رسد. و اورشه‏نبی با او با گیل‏گمش می‏گوید: «ــ از آن تیرها یكی را سخت در كف دریا بكوب! می‏باید بپرهیزی تا از آبِ مرگ به دست‏ات نرسد ورنه در جای بخواهی مُرد!... اكنون تیر دیگری بردار، و آن را سخت در كف دریا بكوب!... سومین را گیل‏گمش، سومین را بكوب! «ــ چارمین را گیل‏گمش، چارمین را بكوب! «ــ پنجمین را گیل‏گمش، پنجمین را بكوب! «ــ ششمین را گیل‏گمش، ششمین را بكوب! «ــ هفتمین را گیل‏گمش، هفتمین را بكوب! «ــ هشتمین را گیل‏گمش، هشتمین را بكوب! «ــ نهمین را گیل‏گمش، نهمین را بكوب! «ــ دهمین را گیل‏گمش، دهمین را بكوب! «ــ یازدهمین را گیل‏گمش، یازدهمین را بكوب! «ــ دوازدهمین را گیل‏گمش، دوازدهمین را بكوب!» . و همچنان... تا گیل‏گمش یك‏صدوبیست تیر بر كفِ تالابِ دریای مرگ بكوفت. آنك گیل‏گمش بند از میان بازگشوده، پوست شیر از شانه به زیر می‏افكند و به دستی توانمند، دیركِ كشتی را از جای برمی‏كَند... ئوت‏نه‏پیش‏تیم در دوردست‏ها نظر می‏كند و با خود در كنكاشِ با خود چنین می‏گوید: «ــ صندوق‏های سنگِ كشتی ناپیدا چراست؟ و چگونه بیگانه‏یی كه من‏اش رُخصت نداده‏ام به كشتی درنشسته است؟... آن كه می‏آید از تبارِ آدمی نمی‏تواند بود. من بدو درمی‏نگرم: خود مگر نه آدمی است؟ من بدو درمی‏نگرم: خود مگر نه خدایی است؟ سراپا به من ماننده است. تیرها را با دستان زورمند در آب‏های مرگ فرو می‏كوبد تا صندوق‏های سنگ را جانشین شوند، هم آن صندوق‏ها كه اورشه‏نبی باید كه به هنگام عبور از آب‏های مرگ به آب اندر كوبد... اكنون كشتی به سلامت از كنارِ تیرها می‏گذرد و دیری نمانده است تا خود به كنار جزیره در رسد. اما تیرها به آخر رسید! آنك مردِ بیگانه دگل را از جای برآورد و با تبر به دو نیمه كرد. پس هر دو نیم را به آب اندر بكوفت و كشتی با فشاری سخت با فشارِ آخرین به ساحل رسید». ئوت‏نه‏پیش‏تیم از خانه به زیر می‏آید و به جانبِ بیگانه شتاب می‏كند. ئوت‏نه‏پیش‏تیم با او با گیل‏گمش چنین می‏گوید: «ــ نام خود را به زبان آر! نام خود را با من بگوی!... من خود ئوت‏نه‏پیش‏تیم ام: آن كه زندگی را بازیافته!» و گیل‏گمش با او با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ آمرزیده چنین می‏گوید: «ــ نام من گیل‏گمش است. از كوهسارانِ ئه‏نو بدین جای آمده‏ام. راهی بس دراز، راهِ شَمَش را درنوشته‏ام... اینك، ئوت‏نه‏پیش‏تیم، نگاه چشمانِ من سرانجام در تو افتاد.» ئوت‏نه پیش تیم با او با گیل‏گمش چنین می‏گوید: «ــ چرا رُخان تو این‏چنین بپژمرده چرا پیشانی تو بدین تیرگی‏ست؟ چرا روان تو اینگونه آشفته بالای تو این‏سان خمیده است چرا درد در جانِ تو خانه گرفته ؟... چنان‏ چون سرگشتگان راه‏های دور به چشم می‏رسی. از توفان و باد و آفتاب برتافته‏یی. رُخانِ تو از تابش نیمروزی سوخته است... از راه‏های دور بدین‏جا شتاب چرا كرده‏ای؟» و گیل‏گمش با او با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور می‏گوید: «ــ رُخانم چگونه پژمرده نباشد و پیشانی مرا چینِ تیرگی چگونه فرو نپوشد؟ چگونه روانِ من آشفته نباشد و بالایم چگونه خمیده نباشد؟ چگونه درد در جانِ من منزل نگزیند؟ چگونه چونان سرگشتگان راه‏های دور به چشم درنیایم؟ رُخان من چگونه از توفان و باد و آفتاب و از تابشِ نیمروزی برنتابد؟ چگونه از راه‏های دور، از دشت‏های دور بدین‏جا نشتابم؟... برادرِ خُرد من، پلنگِ دشت، انكیدو رفیقِ جوانِ من كه خود از چیزی دریغ نكرد تا از كوهِ سدر به فراز برشدیم تا گاوِ آسمان را گرفته به خون دركشیدیم، تا خومبه‏به ــ آن را كه در جنگلِ مقدسِ سدر خانه داشت ــ به خاك افكندیم، تا شیران را در تنگنای دره‏های كوهستان بكشتیم، ــ همدمِ من كه در همه سختی‏ها و خطرها انبازِ من بود، انكیدو كه من دوست می‏داشتم كه من بسیار دوست می‏داشتم بهره‏ی آدمی بدو رسید. شش روز و شبان بر او گریستم و در خاك‏اش نگذاشتم تا بدان زمان كه كرم در او افتاد. من مرگ را بازدانستم و هراسِ از مرگ را آموختم از این روی به دشت‏ها گریختم... مرا تقدیرِ رفیقِ من سخت گران افتاده است. از این روی از دوردست‏ها بدین جای شتاب كرده‏ام و راهی بس دراز به پشتِ سر نهادم... چگونه خاموش بمانم چگونه می‏توانم فریاد برنكشم؟ رفیقِ من كه دوست می‏دارم غبارِ زمین شده. انكیدو رفیقِ من خاكِ رُس شده... آیا من نیز نمی‏باید تا به آرامش افتم و دیگر تا به ابد برنخیزم؟» و گیل‏گمش با او با ئوت‏نه‏پیش‏تیم می‏گوید: «ــ من چنان اندیشیدم كه می‏خواهم به نزدیك ئوت‏نه‏پیش‏تیم روم؛ ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور، هم آن آمرزیده‏ی نیكوبخت كه زندگی را بازیافته... از این روی بیرون آمدم و به سرزمین‏ها سرگشته شدم. از این روی از كوهسارانی برگذشتم كه برگذشتنِ از آن‏همه سخت دشوار است. از این روی از رودبارها و دریاها برگذشتم. نه به خُرسندی از بختِ نیكو سیراب شدم، كه از رنج بسی نوشیدم. خوردنی‏های من همه درد بود. پیش از آن كه به سی‏دوری سابی‏تو رسم جامه‏های من فروریخت. می‏بایست پرنده‏ی آسمان را به زیر افكنم بُز كوهی وغزال و گوزن را به خون كشم و از ایشان خورش كنم. نیزه‏ی من می‏بایست تا شیر و پلنگ و سگانِ صحرایی را به خون كشد و پوستِ ایشان تن‏پوشِ من باشد... باشد كه شیاطینِ مرگ قفل بردروازه‏های خود زنند، باشد كه دروازه‏ها را به قیر و سنگ برآرند. می‏خواهم كه شیاطینِ مرگ را به نابودی كشم تا جشن ایشان ازین بیش نپاید!... ئوت‏نه‏پیش‏تیم زندگی را به من آشنا كن! تو زندگی را باز دانسته‏ای.» و ئوت‏نه‏پیش‏تیم با او با گیل‏گمش می‏گوید: «ــ خشم را از خود دور كن! خدایان و آدمیان را هر یكی نصیبی هست... مادر و پدرت تو را به هیأت آدمیان در وجود آورده‏اند، گو دو پاره از سه پاره‏ی وجود تو خدایانه باد: یك پاره‏ی وجود تو آدمی است و تو را به جانب تقدیر آدمیان می‏كشاند. جاودانگی بهره‏ی آدمیان نیست. مرگِ هراس‏انگیز غایت هر زندگی است... خانه را آیا جاودانه پی می‏افكنیم یا پیمان را جاودانه می‏بندیم؟ برادران آیا میراثِ پدر را جاودانه بخش می‏كنند؟ آدمی آیا جاودانه از نشاطِ تولید برخوردار می‏ماند؟ رودبار آیا به هر روزی طغیان می‏كند و خاكِ زمین را در خود می‏دارد؟ مرغ كولی‏لو و مرغ كی‏ری‏په آیا در بهاری جاودانه به سر می‏برند و چشمانِ ایشان جاودانه در آفتاب می‏نگرد؟... از آغازِ زمان دوامی در میان نبوده است. نه مگر خفتگان و مردگان به یكدیگر ماننده‏اند؟ نه مگر بر آن هر دو از مرگ اثری هست؟... هم در آن هنگام كه آفتاب نوزاده‏یی را درودی می‏فرستد ممه‏توم خداوندِ سرنوشت و ئنون‏نه‌كی ــ ارواحِ بزرگِ توانمند ــ گِرد می‏آیند و او را هر آنچه نصیب است می‏دهند. زندگی و مرگ آدمی را ایشان اند كه تقدیر می‏كنند... روزهای زندگی را به شماره می‏دهند. اما روزِ مرگ را برنمی‏شمرند!»

توضیحات بیشتر »

لوح یازدهم

گیل‏گمش با او، با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور سخن می‏گوید: «ــ ئوت‏نه‏پیش‏تیم! من در تو می‏نگرم و تو را برتر و پهنه‏ورتر از خویشتن نمی‏یابم. تو چنان به من ماننده‏ای كه پدری به فرزندِ خویش، تو را و مرا در آفرینش ما اختلافی نیست: تو نیز آدمیی چون منی، به جز آن كه من آفرینه‏یی آسود‏گی ناپذیرم. مرا از برای نبرد آفریده‏اند و تو از نبرد رو بگردانیده به پشتِ خویش برآسوده‏ای... چگونه است كه خدایان تو را به جرگه‏ی خود در آورده‏اند؟ چگونه است كه تو زندگی را باز جسته دریافته‏ای؟» ئوت‏نه‏پیش‏تیم با او با گیل‏گمش می‏گوید: «ــ گیل‏گمش! می‏خواهم حقیقتی را با تو درمیان گذارم. می‏خواهم از رازهای خدایان با تو حكایتی كنم...شوری‏پك را تو خود نیك می‏دانی كه شهری‏ست كهن، و خدایان را از دیرباز در او به مهر نظر بود تا آن كه سرانجام، خدایان مهر از او بازگرفتند و بر آن شدند تا توفانی سهمگین به‏پا دارند... پس، ئه‏آ كه هم در آن كنكاش حاضر بود ــ خدای لُجه‏های ژرف ـ از قراری كه خدایان نهادند با كومه‏ی بوریایی من حكایت كرد. و ئه‏آ با او، با كومه‏ی بوریایی من چنین گفت: «ــ ای كومه‏ی بوریایی كومه‏ی بوریایی! ای دیوار ای دیوار! ای كومه‏ی بوریایی بشنو! ای دیوار آوازِ دهانِ مرا بشنو! ای از مردم شوری‏پك، ای ئوت‏نه‏پیش‏تیم پسرِ اوبه‏ره‌توتو! از چوب خانه‏یی بساز و آن خانه را بر بالای یكی كشتی بساز. بگذار تا خواسته و دارایی تو برود، در پی زندگی باش... خواسته و داشته را رها كن، زندگی را برهان... پس، از هرگونه نطفه‏یی به كشتی اندر بگذار. و درازا و پهنای كشتی را به اندازه بساز. و كشتی را هم در این ساعت بساز. و آن را به دریای آبِ شیرین یله‏ كن و مر آن را طاقی بساز!» «من آوازِ دهانِ او را بشنیدم. و آن همه را دریافتم. و با ئه‏آ، با خداوندِ خویش چنین گفتم: «ــ ای خداوند! به هر آنچه درخواه توست گردن می‏نهم با حرمتی كه مَر تو را درخور است... اما با من بگوی تا از آن با مردمِ شهر و با سالدیدگان ایشان چه می‏بایدم گفت؟» «پس ئه‏آ دهان گشود و با من، با بنده‏ی خویش چنین گفت: «ــ تو ای زاده‏ی آدمی! تو می‏باید بدیشان چنین بگویی: ئن‏لیل، خدای بزرگ، نظر از من بازگرفته باری در من به مهربانی نظاره نمی‏كند. این است كه می‏خواهم تا از دیارِ شما رخت به سرزمینِ دیگر كشم. سرزمینِ ئن‏لیل را دیگر نمی‏خواهم كه ببینم، می‏خواهم كه به جانبِ دریای آبِ شیرین روم و در كنار ئه‏آ فرود آیم: خدایی كه به مهر در من نظر می‏كند. ئن‏لیل اما شمایان را نعمت و مالی بسیار به نصیب خواهد داد و بركتِ خود را همراهِ نعمت و مالِ شما خواهد كرد.» «ــ پس، چندان كه نخستین سپیده‏ی صبح درخشید ابزارِ كارِ خویش فراهم آوردم. چوب و قیر گرد كردم. كشتی را طرحی كشیدم. از كسان خود، توانایان و ناتوانایان همه را به كار گرفتم تا به ماه شَمَشِ بزرگ كارِ كشتی سراسر پرداخته آمد. از خواسته و داشته هرآنچه مرا بود به كشتی اندر بردم. از سیم و زر همه را به كشتی اندر بردم. و نطفه‏ی جانوران را همه به كشتی اندر بردم. خویشان و كسانِ خویش، همگان را به كشتی اندر بردم. چارپایان را از خرد و بزرگ به كشتی اندر بردم. كارْاستادان را از همه هنری و همه حرفه‏یی به كشتی اندر بردم و در فراز كردم؛ چرا كه خداوندِ من ئه‏آ مرا زمانی معین كرده با من بنده‏ی خویش چنین گفته بود: «ــ به گاهِ شام، چندان كه خدایانِ ظلمت تندبادی گران فرو فرستند به كشتی اندر شو و در فراز كن!» «پس آن زمان فرارسید. اددِ توانا بارشی هول‏انگیز فرو فرستاد. من در آسمان نگریستم، كه در او نگریستن سخت هراس‏آور بود. پس به كشتی درآمده در فراز كردم. و كشتی عظیم را سكان به ناخدا سپردم. «چندان كه نخستین سپیده‏ی صبح بردمید ابرهای سیاه برآمد به پر و بالِ زاغان ماننده ــ. روان‏های پلید، خشمِ خویش فرو می‏ریختند. روشنایی‏ها همه به تاریكی‏ها مبدل آمده ‏بود. بادهای سخت می‏وزید و آب‏ها به خروش اندر شده‏ بود. آب‏ها تا كوهپایه برآمد و آب‏ها از آدمیان برگذشت. خدایان، خود از توفان به هراس اندر شده بگریختند. و خدایان به كوهساران ئه‏نو بگریختند. و خدایان در فرازجای كوه چنان ‏چون سگان بر خود خمیدند و ایشتر چنان‏ چون زنانِ پادرزای خروش می‏كرد و آوازِ دل‏انگیزِ دهانش به زنگ و مویه بَدَل شده بود و فریاد برمی‏كرد: «ــ آنك! سرزمینِ خوشِ پیشین لای و گل شده چرا كه من خود در كنكاشِ خدایان رایی به ناصواب زدم. دریغا! چگونه توانستم به مجلس خدایان اندر، فرمانی چنین هراس‏انگیز برانم! به نابودی مردمِ خویش، دریغا، چگونه حكم توانستم داد! آنك، تا سیلابِ گران چگونه چون هجومِ درهم شكسته‏ی جنگیان، ایشان را با خویش همی‏ كشانَد!... آیا آدمیان را هم بدین‏خاطر به زاد و ولد واداشتم تا دریا را اینگونه چون تخمه‏ی ماهیان بینبارند؟» «و خدایان همه با او می‏گریند. خدایان بر فرازْجای كوه بنشسته‏اند. آنان بر خود خمیده می‏گریند. رنجِ درد لب‏های ایشان بردوخته. «شش روز و شب باران همی ‏خروشید. شش روز و شب جوبارها می‏خروشید. به روز هفتم توفان را كاستی پدید آمد. خاموشی‏یی پدید آمد هم بدان‏سان كه پس از نبردی. ــ دریا آرامشی یافت و توفان از پای درنشست. من به هوا درنگریستم، و آرامشی در هوا پدید آمده‏ بود. همه آدمیان به گِل مبدل شده ‏بودند و پهنه‏ی زمین به ویرانه‏یی بدل شده بود. «پس من دریچه‏یی را برگشودم و روشنایی بر چهره‏ی من بتافت... من بر زمین افتادم. بر زمین نشستم و گریستم... من می‏گریم و اشك‏های من بر گونه‏ی من جاری‏ست. یكی به ویرانه‏ی پهنه‏ور دیدم كه پُر از آب بود. به آوازِ بلند خروش بركشیدم كه ای وای مردمان همه بمرده‏اند! «پس چندان كه دوازده ساعت دوتایی برگذشت جزیره‏یی از آب سر برون كرد. «كشتی به جانب نیسْ‏سیر می‏راند. پس كشتی به خاك گرفت و بر كوه نیس‏سیر استوار بنشست. «شش روز كوه كشتی را بداشت و آن را بی‏هیچ جنبشی بداشت. به روز هفتم كبوتری بیرونِ كشتی بداشتم و او را رها كردم. كبوتر پركشید و برفت و بازآمد چرا كه جای آسایشی نیافته بود. «پس زاغی بیرون بداشتم و او را رها كردم. زاغ پركشید و برفت. آب را دید كه فرو می‏نشیند. پس زمین را بخراشید و فریادی برآورد، دانه خورد و باز نه‏آمد. «پس من همه پرندگان را در بادی كه از چار جانب می‏وزید پرواز دادم بره‏یی قربان كردم و از فرازْجای كوه به شكرانه گندم برافشاندم و سدر و مورد بسوختم... بوی خوش به مشام خدایان رسید و ایشان را آن بوی خوش پسندیده بود. پس خدایان چنان ‏چون مگسان بر قربانی فرود آمدند. «چون خاتونِ خدایان دررسید گوهری را كه ئه‏نو خدای آسمان از برای او ساخته بود بالاگرفت. پس او با خدایان چنین گفت: «ــ ای تمامی خدایان! هم بدین راستی كه گوهرِ گردن‌آویزِ خود را از یاد نمی‏برم بر آن سرم كه هرگز این روزها از خاطر بازنگذارم و آن همه را در تمامی روزگارانِ آینده به خاطر اندر بدارم!... به جز ئن‏لیل كه نباید بر قربانی فرودآید خدایان همه می‏باید كه بر قربانی به زیر آیند... چرا كه ئن‏لیل بی‏آن كه اندیشه كند توفانِ بزرگ را برانگیخت و آدمیزادگان مرا همه به قضای فنا درسپرد.» «مگر ئن‏لیل از آنجای می‏گذشت. كشتی را بدید خشم در او پدید آمد و بانگ بر خدایان زد: «كدام است آن زنده كه جان از توفان به در برده است؟ می‏بایست تا هیچ آدمیزاده را از بلای من خلاص نباشد!» «پس نی‏نیب، پرخاشگرِ خدایان به سخن دهان گشوده با خدای سرزمین‏ها و دیاران، با او، چنین گفت: «به جز ئه‏آ كیست كه كار از سرِ فرزانگی كند؟... اوست كه به هرچیز داناست و از دانایی‏ها سرشار است.» «پس ئه‏آ خدای ژرفاهای آب به سخن دهان گشوده با ئن‏لیل چنین گفت: «ــ ای خدای زبردست! تو ای زورمند! چگونه توانی توفانی چنین پدید آری بی‏آن كه یك دم بر آن اندیشه ‏كنی؟... آن كه گناهی می‏كند بگذار تا از گناهِ خویش كیفری بیند اما بر آن باش تا همگان را نابوده نسازی. بَدان و بدكاران را كیفری بده اما زنهار تا همگان را به توفانِ بلا درنپیچی! ــ هم در جای توفان كه پدید آوردی شیری توانستی فرستاد تا از آدمیان بكاهد. هم در جای توفان كه برانگیختی گرگی یله توانستی كرد تا مردمان را بكاهد. هم در جای توفان كه فروفرستادی سالخشكی پدید توانستی كرد تا سرزمین‏ها و دیاران را فروتن كند. هم در جای توفان كه پدیدار كردی ئه‏را خدای طاعون را به زمین توانستی فرستاد، و این خود نیكوتر از آن بود... من رازِ خدایان را بازنگشودم: به آن كس كه فرزانه‏تر از همگان بود نقشِ خوابی نمودم تا خود از این راه اراده‏ی خدایان را باز داند... اكنون با او به خیر باش!» «آنگاه خدای دیاران و خاك به كشتی فراز آمد. دستانِ مرا بگرفت و مرا و جفتِ مرا به خشكی برد. پس جفتِ مرا به زانو در كنارِ من بنشانید و خود پیشِ روی ما رو در روی ما بنشست و به تبرك و تعمید دست برسرِ ما نهاد: «ــ ئوت‏نه‏پیش‏تیم تا به زمانِ امروز آدمیزاده‏یی میرا بود. اكنون می‏باید تا ئوت‏نه پیش‏تیم و جفت او همتای ما باشند. ئوت‏نه‏پیش‏تیم باید تا در دوردست‏ها منزل كند. ئوت‏نه‌پیش‏تیم می‏باید تا دور، بر كنار دریا، آنجا كه رودبارها به دریا فرو می‏ریزند منزل كند.» «پس چنین شد كه خدایان، مرا به دور فرستادند، مرا به دریابار سرمنزل دادند... ای گیل‏گمش! اكنون از خدایان كیست كه بر تو رحمت كرده تو را به جرگه‏ی خدایان اندر درآورد تا زندگی‏یی را كه در جستجوی آنی بیابی؟... ای گیل‏گمش می‏باید بكوشی تا شش روز و شب بنخسبی!» گیل‏گمش، از رنجِ راه برآسوده، تازه بر فرشِ زمین می‏نشست كه خوابی بر او وزید به بادی سخت ماننده... ئوت‏نه‏پیش‏تیم با او با جفتِ خویش گفت: «ــ آنك! مردِ زورمند را بنگر كه در جستجوی زندگی است، و از خواب كه چنان چون بادی بر او می‏وزد برتابیدن نمی‏تواند!» زن با او با جفتِ خویش با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور می‏گوید: «ــ او را بجُنبان تا بیدار ماند! از راهی كه آمده بگذار تا به سلامت باز گردد، هم از آن دروازه كه بیرون آمده بگذار تا به خانه باز رود!» ئوت‏نه‏پیش‏تیم با او با جفتِ خویش می‏گوید: «ــ وه كه تو را با آدمی‏زادگان عطوفتی زیاده هست!... برخیز و او را فتیری بپز و كنار سرش نه!» و خاتون برخاسته او را فتیری پخت و كنارِ سر نهاد، و روزهایی را كه خفته بود بر جدارِ كشتی نشانه‏یی می‏كرد: «ــ نانِ نخستین خشك است. «ــ نانِ دوم نیم خشك است. «ــ نانِ سوم تر است. «ــ نانِ چهارم سپید است. «ــ نانِ پنجم زرد است. «ــ نانِ ششم چنان كه باید پخته است. «ــ نانِ هفتم...» پس به ناگهان او را تكانی می‏دهد و مردِ بیگانه از خواب برمی‏آید و گیل‏گمش با او با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور می‏گوید: «ــ خواب در بی‏توانی من بر من تاخت، خواب در بی‏توانی من چنان چون زورمندی بر من افتاد اما تو نیك به تكانی از خوابم برانگیختی!» و ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور با او با گیل‏گمش گفت: «ــ شش نان پخته شد و تو همچنان خفته بودی. اینك نان‏های پخته تو را از روزهای خوابِ تو آگاه می‏كند.» و گیل‏گمش با او با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور می‏گوید: «ــ اكنون چه می‏بایدم كرد ای ئوت‏نه‏پیش‏تیم؟ به كجا روی آرم؟ خواب مرا چنان چون دزدی درربود. مرگ در خوابِ من نشسته است. در حجره‏ی من و هرجا كه منم مرگ نشسته است!» ئوت‏نه‏پیش‏تیم با اورشه‏نبی با كشتیبانِ خویش می‏گوید: «ــ اورشه‏نبی! ساحلِ من از این پس تو را نمی‏باید كه ببیند! گدارِ آب از این پس تو را نباید كه ره دهد! هیچ آدمی میرنده را از این پس نمی‏باید كه بدین سوی آری خود اگر از برای باغستانِ من سخت تشنه باشد! ــ مردی كه بدین جای آورده‏ای جامه‏های پلید بر تن دارد. زیبایی پیكرش را پوستِ جانورانِ دشت فروپوشیده است... اكنون او را با خود ببر تا تن به آبِ پاكیزه بشوید. پوست را می‏باید از پیكر به زیر اندازد تا دریا با خود ببرد. پیكر او می‏باید تا دیگرباره در زیبایی نو بدرخشد. پیشانی او را بندی نو می‏باید. می‏باید تا جامه‏های فاخر تنِ او را باز پوشد و پرده به عریانی‏اش فرو كشد... باشد كه به دیارِ خویش باز گردد. باشد تا هم از راه به وطن خود باز رود... و این جامه می‏باید كه بر او بماند، و این جامه می‏باید كه همیشه تازه باشد!» پس اورشه‏نبی او را رهنمون شد. و او، گیل‏گمش، اندامِ خویش به آبِ پاكیزه بشست. پوست از پیكر به زیر افكند و پوست را دریا با خود ببرد. پیكرِ او دیگر باره در زیبایی نو درخشید. بندی نو بر پیشانی بست. جامه‏ی فاخر به تن در پوشید تا پرده به عریانی‏اش فرو كشد... تا او به دیارِ خویش باز رود، تا هم از راه به وطن بازگردد می‏باید كه این جامه بر او بماند. و این جامه می‏باید كه همیشه تازه باشد! گیل‏گمش با اورشه‏نبی به كشتی درنشستند. آنان در آبِ دریا می‏نگریستند و به راهِ سفر می‏رفتند. و خاتون با او، با جفتِ خویش با ئوت‏نه پیش‏تیمِ دور چنین گفت: «ــ آنك گیل‏گمش است كه می‏رود. او مشقتِ بسیار دید و رنجِ فراوان كشید... او را چه می‏دهی تا شادمانه به راهِ وطن رود؟» و گیل‏گمش آوازِ دهان او بشنید. پس تیرِ كشتی را بگرفت و زورق را دیگر باره به جانبِ ساحل فشرد. ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور با او با گیل‏گمش می‏گوید: «ــ گیل‏گمش! اینك تویی كه می‏روی. تو مشقتِ بسیار دیده رنجِ فراوان كشیده‏ای... تو را چه دهم تا شادمانه به راهِ وطن روی؟ پس بگذار تا رازی بر تو آشكاره كنم، بگذار تا تو را از اعجازِ گیاهی پنهان بیاگاهانم... آن گیاه به خار ماننده‏یی است كه در اعماقِ دوردست در ژرفاژرف‏های دریا می‏روید... خارش همه به نیزه‏ی خارپشتی ماننده است و به دریای آبِ شیرینِ دور می‏روید... چندان كه آن گیاه به دست آری و از آن بخوری جوانی تو به تو باز خواهد آمد: جوانی تو در تو بخواهد پایید!» و گیل‏گمش آوازِ دهان او می‏شنید. و آنان به دورادور در دریا پیش راندند تا به دریای آبِ شیرینِ دور رسیدند. پس گیل‏گمش بند از میان گشوده بالاپوش از شانه به زیر افكند، وزنه‏هایی گران به پای خویش بست و وزنه‏ها او را در دریا به اعماق كشیدند، به دریای جهنده فرو كشیدند. پس او در ژرفاهای آب گیاهی دید ماننده به خار بوته‏یی . پس گیاه را برگرفت و آن را محكم در دست‏ها گرفت. وزنه‏های گران را رها كرد و از كنار كشتی برون آمد. اینك گیل‏گمش به كشتی‏اندر كنار كشتیبان نشسته است و گیاهِ معجزگرِ دریا در دست‏های اوست. گیل‏گمش با اورشه‏نبی با كشتیبان می‏گوید: «ــ اورشه نبی! اینك گیاه این‏جا نزدِ من است! و این گیاهی است كه جوانی جاودانه می‏بخشد. حسرتِ سوزان آدمی اكنون برآورده می‏شود... اینك گیاهی كه نیروهای جوانی را نگه‏ می‏دارد. می‏خواهم آن را به اوروكِ حصار كشیده‏ی خویش برم. می‏خواهم تا همه پهلوانانِ خود را از آن بخورانم. می‏خواهم تا از آن به بسیار كسان بخش ‏كنم. نام آن چنین است: دیگر باره پیر جوان می‏شود! ــ من از آن بخواهم خورد تا نیروهای جوانی را همه از سر گیرم.» پس بیست ساعتِ دوتایی فراتر رفتند تا پاره‏ی خاكی در نظرگاهِ ایشان پدیدار آمد. چون سی‏ساعتِ دوتایی برگذشت به خشكی پهلو گرفته منزل كردند. گیل‏گمش آبگیری بدید آب‏اش تازه و خنك... پس جامه از تن برگرفت و در آب رفت و در خُنكای خوشِ آب شستشویی كرد. ماری مگر بوی گیاه شنید. پیش خزید و گیاه تمام بخورد. پوست كهنه به دور افكند و جوان شد. گیل‏گمش برمی‏گردد و نعره‏ی نفرین می‏كشد و بر زمین می‏نشیند و می‏گرید. و اشك‏ها بر چهره‏ی او به زیر می‏غلتد. او گیل‏گمش در چشمِ اورشه نبی در چشمِ كشتیبان می‏نگرد و زاری جان او چنین است: «ــ برای كه، اورشه‏نبی، بازوهای من كوشیدند؟ برای كه خونِ دل من می‏چرخد؟... من رنج بسیار كشیدم و بهره‏ی نیكِ آن نصیب من نشد: نیكی در جای كرمِ خزنده‏ی خاك كردم! این گیاه مرا به دوردست‏های دریا كشید، اكنون می‏خواهم تا از دریاها و رودبارها دوری بجوییم... كشتی را بگذار تا در ساحل بماند.» پس بیست ساعتِ دوتایی فراتر رفتند تا پاره‏یی از باروی پرستشگاه آشكاره شد. چون سی ساعتِ دوتایی برگذشت، فرود آمده منزل كردند و چشمانِ خود را به شهری كه پرستشگاه مقدس در آن بود بازگشودند. آنگاه به اوروك اندر آمدند، به شهری كه حصارِ بلند دارد. و گیل‏گمش با او با اورشه‌نبی كشتیبان می‏گوید: «ــ از حصار، اورشه‏نبی، از حصار به فراز بر شو. بر سرِ حصارِ اوروك. گردشی كن: اوروك، شهری كه حصارهای بس استوار دارد. ببین كه پایه‏ی آن چه نیك استوار است ببین كه كوهِ پرستشگاه چه بلند خاكریزی شده!... در بناهای عظیم كه خود از خشت بكرده‏اند نظر كن كه آن، همه از خشتِ پخته است. ــ هفت استادِ دانا، مشاورانِ من، این طرح‏ها با من باز نموده‏اند... از شهر، پاره‏یی : زمینِ باغی، كوشكی از برای زنان، می‏باید تا از آنِ تو باشد... تو خانه‏ی خود را می‏باید تا در اوروكِ حصار كشیده بنا نهی!»

توضیحات بیشتر »

لوح دوازدهم

گیل‏گمش بر اوروك، برشهری كه حصارِ آن بلندست فرمانرواست. او، شاه گیل‏گمش، كاهنان جادو و تسخیركنندگان ارواح را پیش می‏خواند: «ــ روانِ انكیدو را فراخوانید! با من بگویید تا سایه‏ی انكیدو را چگونه توانم كه ببینم. می‏خواهم تا سرنوشت مردگان را از او بازپرسم!» پس سالدیده‏ترینِ كاهنان با او با پادشاه می‏گوید: «ــ گیل‏گمش! اگر به دنیای زیرین خاك، به خانه‏ی خدای بزرگِ مردگان می‏خواهی رفت می‏باید تا جامه‏های چركین به تن درپوشی... روغنِ نغز می‏باید كه بر خویش نیندایی تا بوی خوش‏اش ارواحِ مطرود را نفریبد كه پیرامونِ تو به پرواز درآیند... كمان را می‏باید از دست بازنگذاری تا آن‏ها كه به تیرِ تو در مرگ افتاده‏اند بر تو گرد نیایند... گاوسر را می‏باید كه از دست باز نهی تا ارواح مردگان از تو نَرمند... پوزار می‏باید كه بر پای نپوشی و گام‏ها می‏باید كه به نرمی بر خاك نهی... خاتونی را كه دوست می‏داری می‏باید كه نبوسی و خاتونی را كه بر او خشمگینی می‏باید كه نكوبی. فرزندی را كه دوست می‏داری می‏باید به آغوش نفشاری و فرزندی را كه بر او خشمگینی می‏باید كه بر او خشم‏ نگیری تا خود ضجه‏ی مردمِ زیرینِ خاك پریشان‏ات نكند. گیل‏گمش به راهِ بیابانِ بزرگ گام می‏نهد، گیل‏گمش به راهِ دروازه‏ی جهانِ زیرینِ خاك گام می‏نهد... او گیل‏گمش به خانه‏ی تاریكِ ئیركل‏له می‏رسد. به جانبِ خانه‏ی او گام می‏نهد، هم بدان سرای كه هر آن كو به درون خزیده دیگر بار باز نه‏آمده است... راهی كه درمی‏نوشت خود راهی بود كه مر آن را واگشتی نبود. منزلگاهی كه بدان اندر می‏شد منزلگاهی‏ست كه ساكنان‏اش همه از روشنایی بی‏بهره‏اند: غبارِ زمین خوردنی ایشان است و خاكِ رُس خوردنی ایشان است. چشمِ ایشان در روشنایی نمی‏نگرد: در تاریكی می‏نشینند و اندامِ ایشان همه از پَر فروپوشیده بالی چنان چون بالِ پرندگان دارند. پس گیل‏گمش بر در می‏كوبد و دربان را چنین آواز می‏دهد: «ــ آهای! دروازه‏بان! دروازه فرازكن تا من بتوانم به درون آیم، ورنه حالی در را بخواهم شكست و كلونِ دروازه را خُرد بخواهم ‏كرد!» دروازه‏بان در فراز كرد. بالاپوش از او برداشت. با او از هفت دروازه‏ی بلند برگذشت و یكایكِ جامه‏های او بگرفت چنان كه او گیل‏گمش سراپا عریان به دیارِ مردگان درآمد. پس چندان كه او گیل‏گمش در برابر ئه‏رش‏كی‏گل آمد با او چنین گفت: «ــ بگذار تا رفیقِ من انكیدو به نزد من آید. می‏خواهم او را از سرنوشتِ مردگان بپرسم!» پاسدار و كلیددارِ ئه‏رش‏كی‏گل اما مرده را بازداشته بودند. و ئه‏رش‏كی‏گلِ خداوند نیز مرده را بازمی‏داشت. پس ئه‏رش‏كی‏گلِ بلند با گیل‏گمش چنین گفت: «ــ مرده را نمی‏توانی كه ببینی! تو را بدین جای نخوانده‏اند!» و گیل‏گمش غمزده از دیارِ مرگ بازگشت. از هفت دروازه برگذشت و یكایك جامه‏های خود برداشت. به آبِ عمیقی رسید و به نزد ئه‏آ خدای دانای ژرفاها استغاثه ‏كرد و به زاری با او با ئه‏آ چنین گفت: «ــ سایه‏ی انكیدو را از ژرفای خاك به من فرست! دنیای زیرینِ خاك رهایش نمی‏كند.» پدرِ اعماق زاری او می‏شنید. پس خداوندِ مردگان نرگلِ زورمند را آواز داد و با او، با نرگل چنین گفت: «ــ به شتاب در زمین حفیره‏یی كُن، روانِ انكیدو را بیرون آر تا با برادرِ خود گیل‏گمش سخن بگوید.» «ــ پس نرگلِ زورمند شتابان در زمین حفیره‏یی كرد و سایه‏ی انكیدو را برون آورد. یك‏دیگر را باز شناختند. دور از یك‏دیگر بماندند و با یك‏دیگر سخن می‏گفتند. گیل‏گمش به بانگِ بلند آواز می‏داد و سایه در پاسخِ او غُرشی می‏كرد. گیل‏گمش با او با سایه گفت: «ــ سخن بگو، یارِ من! سخن بگو، یارِ من! اكنون مرا از قانونِ خاكی كه دیدی آگاهی بده!» و سایه گفت: «ــ نمی‏توانم از آن با تو سخنی بگویم ای رفیق، نمی‏توانم سخنی بگویم... اگر از قانونِ خاكی كه دیده‏ام با تو سخنی بگویم بر زمین بخواهی نشست و تلخ و زار بخواهی گریست!» گیل‏گمش گفت: «ــ ای رفیق می‏خواهم كه همیشه بنشینم، می‏خواهم كه همیشه بگریم!» و سایه گفت: «ــ اینك، در من نظر كن! ببین تا رفیقی كه تو او را به دست می‏سودی و از او جانِ تو خوش می‏بود كرم‏ها چگونه او را چونان جامه‏ی ژنده‏یی می‏خورند!... دوستِ تو انكیدو كه دستِ تو را به دست می‏گرفت چنان چون خاكِ رُس شده. انكیدو غبارِ زمین شده... انكیدو، دوستِ تو، به خاك درافتاد و خاك شد!» و چندان كه گیل‏گمش لب به پُرسشی بازگشود سایه‏ی انكیدو ناپیدا شد. پس گیل‏گمش به اوروك بازگشت، به شهری كه حصارهای استوارِ بلند دارد و پرستشگاهش بر فرازِ خاكریزِ مقدس به آسمان سر برافراخته. گیل‏گمش بر زمین افتاد تا بخُسبد، و در تالارِ درخشنده‏ی قصر، مرگ در آغوش‏اش كشید...

توضیحات بیشتر »

اول دفتر

روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقاً عمری دراز نمی‌تواند داشت، از هم‌اکنون نهاد تیرهٔ خود را آشکار کرده است و استقرار سلطهٔ خود را بر زمینه‌ئی از نفی دموکراسی، نفی ملّیت، و نفی دستاوردهای مدنّیت و فرهنگ و هنر می‌جوید.
این‌چنین دورانی به ناگزیر پایدار نخواهد ماند، و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتکِ سنگین خویش درهم خواهد کوفت. امّا نسل ما و نسل آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بی‌گمان سخت کمرشکن خواهد بود. چرا که قشریون مطلق‌زده هر اندیشهٔ آزادی را دشمن می‌دارند و کامگاری خود را جز به شرط امحاء مطلق فکر و اندیشه غیرممکن می‌شمارند. پس نخستین هدفِ نظامی که هم‌اکنون می‌کوشد پایه‌های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گام‌های خود را با به آتش کشیدن کتابخانه‌ها و هجوم علنی به هسته‌های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته، کشتار همهٔ متفکران و آزاداندیشان جامعه است.
اکنون ما در آستانهٔ توفانی روبنده ایستاده‌ایم. بادنماها ناله‌کنان به حرکت درآمده‌اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. می‌توان به دخمه‌های سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بی‌امان بگذرد. امّا رسالت تاریخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجویز نمی‌کند. هر فریادی آگاه‌ کننده است، پس از حنجره‌های خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد.
سپاه کفن‌پوش روشنفکران متعهد در جنگی نابرابر به میدان آمده‌اند. بگذار لطمه‌ئی که بر اینان وارد می‌آید نشانه‌ئی هشداردهنده باشد از هجومی که تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق‌های ساکن این محدودهٔ جغرافیائی در معرض آن قرار گرفته است.

 

توضیحات بیشتر »